تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
من معتقدم همه باید "فرصت" داشته باشند؛ فرصت انجام و تجربه هر کاری. به نظر من اون کسی که فرصتی رو از کسی می‌گیره پست‌ترین آدم‌هاست. به نظر من هر کس آزاد است که از فرصت‌هایی که در زندگی داره استفاده کنه و بزرگ‌ترین گناه اینه که فرصتی رو از کسی بگیریم.

"تجربه کردن" حق هر کسی می‌تونه باشه، مگر اینکه حق آدمی یا حیوانی یا طبیعت این وسط پایمال بشه. اینجا علی می‌مونه و اینکه "حق" چیه؟

"حق" به نظر من همون فرصتی است آزادانه که فرد در زندگی‌اش پیدا می‌کنه که برای تحقق اون نباید شخصیت انسانی و حقوق مادی و معنوی کسی له بشه. یعنی شرط اون اینه که لطفا برای تحقق فرصتت کسی رو له نکن.

حالا حقوق مادی و معنوی چیه که نباید له بشه؟ به نظر من وجدان و شرافت و اون چیزی که دیده نمی‌شه، اون شعور و حس انسانی که می‌تونه جهانی هم باشه، اینجا به کمک آدم می‌یاد. به اضافه‌ی یه مشت قانون مزخرف قوای قضاییه‌ی کشورها که گویا مجبوریم تحمل‌شان کنیم. هرچند قانون بی‌رحم کاری به حقوق معنوی آدم‌ها نداره، ولی وجدان داره.

حالا وجدان چیه که می‌تونه له شدن شخصیت انسانی رو تشخیص بده؟ به نظر من وجدان اون چیزیه که به تو می‌گه کاری که دوست نداری کسی با تو بکنه، با کسی نکن. وجدان به تو می‌گه هر آنچه بر خود می‌پسندی بر دیگران هم بپسند.

چقدر دنیا آباد می‌شد اگر وجدان‌ها له شدن‌های دیگران رو اخطار می‌داد، خودخواهی‌ها کنار می‌رفت، حقوق انسانی اون هم از جنس معنوی رعایت می‌شد، هر کس از فرصت‌هاش آزادانه لذت می‌برد و کسی کسی رو سانسور نمی‌کرد.

کاش! نه؟ 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 |
کاش باغی بود. کاش باغ کاج داشت. کاش می‌رفتم ته باغ و کاج‌ها را بو می‌کردم...

                                                                                  ۱۶ می ۲۰۰۸

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در جمعه 27 اردیبهشت1387 |
صدای پیانو می‌آید و تصمیم دارم هرچه می‌خواهم بنویسم. هر طور، هر شکل:

چیزی از آسمان به سویم پرتاب می‌شود و من بغلش می‌کنم. می‌بوسمش. نگاهش می‌کنم. واژه است. اوه، نه، نت است. نتی از قطعه‌ای از پیانو. نت را می‌بوسم و به زمین می‌کوبمش. از آن صدا برمی‌خیزد و تمام فضای سیاه اطرافم را پر می‌کند.

آدم‌هایی بدترکیب جلو می‌آیند و کف می‌زنند. من برای آنها موسیقی می‌سازم. همان زمان از آسمان تف می‌بارد و چهره‌ی آدم‌ها تف مالیده، همچون فیلم‌های آمریکایی که صورت ستاره در آخرین سکانس با آب باران مطهر می‌شود.

نت پیانو تو را به یادم می‌آورد. قیافه‌ای بدقواره که به طرز دهشتناکی زیبا هم هست. یاد دست‌های سفید تو که به طرز وحشیانه‌ای نامرد است. یاد چشم‌های تو که بی‌زاری مطلق را در آن دیدم. همان چشم‌هایی که نت بازیگوش پیانو دارد.

روزهای صورتی و بنفش آمدند و رفتند و من همچنان خاکستری‌ام. روزهای آبی و زرد هم در هم آمیختند و فرزند نامشروع خود را به دنیا هدیه دادند؛ سبز بود که متولد شد. 

