شب یلدا بی انار
بی هندوانه
بی آجیل
...
تنها
با حافظ گذشت
یک بار در آسانسور دیده بودمش. از طبقه G باهم بودیم. چشمهای بادامی، صورتی سفید و اندامی متوسط و قدی به نسبت کوتاه داشت؛ با نگاه گیرا. از اولین چشم بادامیهایی بود که نگاهش حرفی برای خواندن داشت. نگاهم کرد. نگاهش کردم. نگاهش میخندید، ذوق داشت. آنی نگاه من هم ذوقدار شد. نگاهم خندید.
گذشت. خیلی گذشت.
دیروز در راهرو دیدمش. آن دورتر میان چند نفر با لباس اداری به خانه برگشته بود. من برای هواخوری بیرون میرفتم. از میان آن همه چشم بادامی نگاه گیرایش را قاپیدم. مرا دید. با نگاه خندانش نزدیک شد. از چشمهای بادامیاش شگفتی بیرون ریخت. از کنار هم رد شدیم. خم شدم و آن همه شگفتی و ذوق را از روی زمین جمع کردم و با خودم بردم هواخوری.
رفت تا یاد او را بر زمین خدا بپاچد. تا با زمین آمیخته و با خدا یکی شود. حکایت دل او همین بود.
من زاده زمان ام. آن زمان که عقربههای ساعت در نیمه شب، دور از چشم همگان در آغوش هم خوابیدند، من هم زاده شدم. نیمه شب، میان دو عدد 12 بود که در «لحظه» نطفهام خلق و در رحم ثانیهها شکل گرفت. ثانیهها مادر من شدند. من در شکم آنها چرخیدم و چرخیدم؛ روزها و شبها و ماهها و سالها... چرخیدم.
من از عبور «لحظه» زاده شدم. آن زمان که عقربههای ساعت لب بر لب هم گذاشتند. آن زمان که صبح بود و آفتاب ساعت شش و نیم را نشان میداد، من زاده شدم. من از بوسه عقربهها بیرون آمدم.
من فرزند زمان ام. ثانیهها و دقیقهها دایههای مهربان من اند. من زیر سایه پر ابهت ساعتها بزرگ شدهام. من نان و نمک زمان را خوردهام. من با «لحظه» بر سر یک سفره نشستهام. من با «لحظه» بازی کردهام. پشت یک میز درس خواندهام. ما باهم بزرگ شدهایم؛ غم را دیدیم و شادی را. با هم خندیدیم و گریه کردیم. حرف هم را خوب میفهمیم. من و «لحظه» با هم پیوند زناشویی بستهایم.
زمان در من و من در زمان ام. من با گذشته رابطه نزدیکی دارم. آینده را سخت در آغوش میفشرم. من با «لحظه» یکی شدهام. نیمه شب بود که اتفاق افتاد... وقتی عقربهها ساعت 12 را نشان میداد، نطفهای از «لحظه» در من خلق شد. فرزندی در راه است...
ممکن است به انگلیسی بخوانم، بنویسم و حتی فکر کنم اما دلم همیشه فارسی حرف میزند و زبان دیگری را نمیداند. بنازم سخن دلم را.
این روزها کارم این شده چند ساعتی را کنار زایندهرود بگذرانم. نزدیک ظهر وقتی آفتاب پاییزی بالای سرم میآید، نرم نرمک، خوشخوشان میروم به سوی میدان نقش جهان. شعر میخوانم و به هاتف اصفهانی و سنایی فکر میکنم. به اینکه اگر حافظ نبود دنیا چیزی کم داشت. به میدان که میرسم. طوافش میکنم. هفت بار میچرخم. ساعتی بعد در وسط میدان، مسجد را نگاه میکنم. به گنبد خیره میشوم. سردم میشود اما سرمایش هم گرم است؛ امان از این اصفهان که دل میبرد از آدم.
این روزها من را میشود میان کاشیهای مسجد شیخ لطفالله پیدا کنی. میروم مسجد و خود را به آبی فیروزهای عرفان نزدیک میکنم. خود را به دستهای معمار مسجد میسپارم. میان تکتک کاشیها سلوک میکنم. میروم تا انتهای دنیا و آغاز جهانی دیگر.
این روزها در اصفهان میگردم. امان از دست این شهر که میبرد آدم را به جایی که هیچ شهری نمیبرد.
ادامه در ملکوت