تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع

شب یلدا بی انار

بی هندوانه

بی آجیل

...

تنها

با حافظ گذشت




+شنبه 30 آذر1387 |

یک بار در آسانسور دیده بودمش. از طبقه G باهم بودیم. چشم‌های بادامی، صورتی سفید و اندامی متوسط و قدی به نسبت کوتاه داشت؛ با نگاه گیرا. از اولین چشم بادامی‌هایی بود که نگاهش حرفی برای خواندن داشت. نگاهم کرد. نگاهش کردم. نگاهش می‌خندید، ذوق داشت. آنی نگاه من هم ذوق‌دار شد. نگاهم خندید.

گذشت. خیلی گذشت.

دیروز در راهرو دیدمش. آن دورتر میان چند نفر با لباس اداری به خانه برگشته بود. من برای هواخوری بیرون می‌رفتم. از میان آن همه چشم بادامی نگاه گیرایش را قاپیدم. مرا دید. با نگاه خندانش نزدیک شد. از چشم‌های بادامی‌اش شگفتی بیرون ریخت. از کنار هم رد شدیم. خم شدم و آن همه شگفتی و ذوق را از روی زمین جمع کردم و با خودم بردم هواخوری.



+پنجشنبه 28 آذر1387 |

رفت تا یاد او را بر زمین خدا بپاچد. تا با زمین آمیخته و با خدا یکی شود. حکایت دل او همین بود.




+دوشنبه 25 آذر1387 |

من زاده زمان ام. آن زمان که عقربه‌های ساعت در نیمه شب، دور از چشم همگان در آغوش هم خوابیدند، من هم زاده شدم. نیمه شب، میان دو عدد 12 بود که در «لحظه» نطفه‌ام خلق و در رحم ثانیه‌ها شکل گرفت. ثانیه‌ها مادر من شدند. من در شکم آن‌ها چرخیدم و چرخیدم؛ روزها و شب‌ها و ماه‌ها و سال‌ها... چرخیدم.

من از عبور «لحظه‌» زاده شدم. آن زمان که عقربه‌های ساعت لب بر لب هم گذاشتند. آن زمان که صبح بود و آفتاب ساعت شش و نیم را نشان می‌داد، من زاده شدم. من از بوسه عقربه‌ها بیرون آمدم.

من فرزند زمان ام. ثانیه‌ها و دقیقه‌ها دایه‌های مهربان من اند. من زیر سایه پر ابهت ساعت‌ها بزرگ شده‌ام. من نان و نمک زمان را خورده‌ام. من با «لحظه» بر سر یک سفره نشسته‌ام. من با «لحظه‌» بازی کرده‌ام. پشت یک میز درس خوانده‌ام. ما باهم بزرگ شده‌ایم؛ غم را دیدیم و شادی را. با هم خندیدیم و گریه کردیم. حرف هم را خوب می‌فهمیم. من و «لحظه» با هم پیوند زناشویی بسته‌ایم.

زمان در من و من در زمان ام. من با گذشته رابطه نزدیکی دارم. آینده را سخت در آغوش می‌فشرم. من با «لحظه» یکی شده‌ام. نیمه شب بود که اتفاق افتاد... وقتی عقربه‌ها ساعت 12 را نشان می‌داد، نطفه‌ای از «لحظه» در من خلق شد. فرزندی در راه است...




+یکشنبه 24 آذر1387 |

بوی د‌ی‌ماه می‌آید، چه زود زمستان شد...



+شنبه 23 آذر1387 |

ممکن است به انگلیسی بخوانم، بنویسم و حتی فکر کنم اما دلم همیشه فارسی‌ حرف می‌زند و زبان دیگری را نمی‌داند. بنازم سخن دلم را.



+پنجشنبه 21 آذر1387 |

این روزها کارم این شده چند ساعتی را کنار زاینده‌رود بگذرانم. نزدیک ظهر وقتی آفتاب پاییزی بالای سرم می‌آید، نرم نرمک، خوش‌خوشان می‌روم به سوی میدان نقش جهان. شعر می‌خوانم و به هاتف اصفهانی و سنایی فکر می‌کنم. به این‌که اگر حافظ نبود دنیا چیزی کم داشت. به میدان که می‌رسم. طوافش می‌کنم. هفت بار می‌چرخم. ساعتی بعد در وسط میدان، مسجد را نگاه می‌کنم. به گنبد خیره می‌شوم. سردم می‌شود اما سرمایش هم گرم است؛ امان از این اصفهان که دل می‌برد از آدم.

