احساسات یقهام را میگیرد و به کنج اتاق پرتابم میکند. گاه چنان میخندم که گلویم تا مرگ فشرده میشود و نفس برایم نمیماند و گاه تنها با بویی یا نوری یا رنگی چنان دلم میگیرد که نفس دیگر نمیتواند از مجرایش بگذرد. روزها با کار و خنده و غم میگذرد.
پ.ن. خیلی وقت پیش نوشته بودم، اما باز کاربرد دارد.
+ مریم ابریشمکار نوشته است در جمعه 6 اردیبهشت1387
|