تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
من کسی ام که استاد پ، یکبار دلش برای خنده های من تنگ شد!



+دوشنبه 28 اردیبهشت1388 |
صدای کفگیر روی دیس پلو در ظهرهای تابستان. همهمه بچه ها. دلهره های یواشکی من. خواب بعد از ظهر. شهر بازی. شب های خنک. بوی کولر. لبه تخت. زیر پنجره. نام تو. بوی هلو انجیری. سیب گلاب. دامن من. یاد تو.




+شنبه 26 اردیبهشت1388 |
«یک زن وقتی به سن اش پی می بره که متوجه می شه زن های جوون تر از اون هم وجود داره.»


خرده جنایت های زناشوهری

اریک امانوئل شمیت

ترجمه شهلا حائری

نشرقطره



+شنبه 26 اردیبهشت1388 |
آشنایی با بعضی از آدم ها «نعمت» بزرگی تو زندگیه. حضور بعضی از آدم ها هم در زندگی از نون شب واجب تره.




+چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 |

از این به بعد می خوام نامرتب باشم. خسته شدم از این همه حرص برای مرتب بودن همه چیز.



+سه شنبه 22 اردیبهشت1388 |
درمانده پرسید: من چه کار کنم این قدر دهانم بو نده؟ گفتم: این همه زر زر نکنی خوب می شی!





+سه شنبه 22 اردیبهشت1388 |
حساب سینمای فرانسه از سینمای جهان جداست. حساب فیلم  Séraphine هم از همه فیلم های فرانسوی که تا حالا دیده ام جداست. گوگل کنید و درباره اش بخوانید.



+دوشنبه 21 اردیبهشت1388 |
«دوستت دارم.»



منبع: ته دل



+دوشنبه 21 اردیبهشت1388 |
دارم یه چیز خیلی مهم رو طلاق می دم. وکیلم گفته دادگاه به نفع من رای می ده، ولی هنوز نگرانم که نشه و با این شعار «بسوز و بساز» زندگی رو سر کنم. من درخواست طلاق کردم، برای همین باید تمام مراحل قانونی اش طی بشه تا به نتیجه برسم. قاضی یک بار گفت که مدارکی که به دادگاه ارائه دادی، کامل هست اما باز طرف دیگه ماجرا باید قانع بشه؛ هرچند که حق طلاق از اول هم با من بوده.

همیشه از طلاق ترسیدم، ولی این بار این چیز خیلی مهم رو باید پس از یازده سال زندگی مشترک، ترک کنم. یک تجربه است. تا اینجایش که عالی بوده. بازم از این طلاق می نویسم؛ طلاق تک نفره.



+یکشنبه 20 اردیبهشت1388 |
امروز چند ساعت به «نقل» فکر کردم که چطور درست می شه و این همه خوشمزه است. چه فکر شیرینی بود!




+یکشنبه 20 اردیبهشت1388 |
دی ان ای (DNA) بعضی از آدم ها از «غرور» درست شده. یعنی می خوام بگم ژنتیکی «مغرور» اند.




+شنبه 19 اردیبهشت1388 |
کاش کسی بیاید و دست ذهن مرا بگیرد و با خودش ببرد هر جا که خواست.




 

+شنبه 19 اردیبهشت1388 |
امروز چشم بادامی نگاهی به من کرد. از میان آن دو بادام، سیاهی نگاهش را ربودم. گوشه چشمی هم که به من بیاندازد، سرخ شدن صورتم لو می دهد که چقدر بادام های صورتش مجذوبم کرده. زیرک است چشم بادامی من. کارش را بلد است در دل بردن از من.




+دوشنبه 14 اردیبهشت1388 |
استاد پ: «غیرت برای احمق هاست. آدم احمق ها غیرتی می شن.»




+دوشنبه 14 اردیبهشت1388 |
دلا چو غنچه

شکایت

ز کار بسته مکن




+دوشنبه 14 اردیبهشت1388 |
به «جبر» معتقدم، به «سایه» و به «زندگی» هم معتقدم. ببین دیگه چقدر به «سایه جبر بر زندگی» می تونم معتقد باشم.




+دوشنبه 14 اردیبهشت1388 |

زندگی مث انجیر خشک می مونه، گاهی بازش که می کنی می بینی توخالی و کرم خورده است.



