دلم در پنج سالگیام گیر کرده. وقتی پنجشنبه میشد، منتظر بودم حامد که ظهر از مدرسه تعطیل میشد، به خانه بیاید تا با مامان و بابا برای نهار به کبابی رو به روی پارک ملت بریم. البته بابا کباب با نون داغ میخرید و چهارتایی میرفتیم پارک ساعی. زیر همون سروهای اون قسمت پارک که پلهپلهایه مینشستیم. بعداز ظهر میرفتیم خونهی مامانجون. چقدر خوب بود که شب آنجا میموندیم. چقدر...
دلم بدجوری به پنجشنبه ظهرهای پنج سالگیام گره خورده. هر پنجشنبه ظهر دلم این مسیر را از کبابی پارک ملت تا پارک ساعی میرود. دلم شبهای پنجشبنه به پنج سالگیاش در خونهی مامانجونش میرود و شب را همانجا میماند.
امروز هم من پارک ساعیام و دارم با دستهای پنج سالگیام کباب میخوردم، بی قید...
+ مریم ابریشمکار نوشته است در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387
|
