پ.ن: در گویشهای مختلف "رابطه کش تنبانی" هم گفته میشود.
به مرگ فکر میکنم و اینکه بدنم را بسوزانم و خاکستر شوم یا تن به دل خاک بسپارم. فکر میکنم به تمام جزییات وجود و هستیام؛ به روحم، تنام... اینکه به خاک پیوند بخورم یا سوزش تن را با روح حس کنم و آنی به مشتی خاکستر تبدیل شوم.
به دستهایم نگاه میکنم و به لاک روی ناخنهایم و فکر میکنم روزی ممکن است با ریشههای درختی یکی شود. تصور کنید چقدر میتواند لذتبخش باشد یکی شدن با طبیعت زیر خاک.
من به مرگ فکر میکنم و این که چه زمان آن را لمس خواهم کرد، همان زمان مادرم از استخارهای میگوید که او را برای دیدن من، به این شهر کشانده، و این یعنی "زندگی". مادر میگوید قرآن باز کرده و آمده است که به دیدار فرشتگان برو. او با خودش میاندیشد که من فرشته استخارهاش هستم و راهی میشود.
میل عجیبی به مرگ در من است. چقدر دنیای اسرار آمیزی است "مرگ". کاش زودتر بمیرم. زودتر و زودتر و حتی زودتر... میشود آیا؟
شاید الان ایران بزرگترین کشور زرتشتی بود، بیشترین جمعیت زرتشتی جهان را داشت. مطمئنا ادبیات فارسی شکل دیگری بود، عرفان اسلامی نداشتیم. موسیقی جور دیگر بود. لباسهایمان جور دیگر. شاید الان هیچ کس در ایران روزه نبود. شاید حکومت جمهوری اسلامی نداشتیم و میشدیم جمهوری زرتشتی ایران یا شاید هم پادشاهی یا شاید هم نمیدانم...
همیشه حال و روزم را با آب و هوایی که آنجا هستم، میسنجم. مثلا در تهران خشک بودم. دبی آفتابی بودم که گاه میسوختم و گاهی هم با باد خنکی شاد بودم؛ همیشه در نوسان حرارت.
جای خوبی از این کره زمین آمدم. هوای متغیرش با حالم همخوانی بیشتری دارد. بارونهایش فوقالعاده است. آسمان پر ابرش هم بینظیر. رطوبتش هم آزاری ندارد، روی پوست آرام مینشیند. هوای ابریاش را میستایم و اگر دو روز پشت سر هم بارون نیاید، بیتابی میکنم. قطرههای درشت بارون اینجا را هیچوقت در ایران، حتی در گیلان هم ندیدم. آسمان حقیقتا زار میزند.
جای خوبی از این کره زمین آمدم. رعد و برق اینجا را هم دوست میدارم. احساس بودن را بیشتر حس میکنم؛ وقتی آسمان میغرد. گاهی اینقدر برق ابرها وسیع و قوی است که حتی توی خانه هم میآید. حتی یک روز از پنجره اتاقم، برق روی میزم ولو شد.
هوا گرمای مطبوعی دارد. بارون درشت سیلآسایی میبارد، اما آفتاب استوایی در آنی همه جا را خشک میکند. ساعتی نمیگذرد که باز بارون میآید و فضا را تغییر میدهد.
جای خوبی از این کره زمین آمدم. هر روز موهایم فرفریتر میشود و این یعنی من به خود واقعیام نزدیکتر شدم.
منبع: یادم نیست.
هرچند "غرور و تعصب" در ادبیات کلاسیک انگلستان قرار میگیرد، اما به نظر من نگاه مدرن و شیوه بیان ویژه او که به اعتقاد خیلیها تحولی در ادبیات داستانی آن زمان هم بوده، سبب نمیشود بعد از ۲۰۰ سال رمان کهنه و فرسوده شود.
فیلم "جین شدن" یا "چگونه جین شد" هم روایت زندگی جین است که البته صددرصد نمیتوان آن را موثق دانست. گویا زوایای خصوصی زندگیاش را براساس نامههایی که برای خواهرش مینوشته به دستآوردهاند.
جین در جوانی عشق نافرجامی را تجربه میکند و تا آخر عمر کوتاهش مجرد باقی میماند. احتمال زیاد میرود همین حادثه، الهامبخش خلق شخصیتهای ماندگار "الیزابت بنت" و "آقای دارسی" بوده باشد.
من که از حقیقت زندگی فردی جین آستین خبر ندارم، ولی به گمانم تمام زنانگیای که در شاهکار "غرور و تعصب" موج میزند، برای این است که خودش آن را لمس کرده است. خصوصا وقتی آدمهای داستان با فاصلههای طبقاتیشان دست و پنجه نرم میکنند و رمنس داستان را شکل میدهند. و بیشتر وقتی که غرور و پیشداوریهای زودهنگام فراز و فرود روایت را حکایت میکنند.
از آثار جین آستین کسانی چون ویرجینیا وولف و ناباکوف به شدت تقدیر کردهاند. او هنوز هم از محبوبترین نویسندگان انگلستان و جهان است. در ایران هم مجموعه آثارش (فکر میکنم شش رمان) از رضا رضایی توسط نشر نی چاپ شده.
یاد کتاب "هجوم دوباره مرگ" میافتم. اگر ژوزه ساراماگو ایرانی بود و در تهران زندگی میکرد لابد الان شاهد شاهکارهای ادبی بیشتری در جهان بودیم.