این روزها من را می‌شود میان کاشی‌های مسجد شیخ‌ لطف‌الله پیدا کنی. می‌روم مسجد و خود را به آبی فیروز‌ه‌ای عرفان نزدیک می‌کنم. خود را به دست‌های معمار مسجد می‌سپارم. میان تک‌تک کاشی‌ها سلوک می‌کنم. می‌روم تا انتهای دنیا و آغاز جهانی دیگر.

این روزها در اصفهان می‌گردم. امان از دست این شهر که می‌برد آدم را به جایی که هیچ شهری نمی‌برد.



+چهارشنبه 20 آذر1387 |

چو بید

بر سر ایمان خویش

می‌لرزم



+یکشنبه 17 آذر1387 |

در روایات کهن آمده است که فیلم خوب ببینید. دیدن فیلم فرانسوی با بازی ژولیت بینوش؛ واجب مؤکد است. در گفته‌های بزرگان آمده است که با یاران خوش مشرب بپلکید. دوستان اهل دل بیشتر توصیه شده‌اند. در تاریخ و کتب زمینی آمده است که با این یاران زیاد قرار بگذارید و با هم از زمین و زمان بگویید و به همه چیز فحش رکیک دهید تا یادتان نرود چیزی را نباید جدی گرفت. همچنین از اندیشمندان قرون گذشته نقل است که زیاد سفر بروید و در راه سفر در آی پاد خود موسیقی خوب ذخیره کنید. گفته‌اند موسیقی خوب موسیقی‌ای است که خوراک روح باشد. همچنین توصیه می‌شود کمی «قر» کمر برای تکامل روح مفید فایده است. ادبا، عارفان و شاعران جهان هم بر این باور بودند که هیزی کردن به اهل نظر به هر شیوه‌ای نات اونلی گناه نیست، بات آلسو واجب است.






