<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روز چهل و سه طلوع </title>
<link>http://silkwork.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 05 Jul 2008 23:27:34 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://silkwork.blogfa.com/post-273.aspx</link>
<description>دیگر وقتش است که چیزی را در زندگی جدی نگیرم، جز خودم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 23:27:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=silkwork&amp;postid=273</comments>
<dc:creator>silkwork</dc:creator>
<guid>http://silkwork.blogfa.com/post-273.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به یاد کنکور</title>
<link>http://silkwork.blogfa.com/post-272.aspx</link>
<description>ده سال پیش در چنین روزی من و همکلاسی‌هایم به حوزه امتحانی در خیابان پاسداران، بالاتر از میدان نوبنیاد رفتیم و کنکور مرحله دوم دانشگاه‌های سراسری را برای آخرین بار در کشور دادیم. اما امروز هرکدام از ما جایی از این جهان زندگی می‌کنیم و دیگر از حوزه امتحانی خبری نیست. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر ساده و احمقانه سرنوشت زندگی با &quot;کنکور&quot; رقم می‌خورد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب آن روز را که از ۱۲۰ روز قبل‌ترش منتظر تمام شدنش بودم، یادم هست. بعد از کنکور مرحله دوم، ۱۳ تیرماه ۱۳۷۷ بود که من بزرگ شدن را لمس کردم. من از آن روز به بعد دانش آموز نبودم و این مسأله مهمی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 20:55:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=silkwork&amp;postid=272</comments>
<dc:creator>silkwork</dc:creator>
<guid>http://silkwork.blogfa.com/post-272.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصمیم</title>
<link>http://silkwork.blogfa.com/post-271.aspx</link>
<description>تنها چیزی که در زندگی‌ام دوست دارم و وقتی سرم را برمی‌گردانم و به همه این سال‌ها نگاه می‌کنم، این است که زندگی‌ام پر از &quot;تصمیم&quot; است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این را همین چند دقیقه پیش فهمیدم و به زبان آوردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من از این همه تصمیمی که در زندگی گرفته‌ام، سرشادم. برای همه‌ی تصمیم‌های کودکانه و آزادانه‌ای که گرفته‌ام، سرخوشم. من به همه‌ی تصمیم‌های بزرگ و کوچک، روشن و تاریک، هدفمند و پوچی که در زندگی گرفته‌ام، می‌بالم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هستم، چون &quot;تصمیم&quot; می‌گیرم. دلم به این خوش است که گاهی تصمیمی می‌گیرم و براساس آن پیش می‌روم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زین پس جمله‌ی &quot;من تصمیم دارم...&quot; از زیباترین و مقدس‌ترین جمله‌هایی است که به زبان خواهم آورد. چون می‌دانم که تصمیم را &quot;من&quot; گرفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط از این مطمئن‌ام که ابتدا &quot;تصمیم&quot; را می‌گیریم و بعد &quot;تصمیم&quot; را داریم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 01:00:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=silkwork&amp;postid=271</comments>
<dc:creator>silkwork</dc:creator>
<guid>http://silkwork.blogfa.com/post-271.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عمو زنجیرباف من باش</title>
<link>http://silkwork.blogfa.com/post-270.aspx</link>
<description>یه شعر ساده و کودکانه که عجیب این روزها بر دلم می‌نشیند: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;عمو زنجیرباف، زنجیر منو بافتی؟ پشت کوه انداختی؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ وقت صدایی از عمو زنجیرباف درنیومد و نفهمیدم زنجیر منو پشت کوه انداخت یا نه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Jun 2008 16:38:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=silkwork&amp;postid=270</comments>
<dc:creator>silkwork</dc:creator>
<guid>http://silkwork.blogfa.com/post-270.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://silkwork.blogfa.com/post-269.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006633&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006633&gt;تو رفته‌ای که بازآیی، من مانده‌ام که بروم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Jun 2008 20:21:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=silkwork&amp;postid=269</comments>
<dc:creator>silkwork</dc:creator>
<guid>http://silkwork.blogfa.com/post-269.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://silkwork.blogfa.com/post-268.aspx</link>
<description>خیلی دلم می‌خواد بدونم وقتی فایلی رو شیفت دیلیت می‌کنیم، کجا می‌ره. من هم می‌خوام برم اونجا.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Jun 2008 09:41:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=silkwork&amp;postid=268</comments>
<dc:creator>silkwork</dc:creator>
<guid>http://silkwork.blogfa.com/post-268.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوستالژی</title>
<link>http://silkwork.blogfa.com/post-267.aspx</link>