خواب‌های رنگین می‌بینم. خواب می‌بینم که خواب می‌بینم که در خواب، خوابی دیدم که خواب‌آلوده خوابی را برای تو روایت می‌کنم. تو خواب بودی که خوابم را خواب دیدم و تو از خواب بیدار نشدی هنوز که من در خواب خوابم را خواب می‌دیدم.

بیدار می‌شوم، سر بلند می‌کنم. چیزی محکم به سفتی فولاد بر پیشانی‌ام می‌خورد. چند بار ضربه می‌زند. از فولاد صدا بلند می‌شود: هاهاهاها تو خواب بودی.

اما من فکر می‌کردم خواب نیستم.

صدای پیانو می‌آید و من آن را می‌خورم و قورت می‌دهم تا ته‌مزه‌ی پیانو در دهان بد مزه‌ام بماند. صدای پیانو می‌خورم تا زین پس چشمانم چون تو، نت بازیگوش پیانویی داشته باشد.

صدای پیانو می‌آید...

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 |
کاش کسی بیاید و دست ذهنم را بگیرد و با خودش ببرد هر جا که خواست.

پ.ن. برای بار هزارم دارم این جمله را اینجا می‌نویسم و کسی پیدا نشد که نشد. 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 |
به نظر می‌رسید در خوشبختی راه می‌رفت. اینقدر خوشبختی دورش ریخته بود که حال آدم رو به هم می‌زد. آن طرف‌تر کسی در بدبختی و فلاکت دست و پا می‌زد. کسی از پول بالا می‌آورد و کسی از گرسنگی به خود می‌پیچید.

کسی از خوشبختی بدبخت بود و کسی از بدبختی خوشبخت. کسی تمنای غذایش را می‌کرد. همان موقع که در شیخ‌زاید راه می‌رفت و برج‌ها ساخته می‌شد. کارگری هم از گرما تلف می‌شد تا کسی پولدار شود.

کسی هم بیچاره شده بود از بس که خانه داشت. بی‌خانمانی حتی یک وجب جا در کره‌ی زمین نداشت. یکی میلیون میلیون متر زمین جمع می‌کرد، کسی هم در خانه‌اش جایش نمی‌شد...

چقدر همه چیز بی‌رحمانه بر بی‌عدالتی دامن می‌زند.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 |
زندگی رو از صفر شروع کردم. چند ماهی هست که کنتور زندگی‌ام رو صفر کردن، از اونها که سه تا صفر رو نمایشگر نشون می‌ده. یعنی از اول شروع کن.

خب من هم اول به دنیا اومدم. زدن در باسنم که از خواب بپرم و خون بالا بیارم و بزنم زیر گریه. اون وقت بود که تازه نفس کشیدن تو دنیا رو چشیدم. بعد حسابی گریه کردم، مثل یه نوزاد کوچولو تازه به دینا آمده.

حالا تازه زندگی رو شورع کردم، آن هم به تنهایی. آن هم از صفر. بعد از این همه زندگی و این همه آدم که دور و برم جمع کردم، سر خط قرار گرفتم، بی آنکه کسی پشتم باشه.

تنهای تنها بی آنکه کسی پشتم ایستاده باشه و بخواهد حمایتی نصیبم کند.

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در شنبه 21 اردیبهشت1387 |
اینجا کسی چیزکی می‌نویسد و گاهی کسی در این زمین می‌آید و آن را می‌خواند. به همین سادگی.

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در جمعه 20 اردیبهشت1387 |
کتاب کم می‌خونم و بسیار از این بابت ناراحتم. دوستی می‌گفت مهم نیست کتاب باشه یا نه، مهم حجم متونی‌ست که در طول روز می‌خونی. این روزها تقریبا بالای هفت هزار کلمه می‌خونم و حتی خیلی بیشتر! هرچند تصمیم‌گیرنده تنها خودم نیستم که چی بخونم و چی نه، ولی از تو این همه کلمه جمله‌هایی هستند که روز رو به خاطرشون می‌گذرونم و آخر شب می‌تونم بگم بیهوده نبود زیستنم.

