خب اون هم آدمه. یه کسی مثل من و تو. چطور می تونم ولش کنم و محل نذارم. منم آدمم. نیستم؟ چرا باید آدم ها رو ردیف کنم جلوم و هی هی زل بزنم تو چشم های بی سو و رمقشون. اونها هم دل دارن. شاید یه احوال پرسی گرم و ساده تو این هوای زمستونی برای هر کسی خوب باشه.
چرا اینقدر درگیر می کنی خودت رو. می شه یه گوشه نشست و باز دوباره همه رو ردیف کنی تو یه صف. بعد بگی: تو بیا جلو. کی بودی و کی اومدی تو هستی من؟ بعد هم بگی خب برو گم شو حالا که حالم از ریختت بهم می خوره.
آهای تو! بیا جلو. تو هم روزگاری یه غلط هایی برام کردی ولی الان به درد نخوری، پس برو گم شو.
آخه این چه وضع شه؟
حالا یه جور دیگه هم می شه. بشینی و با خودت چهره این همه ادم رو که می شناسی بیاد بیاوری و باهاشون گپ بزنی. می شه مهربون بود و صادق. می شه سلام گرمی براشون فرستاد.
خب چه می شه کرد. نمی شه که دادگاه بذاری و قاضی ورداری بیاری که چه می دونم فلانی اله و بله. قبول کن نمی شه. اینقدر وسط حرفم نپر. نمی شه. تو پیر عدالت و قضاوت هم بشی باز یه پای قضیه می لنگه. بیا و از خر شیطون بیا پایین. خر سواری بسه دیگه.
اون وسط ها یه آدمی گم شده بود. حالا پیدا شده. خب برین روی همو ببوسین. دنیا همینجوریه. گند و کثیف. حالا برو بالا بیا پایین. هر کسی در نظر خودش کار درست رو کرده. نکرده؟ خب تو حالا چی می گی؟
تو اشتباه کردی؟ معلومه می گی نه. کیه که بگه آره.
اثبات شده آدمیزاد خودش رو توجیه می کنه. تو نمی کنی؟ باشه تو نمی کنی. چرا داد می زنی؟ اینقدر از آدم های گنده دماغ بدم می یاد. هی راه می رن و می گن "زندگی زیباست". به گمونشون ما یه مشت بدبختیم که خودمون مسبب اش هستیم. بابا جان دنیا به کی رحم کرد که بخواد به ما بکنه.
تو رو خدا دست ور دار از این در به در!
چی حالا؟
والا نمی دونم. من می گم افتادی این پایین باید هم ادامه بدی. من می گم یه مشت آدم این ور و اون ورت هستن، یه جوری باهاشون سر کن دیگه. می خوای از دم بزن و اعدامشون کن و دوباره از اول یه مشت دیگه رو جمع کن.
بی خیال.
ببین من یه حرف تازه دارم. می گم بیا و مهربون باش. با همه. بذار هر کس هر غلطی خواست بکنه. تو نکردی هر غلطی که خواستی رو؟
والا من نکردم هر غلطی رو. کردم؟
می ریم دادگاه. خیلی ساده و روشنفکرانه طلاق بگیر. تو برو پی زندگی ات و اون هم می ره مچاله می شه یه گوشه. شاید هم شروع کنی به اعدام.
ولی خب که چی از خودت هم طلاق بگیری باز یه پای قضیه لنگه. باز تو هچل اینی که با این آدمیزادها که دور و برت جمع کردی چه کنی. می دونی باید مهربون باشی.
بیا پایین لامصب. رفتی پای منبر که چی. می خوای دادگاه راه بندازی که چرا فلانی... اه
نه به جان تو. من دارم فکر می کنم که چرا بیل برداشتم و حسابی افتادم به جون تاریخ. دارم فکر می کنم تازه دارم نفس می کشم. دارم فکر می کنم "بابا ولش کن، خوش باش". همین
نه. من می دونم تو یکی آدم بشو نیستی. یک کلوم ختم کلوم. تو باید شجاع باشی. آقاجون یه نفس عمیق. خب حالا شجاع شو. خب شدی.
اینقدر از آدم هایی که یهو به خودشون می گیرن، بدم می یاد. می پرسی چی رو؟ همه چیز رو. اصلا من آدم شناس خوبی نیستم. بذارم زمان بهم نشون بده، سنگین تره. باز می پرسی چی رو نشونم بده؟ خب معلومه این که می شه روشون حساب کرد یا نه؟
حساب کدومه؟ می خوای سر کی حساب کنی تا بهت بگم؟ اصلا مگر تو می خوای رو کسی حساب کنی؟
نکنم؟
نه عزیز من. پاک مخت تاب برداشته. ملت الان تو بانک حساب باز می کنن اون وقت تو می خوای رو ملت حساب کنی.
اوهوم.
بی خود نمی خواد الان شجاع شی واس من.
والا از تو چه پنهون که ما هم داریم تو بانک حساب باز می کنیم. از وقتی که حسابمون رو بعضی ها گند زدن...
پس من تو این دنیای کوفتی چه کار کنم؟ من که فقط دلم به این شازده کوچولو خوشه که روی لباسم آویزونش می کنم. حالا چه غلطی کنم؟
والا شازده کوچولو هم خودش مونده. به من گفته.
ببینید، من یه پیشنهاد دارم.
چی؟
می شه ساده بود و مهربون...
برو بابا. سادگی رو بذار در کوزه و آبش رو بخور، یعنی نوش جون کن.
راست می گم. می شه ساده بود و مهربون و فداکار و ساده و مهربون...
خب. کافیه.
دوستان اجازه بدید. اینجا دوستی اذیت است و ما باید راهکاری به اش بدهیم. دوستی از اینکه نمی داند با صف بلند و بالای اطرافیانش چه کند به چه کنم چه کنم، افتاده... اجازه دهید به دوستی که می خواد حساب باز کند، کمک کنیم. آیا کسی هست بشود رویش حساب باز کرد؟
----------------------------- صدایی از کسی در نیامد -------------------------
+ مریم ابریشمکار نوشته است در شنبه 27 بهمن1386
|