به نظر میرسید در خوشبختی راه میرفت. اینقدر خوشبختی دورش ریخته بود که حال آدم رو به هم میزد. آن طرفتر کسی در بدبختی و فلاکت دست و پا میزد. کسی از پول بالا میآورد و کسی از گرسنگی به خود میپیچید.
کسی از خوشبختی بدبخت بود و کسی از بدبختی خوشبخت. کسی تمنای غذایش را میکرد. همان موقع که در شیخزاید راه میرفت و برجها ساخته میشد. کارگری هم از گرما تلف میشد تا کسی پولدار شود.
کسی هم بیچاره شده بود از بس که خانه داشت. بیخانمانی حتی یک وجب جا در کرهی زمین نداشت. یکی میلیون میلیون متر زمین جمع میکرد، کسی هم در خانهاش جایش نمیشد...
چقدر همه چیز بیرحمانه بر بیعدالتی دامن میزند.
+ مریم ابریشمکار نوشته است در دوشنبه 23 اردیبهشت1387
|