+یکشنبه 10 آذر1387 |

جایی میان مستی و هوشیاری، میان بودن و نبودن، هستی و نیستی، اینجا و آنجا، میان گذشته و آینده، میان دیروز و فردا، میان سبز و آبی، میان جوانی و پیری گیر افتاده‌ام.
من در قفس لحظه‌ها در حال جان دادنم. جایی میان آهن و چوب، عنصر و اتم، میان آفتاب و مهتاب، میان دست و پا، میان شب و روز، جایی میان ستاره‌ها، میان آسمان و زمین، میان آرامش و پریشانی در نوسانم. 
من زندانی شده‌ام. میان تاریکی و روشنایی. میان سفیدی و سیاهی. میان سکوت و صدا. میان نور و ظلمت گیر افتاده‌ام. 
ریشه هستی‌ام می‌پوسد هر وقت چون پاندولی می‌گذرم از گذشته‌های دور تا آینده‌ای دورتر.
من جایی میان آزادی و اسارت گیر افتاده‌ام. جایی میان آسایش و هراس، جایی میان خوبی و بدی، جایی میان شادی و غم. میان داشتن‌ها و نداشتن‌ها. میان ماندن و گریز. میان امان و ترس. من میان آغوش‌ها گیر افتاده‌ام.
می‌هراسم از بودن. می‌ترسم از تداوم، از بودن. می‌ترسم دست‌هایی که به سمت من بی‌پروا درازند و با خود غرور آورده‌اند.
جایی میان عشق و نفرت مانده‌ام. جایی میان اکنون و بعد فرو رفته‌ام. میان بهشت و جهنم ایستاده‌ام. من میان تنهایی و ازدحام اسیر شده‌ام.
من خود عشق‌ام.
من میان پیانو و سه‌تار، میان نت و ضرب، میان سنتور و آه نی گیر افتاده‌ام. میان جام و می، میان حافظ و سعدی. من اسیر شعر و می ام. من در بند مستی و شورم. کجا بروم؟
من خود سازم، کوکم. بنوازم.
من میان هم‌آغوشی‌ها با مولانا سردگمم. میان غریبه‌ها در جستجوی آشنایم. میان راه و بی‌راه ام. میان یافتن و نیافتن، میان پیدا و ناپیدا مست می‌خرامم. 
من شاعرم.
می‌جویم و نمی‌یابم. می‌درم و باز نمی‌گردم. جایی میان فریاد و وحشت در هراسم. میان آرزو و خواهش، جایی میان خواستن و نخواستن در نوسانم. 
من میان اشک و خنده جا خوش کرده‌ام. من گلابی‌ام. انگورم. جایی میان سیب و نارنگی. میان کاهو و خیار. 
من خود انارم. دانه‌دانه ام.
می‌تپم و زنده‌ام، اما مرده‌ام. جان دارم و ندارم. می‌روم و نمی‌روم. می‌خواهم و نمی‌خواهم. من جایی میان دو هجا ایستاده‌ام. میان لحظه‌ها را می‌کاوم. میان دو حرف را. میان ادای یک واژه گیر کرده‌ام. من اسیر مکث میان واژگانم. جایی میان رهایی دو هجا از گلو. از هنجره. میان نوشتن و ننوشتن. میان سلام. میان سین. میان میم. میان لام. میان میم افتاده‌ام. من خود میم ام. م م م م م م م...
من خود واژه‌ام. در دامن نون افتاده‌ام.
من میان آب و شراب، میان قرمزی و بی‌رنگی. جایی میان این همه سیاهی نشسته‌ام. من میان مزه‌ها؛ میان ترشی و شیرینی. میان شوری شوره‌زار زندگی و جایی میان تلخی‌ها فرو رفته‌ام.
من خود مزه‌ام.
من جایی میان کاشی‌های گنبد مسجد معلق‌ام. من اقاقی‌ام. جایی میان مقام گل. میان کوکب و نرگس. میان شبدر و علف. جایی میان آفتابگردان و سوسن. من خود مریم‌ ام.
جایی میان کبوتر و پلنگ، میان سوسمار و پروانه. جایی میان انسان و گاو ام. میان گوسفند و الاغ. میان نعناع و جعفری. میان شوید و کرفس. میان سیب و سنجد. میان قاجاریه و صفویه. من در اوج ترمه‌ها در پروازم.
من خود ترنجم. 
من میان دریا و نهر، میان انقلاب و ونک، جایی میان نیاوران و خاوران می‌پلکم. من جایی میان تهران و اصفهان، جایی میان کره زمین گیر افتاده‌ام. میان زمین و ماه. میان کوه و ارس. میان خزر و مرمر. جایی میان آرام و هند، اطلس و قطب اسیرم. 
من خود گرمای استوایم. می‌سوزانم. آتشینم.
من می‌خورشم. من رودم. جایی میان سنگ‌ها و آب‌ها. جایی میان اقیانوس‌ها.
من جایی میان بیچارگی و آزادگی، میان بخشش و عجز، جایی میان گرسنگی و غذا، میان پیتزا و نان و پنیر گرفتارم. من اسیرم. میان پارچه و چرم. میان آهن و سفال...
من خود ابریشمم.
من جایی میان درخت و شاخه. میان ریشه و ساقه، میان تنه و برگ ام. جایی میان لانه و خانه. من به هستی نزدیک ام.
من میان باد، میان آفتاب، میان حرکت و سکون ام. جایی میان دیدن و ندیدن. دوست داشتن و نداشتن. میان التماس و نرسیدن. میان خرد و جهل. من جایی میان ناتوانی افتاده‌ام.
من خود خواهش ام.
من میان خدا و در خدا اسیرم. من جایی میان خ میان دال میان الف رهایم. من میان تاریخ، میان کاغذ، میان آدم‌ها گرفتارم. من میان گرفتاری و رهایی گم شده‌ام.
من خود خدایم.
من میان قطعیت و تزلزل، میان شک و باور، میان ایمان و کفرم. میان کمال و  فساد، جایی میان هیچ سرگردانم.
من خود هیچ ام.
جایی میان احساس و شعور، جایی میان منطق و عاطفه مبهوت ایستاده‌ام.
میان هر چه ناباوری است، مست ایستاده‌ام و گذر روزها را می‌بینم. 
من نت ام؛ نت پیانو. من ضرب تنبک ام. من نواخته می‌شوم، می‌سوزانم... شور می‌افکنم.


من جایی نزدیک به مرگ ایستاده‌ام. جایی میان پرواز. جایی میان ر ه ا ی ی... جایی میان زمان. جایی میان روح... میان من. من منم............................
..............................
.............................................
.........................................................
.........................
.............................
...................................................
...





+جمعه 8 آذر1387 |

چون من 
شکسته‌ای را
از پیش خود 
چه رانی





+چهارشنبه 6 آذر1387 |

تکه بزرگی از من، از من جا مانده. انگار آن تکه بزرگ‌تره تندتر راه افتاده و آن تکه کوچک‌تره عقب مانده. هنوز عقب‌ترها خوش خوشک برای خودش مست می‌خرامد. چرا این‌قدر تکه پاره‌ام من! تکه تکه‌هایم هرکدام جایی جا مانده‌اند. تکه‌ای هنوز در خانه مادربزرگ است، در لای بالش‌های پدربزرگ وول می‌زند. تکه تکه‌ام و تکه‌ای هنوز خیلی عقب‌ترها جایی میان کودکی، میان دست‌های مامان و بوس‌های بابا جا مانده است. تکه‌ای از من هنوز صبح‌ها با حامد می‌نشیند پای تلویزیون و سندباد و نل می‌بیند؛ گاهی هم خانواده دکتر ارنست. هنوز آن تکه جدا افتاده‌ام ظهرها خاله‌بازی می‌کند و قابلمه رو شوفاژ می‌گذارد تا غذا بپزد. تکه‌ای که هنوز از آجیر خطر که می‌گفت «معنی و مفهوم آن این است که به پناهگاه بروید...» می‌هراسد. تکه‌ای که هنوز پنجاه تومانی می‌برد مدرسه برای کمک به رزمندگان. تکه‌ای از من هنوز میان سال‌های دهه شصت خورشیدی جا مانده. تکه‌ای از من، از من جا مانده.