اما کتاب و بوی کتاب و نوری که به کلمات می‌خوره و جنس کاغذ و سنگینی‌اش رو سینه و بودنش و حس کردنش مزه‌ای داره که هیچ وقت متن آنلاین نداره. وقتی تنها یه واژه رو صفحه کتاب، تو رو به اوج می‌بره، می‌تونی دستی به‌اش بکشی و کمی خیره بشی به کنج اتاق و خوب فکر کنی. ولی خدایی با لپ تاپ و صفحه اینترنت نمی‌شه حس اینطوری گرفت. شاید هم بشه ولی دیگه بوی کاغذ نداره.

رفتم آزمایش خون، دیدم داستان خونم، رمان خونم و شعر خونم اینقدر پایینه که دکتر سریع منو برد سی‌سی‌یو. الان دارن به هم بوی کاغذ، بوی چای تزریق می‌کنن...

دیوانگی‌ام تمامی نداره...

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 |
یه جمله‌ی بانمک که فقط از ایرانی‌ها برمی‌یاد:

"مراسم سالروز شهادت استاد مرتضی مطهری و گراميداشت مقام معلم بعد ازظهر روز پنجشنبه با حضور سفير ايران در مادريد در مدرسه امام علی (ع) سفارت برگزار شد."

منبع: خبرگزاری ایرنا

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در جمعه 13 اردیبهشت1387 |
دلم در پنج سالگی‌ام گیر کرده. وقتی پنجشنبه می‌شد، منتظر بودم حامد که ظهر از مدرسه تعطیل می‌شد، به خانه بیاید تا با مامان و بابا برای نهار به کبابی رو به روی پارک ملت بریم. البته بابا کباب با نون داغ می‌خرید و چهارتایی می‌رفتیم پارک ساعی. زیر همون سروهای اون قسمت پارک که پله‌پله‌ایه می‌نشستیم. بعداز ظهر می‌رفتیم خونه‌ی مامانجون. چقدر خوب بود که شب آنجا می‌موندیم. چقدر...  

دلم بدجوری به پنجشنبه ظهرهای پنج سالگی‌ام گره خورده. هر پنجشنبه ظهر دلم این مسیر را از کبابی پارک ملت تا پارک ساعی می‌رود. دلم شب‌های پنجشبنه به پنج سالگی‌اش در خونه‌ی مامانجونش می‌رود و شب را همانجا می‌ماند.

امروز هم من پارک ساعی‌ام و دارم با دست‌های پنج سالگی‌ام کباب می‌خوردم، بی قید...  

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 |
دلم خواست لاک قرمز بزنم. 
+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 |
اصرار داشت من الفبای بیزینس رو یاد بگیرم، من هم اصرار داشتم که الفبای بیزینس رو یاد نگیرم. مدت‌ها گذشت که یاد بگیره من نمی‌خوام الفبای بیزینس رو یاد بگیرم، من هم خیلی زود فهمیدم الفبای بیزینس حالم رو به هم می‌زنه.

پ.ن. اصرار داشتم با چهار تا "الفبای بیزینس" جمله بسازم.

پ.ن. پیدا کنید من چرا در دبی زندگی می‌کنم؟

پ.ن. لابد می‌خوام الفبای بیزینس رو یاد بگیرم.

پ.ن. لابد هم هیچ وقت الفبای بیزینس رو یاد نمی‌گیرم.

پ.ن. به هر حال همینه که هست.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 |
چند وقته زیاد از حد "عشق" دارم جمع می‌کنم. علتش رو نمی‌دونم. حتی نمی‌دونم این همه عشق رو می‌خوام چه کار. می‌دونم اگر کلی به خانوده‌ام، کارم و دوستانم بدم باز کلی برام می‌مونه.

حس می‌کنم دوز "عشق" داره توی من می‌زنه بالا و داره رو هم رو هم جمع می‌شه، شاید هم تلنبار می‌شه.