+شنبه 12 اردیبهشت1388 |
باید حتما دکتر به ات بگه شش ماه زنده ای تا یه تکونی به خودت بدی؟ 

چقدر زندگی رنگین تر می شه وقتی بدونی قراره سر یه تاریخ معین با همه چیز وداع کنی و بری. می دونی بازی تمام شده و قراره کاسه و کوزه ات رو جمع کنی و بری یه جایی که کسی نمی دونه چه خبره. مث همون موقع که کاسه و کوزه مون رو از توی رحم مامان هایمان جمع کردیم و زاییده شدیم. چه می دونستیم اینطوری می شه. می دونستیم؟

اگر بدونم شش ماه فقط زنده ام، کلی برنامه براش دارم. خوبی اش اینه که همه اطرافیان با آدم همکاری می کنن که اگر قرار باشه هشتاد سال عمر کنی، عمرا کسی راه بده تا برنامه هات رو عملی کنی. دست کم اون موقع دلشون برای آدم می سوزه که داره شش ماه دیگه می ره، بذار آخر عمری حالش رو ببره! اینجوریه دیگه، تا این حد بی رحم هستیم.

می خوام بگم که برای تنها شش ماه زنده بودن، کلی کار دارم ولی برای هشتاد سال نه!

می خوام بگم اگر می دونستیم «کی» می میریم، شاید زندگی یه کمی جذاب تر از الانش می شد.

می خوام بگم که چقدر خوب است «مرگ» هم هست، همین نزدیکی ها هم هست.

می خوام بگم همه می میریم و این خیلی خوبه.

زنده باد «مرگ».



+شنبه 12 اردیبهشت1388 |
هراس من مردن در سرزمینی نیست که مزد گورکن از آزادی انسان بیشتر باشد. هراس من از این است که هرچه بگذرد، همین باشد و بس! هراس من از نابودی تدریجی است.



 

+جمعه 11 اردیبهشت1388 |
ازش خوشم می یاد. وقتی حرف می زنه، لب هاش رو «یه جوری» تکون می ده. این بهترین دلیل برای خوش اومدن از یه آدم برای منه. اصلا می دونی چیه، من از هرکی که «یه جوری» لب هاش رو موقع حرف زدن تکون بده، خوشم می یاد. «یه جوری» حرکت لب هاش تا حدی هست که دلم براش تنگ بشه و بخوام زود به زود ببینمش و وادارش کنم به حرف تا بگوید و من محو «یه جوری» لب هاش شم.


پ.ن: «یه جوری» نسخه خاصی داره که رازش هنوز در جهان فاش نشده.




+جمعه 11 اردیبهشت1388 |
شوق بعد از افسوس، مث خنده بعد از گریه می مونه. حس خنده بعد از گریه؛ وقتی بغض داری ولی ماهیچه های صورت تمایل به خنده دارن. یکی از زیباترین و ناب ترین حس های انسانی، از ته دل سوختن و همزمان خندیدن است. همون موقع که با جمع شدن صورت اشک هم روی گونه می مونه. شوق بعد از افسوس هم یه جور توش امید هست که ذوق زده ات می کنه. به ته خط رسیدی اما یه شوقی هنوز مونده برای ادامه.


تناقض ها ادویه زندگی اند.



+جمعه 11 اردیبهشت1388 |
حساب بعضی از آدم ها از بقیه جداست.




+جمعه 11 اردیبهشت1388 |
برای خودم تکراری شدم. کاش می شد وسط زندگی، مثلا هر سی سال آدم می تونست یه آدم دیگه بشه. یه داستان دیگه رو بازی کنه. وای اگر قرار باشه هشتاد سال عمر کنم، چه بلایی سرم خواهد آمد؟ گاهی مرگ چقدر خواستنی می شود. هرچند تا حالا هم بارها مرده ام ولی به گمونم همین نزدیکی ها هم باید باز بمیرم.




+دوشنبه 7 اردیبهشت1388 |
نشسته رو به رویم. می گوید سرانجام می خواهد بزرگ ترین راز زندگی ام را برایم روی کاغذ فاش کند. مداد را روی کاغذ می چرخاند و کمی بعدتر همه را با مداد پاک کن سفید می کند. بهت زده مانده ام. از روی میز تکه ای از باقی مانده مداد پاک کن را برمی دارم و به سیاهی اش خیره می شوم که با خود راز یک زندگی را دارد اما زبانی برای گفتن نه! 




+یکشنبه 6 اردیبهشت1388 |
تلخ ام مث دود بهمنی که در گلو مانده باشد، مث گریپفورت از وسط قاچ شده، مث یه فحش مونده در دهان، مث زهر مار.




+شنبه 5 اردیبهشت1388 |