تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
باز هم بدون اجازه این همه ثانیه و دقیقه و ساعت گذشت. بی‌ادب یه لحظه هم نمی‌گه بپرسم. خب معلومه من که صاحابش نیستم. داره می‌گذره ها! حواست هست؟ یه روز دیگه یه شب دیگه و خلاصه یه ماه و یه سال و سال‌ها گذشت. باز هم می‌دونم نه تو حواست هست و نه من.

کار می‌کنم. نیمه وقت، تمام وقت، یک ربع وقت، وقت و بی وقت، هر دم وقتی، وقت تو وقت. زیاد کار می‌کنم. کار برای کار. کار برای نفس کار. برای اینکه یادم بره وقت داره می‌گذره. اصلا فکر نمی‌کردم مسوولیت‌ام زیاد بشه این همه کار کنم و از خودم بزنم. با کار دل خوش می‌شوم و این همان چیزی است که دوست دارم.

دل خوشی خوبه. نیست؟

کار را دوست دارم و کارم را بیشتر. تولید را دوست دارم، نه تولید مثل البته! به کار نگاهی متفاوت دارم و معتقدم کار برکت در زندگی می‌آورد. وقتی می‌یاد تو ذهن با خودش خوش یمنی می‌آورد. کار سودآور را دوست ندارم. دوست دارم خسته بشم و کار ازم انرژی ببره. دوست دارم خستگی از پا درم بیاره و من باز بلند شم و کار کنم. در کار انگار انرژی نهفته‌ای هم هست که دوباره برمی‌گرده.

این روزها با خودم تکرار می‌کنم: سر به کار، دل به یار. 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در یکشنبه 28 بهمن1386 |
من همان قدر از شرح حال خودم رم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمین مشورت کرده‌ام اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش دستی بکنم مثل این است که برای جزییات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قایل شده باشم به علاوه خیلی از جزییات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب تر خواهد بود.

مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزییاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند. از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت رو به رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و روسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان آوری پذیرفته شده‌است روی هم رفته موجود وازدهٔ بی مصرفی قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.

"صادق هدایت درباره خودش چنین گفته بود." منبع

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در یکشنبه 28 بهمن1386 |
خب اون هم آدمه. یه کسی مثل من و تو. چطور می تونم ولش کنم و محل نذارم. منم آدمم. نیستم؟ چرا باید آدم ها رو ردیف کنم جلوم و هی هی زل بزنم تو چشم های بی سو و رمقشون. اونها هم دل دارن. شاید یه احوال پرسی گرم و ساده تو این هوای زمستونی برای هر کسی خوب باشه.

چرا اینقدر درگیر می کنی خودت رو. می شه یه گوشه نشست و باز دوباره همه رو ردیف کنی تو یه صف. بعد بگی: تو بیا جلو. کی بودی و کی اومدی تو هستی من؟ بعد هم بگی خب برو گم شو حالا که حالم از ریختت بهم می خوره.

آهای تو! بیا جلو. تو هم روزگاری یه غلط هایی برام کردی ولی الان به درد نخوری، پس برو گم شو.

آخه این چه وضع شه؟

حالا یه جور دیگه هم می شه. بشینی و با خودت چهره این همه ادم رو که می شناسی بیاد بیاوری و باهاشون گپ بزنی. می شه مهربون بود و صادق. می شه سلام گرمی براشون فرستاد.

خب چه می شه کرد. نمی شه که دادگاه بذاری و قاضی ورداری بیاری که چه می دونم فلانی اله و بله. قبول کن نمی شه. اینقدر وسط حرفم نپر. نمی شه. تو پیر عدالت و قضاوت هم بشی باز یه پای قضیه می لنگه. بیا و از خر شیطون بیا پایین. خر سواری بسه دیگه.

اون وسط ها یه آدمی گم شده بود. حالا پیدا شده. خب برین روی همو ببوسین. دنیا همینجوریه. گند و کثیف. حالا برو بالا بیا پایین. هر کسی در نظر خودش کار درست رو کرده. نکرده؟ خب تو حالا چی می گی؟

تو اشتباه کردی؟ معلومه می گی نه. کیه که بگه آره.