شاید این همه عشق می‌تونست نصیب فرزندی می‌شد. اما این فقط یه احتماله.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 |

احساسات یقه‌ام را می‌گیرد و به کنج اتاق پرتابم می‌کند. گاه چنان می‌خندم که گلویم تا مرگ فشرده می‌شود و نفس برایم نمی‌ماند و گاه تنها با بویی یا نوری یا رنگی چنان دلم می‌گیرد که نفس دیگر نمی‌تواند از مجرایش بگذرد. روزها با کار و خنده و غم می‌گذرد.

 

پ.ن. خیلی وقت پیش نوشته بودم، اما باز کاربرد دارد.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در جمعه 6 اردیبهشت1387 |
یه وقت‌هایی زندگی به دو راهی می‌رسه. یه ذره فکر می‌کنی و بالاخره یکی رو انتخاب می‌کنی. امان از وقتی که به چند راهی برسی، مثلا هشت راه!

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 |

دلم می‌خواهد دنیا را گاز بزنم و بعد بجوم و بعد قورت دهم. به کره زمین دندان بزنم و با آب دهانم و دندان‌های آسیاب کرم خورده‌ام، آن را بجوم.

شاید اول از همه آمریکای جنوبی را گاز گاز کنم و بعد اروپای شمالی و بریتانیای کبیر را. شاید آفریقا را خوب بجوم تا ته مزه‌اش را بهتر بچشم. آه خدای من، بیشه‌زارهای آفریقا عجب مزه‌ای دارد با آن فیل‌های سرگردانش و گورخرهایی که در دشت‌ها از یوزپلنگ‌ها می‌گریزند. کوه کلیمانجارو که چیز دیگری‌ست.

بعد تر سراغ آمریکای شمالی می‌روم. برج‌های بلند و سرمای کانادا را می‌گذارم برای دسر. کانادا را لیسی می‌زنم تا دندان‌هایم یخ نزند و مور مورم نشود.

اوه، استرالیا هم از آن زمین‌های آبدار خوش مزه است. کانگوراها را می‌خورم و اقیانوس کبیر اطرافش را رویش.

سرزمین چین را برای یک وعده می‌گذارم و دیوار چین را مثل سیخ کبابی به دهن می‌کشم. کشورهای عربی و خاورمیانه که یه لقمه‌ی چرب و نرم است.

اوه اوه، آسیای شرقی رو با روغن فرد اعلای بادام می‌خوروم. جنگل‌هایش و خورده جزایرش را می‌بلعم و دستی به شکم می‌کشم.

اقیانوس اطلس را جرعه‌جرعه در جامم می‌ریزم و به سلامتی عشق می‌نوشم. خط استوا را به مانند یک رشته ماکارانی دور چنگالم می‌چرخانم و همه‌ی پرنگان رنگارنگش را با تمام آن حشرات موزی می‌خورم. شاید هم روی آن برای اینکه سنگنینم نکند، چای  اعلای هندوستان را با رود آمازون بیامیزم و چای بنوشم.

با اهرام مصر در بشقابم بازی بازی می‌کنم و سرانجام یه لقمه‌ی چرب و نرمش می‌کنم. نیل را هم رویش می‌نوشم.

شاید بعد از خوردن مصر و صحرای آفریقا دسر سردی چون قطب جنوب با تزیین پنگوئن بچشبد.

مزه‌ی ایتالیا و فرانسه و یونان را برای بعد از خوردن عراق و کره جنوبی می‌گذارم. جنگل‌های تایلند و کامبوج را با آمریکای مرکزی و مکزیک می‌جوم.

کوه‌ها را می‌گذارم برای لم دادن روی کاناپه و سریال دیدن. هر شب یک کوه را خوش خوشک می‌خورم. هرشب یکی شان را با دستهایم از زمین می‌کنم و می‌خورم. شب‌ها پیش از خواب هم جرعه‌ای از اطلس یا آرام. فردا می‌شود و دوباره از یخچال، تکه‌ای از زمین را گاز گاز می‌کنم و با اشتها همه چیز هایش را قورت می‌دهم، همه چیزش را.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 |

زندگی من مثل کشورم ایران می‌مونه. اوضاع سیاسی و اقتصادی، اوضاع فرهنگی و هنری و خلاصه همه چیز درست بر قاعده‌ی ایران داره پیش می‌ره.