<description>آن روزها در طبقه سوم یک خانه سه طبقه در محله‌ای در شمال تهران زندگی می‌کردیم. شب‌های تابستان را با بوی کولر آبی روی تخت یک نفره می‌گذراندم و صبح‌ها بی‌قید تا لنگ ظهر می‌خوابیدم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن روزها چهارده یا پانزده ساله بودم. تازه فهمیده بودم که به هنر و فیلم و سینما علاقه دارم و از این بابت به خودم می‌بالیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن روزها خانه ما آفتابی بود. پنجره‌های وسط خانه آفتاب را به همه جا می‌پاچید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن روزها در تابستان من سرشاد از پله‌های وسط خانه که اتاق خواب‌ها را از سالن جدا می‌کرد، بالا و پایین می‌رفتم و خوش بودم که روزی بزرگ می‌شوم و به آرزوهایم می‌رسم. نمی‌دانستم روزی بیاید که آرزویم بازگشت به همان روزها باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن روزها که من پانزده ساله بودم، خانه‌مان بوی میوه می‌داد. بوی حوله خیس و استخر می‌داد. آن روزها همیشه چند ساعتی بوی کلر تو خانه می‌پیچید، چون دست‌کم یا من بوی کلر می‌دادم یا صدرا یا سارا یا حتی یکی از بچه‌های فامیل که شب‌های تابستان‌ خانه ما می‌ماندند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن روزها مزه پرز هلو می‌داد؛ مزه هلو انجیری و شلیل. مزه خیار. مزه سیب گلاب تابستانی. مزه موز که تازه در ایران فروشش آزاد شده بود. مزه انگور بی‌دانه یا شاید هم یاقوتی می‌داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن روزها خوش بودم. با آفتاب و انگور و حوله خیس کنار استخر خوش بودم. خوش بودم که روزی فیلمساز می‌شوم و دنیا رو ریز و رو می‌کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن روزها صبح‌ها تا ظهر در استخر حیاط خانه پیدایم می‌کردی. حیاطی که همه‌اش استخر بود و کنار آن درخت‌های سرو و کاج کاشته شده بود. آن گوشه هم دخت مویی بود که کسی محل‌اش نمی‌گذاشت. همیشه خدا هم قوره داشت و هیچ وقت ندیدم انگور بار دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن روزها ظهرها بالا می‌آمدم. خسته از شنا و ورجه ورجی در آب. خسته از ملق زدن‌ها و شیرجه زدن‌ها، اما نهار آماده بود. مامان از صبح تدارک آن را دیده بود؛ لوبیا پلو با ماست و خیار و سالاد شیرازی. ماست و خیاری با کشمش و نعناع. سالادی پر از بوی پیاز و لیموترش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن روزها معصومه خانوم که با ما زندگی می‌کرد، سبد میوه را بعد از نهار روی میز وسط نشیمن می‌گذاشت. خانه ساکت می‌شد. مامان می‌خوابید. حامد هم خانه نبود و بابا سر کار بود. معصومه خانوم برای استراحت و نماز به اتاقش می‌رفت. من می‌ماندم و صدرا و سارا و یک خانه بزرگ آفتابی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن روزها صدرا هشت ساله بود و سارا شش ساله.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن روزها بهترین بهانه برای تمرین فیلمسازی، سرگرم کردن خواهر و برادر کوچک‌ترم بود. دوربین سونی که بهترین هدیه‌ام تا آن زمان بود را برمی‌داشتم و بچه‌ها را به بازی جلوی دوربین وا می‌داشتم. آنها هم از خدا خواسته... سارا نقش گبه خانوم را بازی کرد، صدرا هم نقش حمید هامون را... بعد با دستگاه ویدئو فیلمم را تدوین می‌کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن روزها ما سه نفر با همکاری معصومه خانوم یک سری فیلم‌های محسن مخملباف و داریوش مهرجویی را بازسازی کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن روزها خوش بودم با خانه آفتابی‌مان، با میوه‌ها، با دوربین سونی، با بعدازظهرهای فیلمسازی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 13:09:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=silkwork&amp;postid=267</comments>
<dc:creator>silkwork</dc:creator>
<guid>http://silkwork.blogfa.com/post-267.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://silkwork.blogfa.com/post-266.aspx</link>
<description>بعد از &lt;A href=&quot;http://www.mardomak.org/news/shamlou_assets_auction/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cc00&gt;این&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; ماجرای فروش وسایل شخصی احمد شاملو، خواندن شعر &quot;آیدا در آیینه&quot; متفاوت از گذشته می‌شود؟
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 19:07:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=silkwork&amp;postid=266</comments>
<dc:creator>silkwork</dc:creator>
<guid>http://silkwork.blogfa.com/post-266.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نتایج دسته‌بندی شده</title>
<link>http://silkwork.blogfa.com/post-265.aspx</link>
<description>نتیجه اخلاقی سفر به لبنان: جنگ چقدر بده.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتیجه اخلاقی سفر به مالزی: حتما به هند و چین، دو کشور اسرارآمیز سفر خواهم کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتیجه اخلاقی سفر به ترکیه: زندگی بدون هندی‌ها و پاکستانی‌ها خیلی قشنگ‌تره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتیجه اخلاقی زندگی در دبی: من نژادپرست نیستم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 13:54:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=silkwork&amp;postid=265</comments>
<dc:creator>silkwork</dc:creator>
<guid>http://silkwork.blogfa.com/post-265.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://silkwork.blogfa.com/post-264.aspx</link>
<description>با &quot;من&quot; جمله بساز و زیباترین واژه‌ها را در آن بگذار تا از &quot;تو&quot; رویاها بسازم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. همراه با موسیقی کلاسیک به ذهنم آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 19:53:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=silkwork&amp;postid=264</comments>
<dc:creator>silkwork</dc:creator>
<guid>http://silkwork.blogfa.com/post-264.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