تکه پار‌های من کی به هم خواهند رسید؟


+سه شنبه 5 آذر1387 |

«روزهايی می‌شود که غفلتی از راه می‌رسد. بی‌خيالی و آسودگی خاطری می‌آيد و آن داغ کمی سرد می‌شود. کشيدن اين بار کمی آسان‌تر می‌شود. اما امان از وقتی که برگردی و باشی و همراه‌ام بيايی. همگنان اگر نفهمند ما را با تو چه می‌شود و چه می‌رود، باکی نيست. اه اه اه... نمی‌شود. به صد زبان زور می‌زنم که ننويسم. بپوشم. پنهان کنم. پرده‌ای از کلمات بکشم روی اين دردها. خاموش باشم و فغانی بر نياورم. نمی‌شود. چند بار در همین يک سال گذشته، بُن گلوی‌ام را چسبيده‌ای و کشان‌کشان تا کجاها که نبرده‌ای مرا؟ چند بار؟ چرا؟ چقدر؟ تا کی؟ تا کجا؟ نيستی. پنهانی. پنهانی چون پری و به دنبال خود می‌کشانی‌ام...»

 

ادامه در ملکوت



+یکشنبه 3 آذر1387 |

کسی که در زندگی اینسپایر (inspire) شده باید خیلی خوشحال باشد که کسی یا چیزی اینسپایرش کرده، چون اینسپایرشن در خانه هر کسی را نمی‌کوبد.
حالا اینسپایر شدن چی هست؟ شاید در فارسی بشه «الهام گرفتن»، «القا شدن» یا چیزی مشابه به «اثر گرفتن» برایش مترادف کرد. بسیاری از هنرمندان، نویسندگان و خلاقان اثرگذار در جهان، در زندگی‌ شخصی‌شان از چیزی، رویدادی، آدمی، معشوقی اینسپایر شدند و بعد دست به بازنمایی آن چیزی زدند که در وجودشان می‌جوشیده. این داستان خیلی‌ها در جهان است که منبعی بر آن‌ها تابیدن گرفته.

منبع اینسپایر همیشه همچون آفتابی تابان می‌درخشد. هرگز فراموش نمی‌شود. بیگاهان می‌آید، به چیزی تلنگر می‌زند؛ بخشی که شاید هرگز دیده نمی‌شده. غالبا این منبع می‌آید و چراغی را بر فراز تو می‌گیرد تا بهتر ببینی؛ به همین سادگی.
وقتی کسی اینسپایر می‌شود، انگار آیینه‌ای مقابلش گذاشته باشند تا بهتر و شفاف‌تر خودش را ببیند. یادت باشد این آیینه را هر کسی نمی‌تواند مقابل تو بگذارد. ولی هر وقت دیدی کسی یا چیزی سبب شده تا خودت را بهتر ببینی، به درک بهتری از خود واقعی‌ات برسی تا از دورنی‌ترین لایه وجودت باخبر بشی، بدان که اینسپایر شدی.

گاهی با یک فیلم، یک خط از یک کتاب، یک قطعه موسیقی، یک بیت شعر یا تابلویی در یک گالری می‌شود اینسپایر شد، اما مسلما حضور انسانی در فرایند اینسپایریشن قوی کار می‌کند. 

اگر تا به حال اینسپایر شده‌اید، ممنون منبع خود باشید و خدا رو شاکر باشید که چیزی در این جهان پیدا شده که پرده‌ای را کنار زده تا بهتر بدانی کجا ایستاده‌ای. یادتان باشد وقتی اینسپایر شدید، قدرت فوق‌العاده‌ای برای خلق کردن پیدا می‌کنید که نباید هدر برود.

اگر هم خودتان منبع اینسپایر برای کسی بوده‌اید باید بدانید که منبع بودن، آداب خودش را دارد. باید طلوع کنید، نور بتابانید و بعد در فرصت مناسب غروب کنید. شاید هم لازم باشد با نور ملایم مدت زمان بیشتری را بتابید. این بستگی به موجودی دارد که نیازمند نور شماست.





+جمعه 1 آذر1387 |