منم در درونم رهبری دارم که از دشمن می‌هراسونه منو. نمی‌دونم آن دشمن کیه و کی می‌خواد به من حمله کنه. اما می‌دونم همه چیز زیر سر این دشمنه!

یه آقا امریکاه هست که فشار می‌یاره و من سال‌هاست که با شعار دادن دارم جلوش می‌ایستم که چی؟ که مثلا خانم سوریه ه و آقا لبنانه و خانوم مصره بگن به‌به چه استقلالی داره. مثل ایران می‌مونم و حاضر نیستم پای مذاکره با آقا امریکاه بشینم. خانوم فرانسه ه و آقا آلمانه و خانوم هلنده هم منو تو تحریم می‌ذارن و هی‌هی فشار وارد می‌کنن. منم یه دنده، حاضر نیستم کوتاه بیام و رو حرف خودم هستم. آقا انگلیسه هم مدام با سیاست‌بازی‌هاش کلافه‌ام کرده. البته دیگه به این یکی دارم عادت می‌کنم و کج‌دار مریض هواشو دارم.

اوه، امان از دست آقا عربستانه. آقا عربستانه از او اون حیله‌گرهای روزگاره. منو قبول نداره هیچ، آتیش بیار معرکه هم واسم می‌شه و هی سنگ جلو پام می‌ندازه. یکی نیست بگه بی‌معرفت تو که از نزدیک‌های منی!

اوضاع اقتصادی با تورم زیادی در من رو به رو شده. قیمت سبد خرید خانوار بالا رفته و به قشر آسیب‌پذیرم فشار وارد شده. آخه می‌دونی چیه؟ من هم مثل ایران پول نفتم که همه‌ی سرمایه‌ی زندگیمه رو دارم پای انرژی هسته‌ای می‌ذارم. این انرژیه که داره ذخیره می‌شه و معلوم نیست برای کی و چی می‌خواد صرف بشه بدجوری داره به بخش صنایع و کشاورزی لطمه می‌زنه. تازگی‌ها هم که گیاهخواری رو شروع کردم، بخش دامداری برای همیشه درش تخته شده.

البته منم از مشاوره‌های بین‌المللی اقتصادی بهره نمی‌گیریم و سرم رو انداختم پایین و اجازه نمی‌دم اون آقایون و خانوم‌های مذکور بیان و سرمایه‌گذاری کنن. بدبختی تحریم هم هستم. فشارهای اقتصادی از بیرون هم هست. مناطق آزادم با یه رقیب به اسم خانوم دبی‌ه مواجه شدند و بدجوری ضربه دارن می‌خورن؛ واردات بالا و صادرات پایین.

آقا عراقه هم که جز دردسر چیزی نداره. انگار یادم رفته چه بلاها که سرم نیورد. حالا باز می‌رم سراغش و هی به کارش دخالت می‌کنم. کرم از منه، می‌دونم این آقا عراقه بدجوری جوابم رو می‌ده یه روزی! از اون خنجرها که از پشت می‌زنن و شقه‌ات می‌کنن.

روشنفکرهای مغزم رو تهدید می‌کنم و به شون می‌گم فعلا ساکت بشن تا ببینم چی می‌شه. فعلا این وسط می‌خوام ثابت کنم دین چیه و جامعه چی می‌خواد؟ حالا سکولار یا دیندار چه فرقی داره؟ عدالت و آزادی برای مردم که دیگه بحثی‌ست پرت؟

وضع سینما و تئاتر و کتاب و موسیقی و هنر و خلاقیت درونم افتضاحه. فیلم خوب، تئاتر خوب، کتاب خوب، کم دارم و به شدت فقر اینها مثل ایران توی خودم حس می‌کنم.

من مثل ایرانم. هنوز احمدی‌نژاد درونم رو مهار نکردم. می‌یاد یه حرفی می‌زنه و به همه چیز گند می‌خوره. آجرهایی که یه عمر چیدم با یه حرف نامربوط احمدی نژاد درونم فرو می ریزه و روابط ام با همه بد و بدتر می‌شه.  

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 |