زندگی رو از صفر شروع کردم. چند ماهی هست که کنتور زندگیام رو صفر کردن، از اونها که سه تا صفر رو نمایشگر نشون میده. یعنی از اول شروع کن.
خب من هم اول به دنیا اومدم. زدن در باسنم که از خواب بپرم و خون بالا بیارم و بزنم زیر گریه. اون وقت بود که تازه نفس کشیدن تو دنیا رو چشیدم. بعد حسابی گریه کردم، مثل یه نوزاد کوچولو تازه به دینا آمده.
حالا تازه زندگی رو شورع کردم، آن هم به تنهایی. آن هم از صفر. بعد از این همه زندگی و این همه آدم که دور و برم جمع کردم، سر خط قرار گرفتم، بی آنکه کسی پشتم باشه.
تنهای تنها بی آنکه کسی پشتم ایستاده باشه و بخواهد حمایتی نصیبم کند.
+ مریم ابریشمکار نوشته است در شنبه 21 اردیبهشت1387
|