نگاه تیره و عمیق ساراماگو در رمان "هجوم دوباره مرگ"، به گونهای است که همچنان که کتاب را میخوانی، مرگ را نعمت و موهبتی میپنداری که اگر نباشد، انسان را ذلیل و ذلیلتر و جامعه را وحشی و وحشیتر میکند.
در اثر ساراماگو، مرگ با مردم شهری وداع کرده، بهطوریکه هیچکس در آن نمیمیرد. حتی در بدترین شرایط پزشکی، بیماری و پیری، باز علائم حیاتی در فرد دیده میشود... نمردن برای مردم شهر ماجراها میآفریند...
حالا مردم تهران با بحران کمبود قبر مواجهاند. شاید همین خبر آغاز یک رمان دیگر با مضمون مرگ باشد؛ وقتی مردم شهری جایی برای دفن مردگانشان نداشته باشند.
شاید در این شرایط که تقریبا ۲۰۰ نفر روزانه در تهران میمیرند، مردم مجبور شوند، مردگانشان را به خاک حیاط خانه بسپارند.
نازک شدم، این قدر نازک که با ادبیات ضمختش شکستم. این قدر گریه کردم که شفاف شدم، این قدر شفاف که دیده نشدم. من نرم شده بودم.
امان از دل من. هر وقت بونه چیزی را میگیرد. وقتی بیتاب میشود، سازش را در میآورد و من را بیچاره خودش میکند. این قدر مینوازد که دیگر رمق برایم نمیماند؛ سرمست میشوم از نوای دلنواز دلتنگم.
امان از دل من. این قدر لطیف است که گاه میشود دستی بر آن بکشم، پارهپاره میشود و روزها در خودش باید فرو رود تا ترمیم شود. امان از روزی که دست بیگانه به آن بخورد، چها میکند.
امان از دل من. دل که نیست؛ تافتهای از پرنیان است. نسیمی بیاید، آشفته حال میشود. امان از آن روز طوفانی که دل من پر پر میزند، شرحه شرحه میشود و ناپدید شدنش را با چشمهایم میبینم.
امان از دل من. دل که نیست؛ تافتهای از پرنیان است. کسی نیشی بزند، آتش میگیرد. میسوزد. خاکستر میشود. خاکستر شدنش را زبانم میبیند و تندی میکند. من هم به تماشا مینشینم. حق را به زبانم میدهم؛ دلم آتش گرفته.
امان از دل من. زنده است، ولی گاه پریشانیاش، مرگ تدریجیاش را خبر میدهد. گاه در خود فرو میرود تا امیدش را بازجوید. من باز نظارهگرش هستم. میدانم هیچ وقت امیدی در کار نبوده.
امان از دل من. به لبخندی خوش است و با واژهای نرم، خوشتر. اما من حقیقت را به رویش نمیآورم.
امان از دل من. ناز دارد و ادا. ساز مخالف میزند. ناکوک میزند. گاه میخواهد تکنواز گروه وجود من باشد، اما نمیشود که این هیبت را به چنین نازنینی سپرد.
امان از دل من. امان از روزی که شکسته شود، تکهتکه باشد. بیچارهاش میشوم و داغدار. غم از سر و رویش میبالد. دست من هم کوتاهتر از هر دست دیگر برای دفاع از او.
امان از دل من. امان از آه دل من. گاه آهی میکشد؛ تند و آتشین. همین آه را دارد تا قدرتنمایی کند. خودش نمی داند، اما من از آه دلم میترسم؛ میسوزاندم، گریهام میاندازد و به عزا مینشاندم.
امان از دل من. طفلک دل خوبی است.
زیر شمشیر غمش رقصکنان باید رفت
نتیجه: در فضای مجازی حس ششم میتواند فعال باشد.
منبع: فاخره خطیبی
خیلی چیزها برایم عوض شده، تازه یه دور پوست هم انداختم در همین مدت. چند وقت میشد که قرار بود این پوست قدیمی کنده بشه، ولی نشده بود. به هر حال الان با یه پوست نو هستم و خشنودم.
آفتاب سر موقع مییاد بالا، سر موقع هم میپره پایین و من دلم براش سخت تنگ میشه. جای من روی زمین عوض شده، ولی آفتاب همچنان طنازی میکنه.
خیلی کارها باید بکنم و خیلی چیزها باید یاد بگیرم. باید یاد گرفتن رو یاد بگیرم و خوب دیدن رو، رنگها رو بشناسم، ابعاد رو بفهمم و اندازهها و بوها و نورها و حسها و انرژیها و خطها و نقطهها و حرکتها و آغازها و پایانها رو باید درک کنم.
باید واژه رو حس کنم. باید حس رو حس کنم و داستان رو و رمان و شعر و بیت و مصراع و واژه رو.
باید میان تکتک خطهای شعر برم؛ بین هر بیت، هر مصرع و هر واژه و هر حرف.
باید الف رو درک کنم و به عمق میم برم و اوج جیم رو بشناسم.
باید بتونم سیاهی رو از سفیدی تشخیص بدم و قرمزی رو از آبی آسمانی و تنهایی رو در میان جمع.
باید برسم که درد همون درمانه و غصه همون شادی.
همه اینها هم برای این است که در باتلاق فرو نرم.
و به قول کافکا: مدام میکوشم چیزی بیان نشدنی را بیان کنم، چیزی توضیحناپذیر را توضیح بدهم، از چیزی بگویم که در استخوانهایم دارم، چیزی که فقط در استخوانهایم تجربهپذیر است.