اثبات شده آدمیزاد خودش رو توجیه می کنه. تو نمی کنی؟ باشه تو نمی کنی. چرا داد می زنی؟ اینقدر از آدم های گنده دماغ بدم می یاد. هی راه می رن و می گن "زندگی زیباست". به گمونشون ما یه مشت بدبختیم که خودمون مسبب اش هستیم. بابا جان دنیا به کی رحم کرد که بخواد به ما بکنه.

تو رو خدا دست ور دار از این در به در!

چی حالا؟

والا نمی دونم. من می گم افتادی این پایین باید هم ادامه بدی. من می گم یه مشت آدم این ور و اون ورت هستن، یه جوری باهاشون سر کن دیگه. می خوای از دم بزن و اعدامشون کن و دوباره از اول یه مشت دیگه رو جمع کن.

بی خیال.

ببین من یه حرف تازه دارم. می گم بیا و مهربون باش. با همه. بذار هر کس هر غلطی خواست بکنه. تو نکردی هر غلطی که خواستی رو؟

والا من نکردم هر غلطی رو. کردم؟

می ریم دادگاه. خیلی ساده و روشنفکرانه طلاق بگیر. تو برو پی زندگی ات و اون هم می ره مچاله می شه یه گوشه. شاید هم شروع کنی به اعدام.

ولی خب که چی از خودت هم طلاق بگیری باز یه پای قضیه لنگه. باز تو هچل اینی که با این آدمیزادها که دور و برت جمع کردی چه کنی. می دونی باید مهربون باشی.

بیا پایین لامصب. رفتی پای منبر که چی. می خوای دادگاه راه بندازی که چرا فلانی... اه

نه به جان تو. من دارم فکر می کنم که چرا بیل برداشتم و حسابی افتادم به جون تاریخ. دارم فکر می کنم تازه دارم نفس می کشم. دارم فکر می کنم "بابا ولش کن، خوش باش". همین

نه. من می دونم تو یکی آدم بشو نیستی. یک کلوم ختم کلوم. تو باید شجاع باشی. آقاجون یه نفس عمیق. خب حالا شجاع شو. خب شدی.

اینقدر از آدم هایی که یهو به خودشون می گیرن، بدم می یاد. می پرسی چی رو؟ همه چیز رو. اصلا من آدم شناس خوبی نیستم. بذارم زمان بهم نشون بده، سنگین تره. باز می پرسی چی رو نشونم بده؟ خب معلومه این که می شه روشون حساب کرد یا نه؟

حساب کدومه؟ می خوای سر کی حساب کنی تا بهت بگم؟ اصلا مگر تو می خوای رو کسی حساب کنی؟

نکنم؟

نه عزیز من. پاک مخت تاب برداشته. ملت الان تو بانک حساب باز می کنن اون وقت تو می خوای رو ملت حساب کنی.

اوهوم.

بی خود نمی خواد الان شجاع شی واس من.

والا از تو چه پنهون که ما هم داریم تو بانک حساب باز می کنیم. از وقتی که حسابمون رو بعضی ها گند زدن...

پس من تو این دنیای کوفتی چه کار کنم؟ من که فقط دلم به این شازده کوچولو خوشه که روی لباسم آویزونش می کنم. حالا چه غلطی کنم؟

والا شازده کوچولو هم خودش مونده. به من گفته.

ببینید، من یه پیشنهاد دارم.

چی؟

می شه ساده بود و مهربون...

برو بابا. سادگی رو بذار در کوزه و آبش رو بخور، یعنی نوش جون کن.

راست می گم. می شه ساده بود و مهربون و فداکار و ساده و مهربون...

خب. کافیه.

دوستان اجازه بدید. اینجا دوستی اذیت است و ما باید راهکاری به اش بدهیم. دوستی از اینکه نمی داند با صف بلند و بالای اطرافیانش چه کند به چه کنم چه کنم، افتاده... اجازه دهید به دوستی که می خواد حساب باز کند، کمک کنیم. آیا کسی هست بشود رویش حساب باز کرد؟

----------------------------- صدایی از کسی در نیامد ------------------------- 

 

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در شنبه 27 بهمن1386 |

Where it gets difficult is when you get two or three jobs back to back where you're working 13, 14 hours a day, six days a week, and you suddenly think, hang on a minute, how can you have a life like this? Do I work to live or live to work? How can I work properly with no life to inform the work?

از من نیست.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در پنجشنبه 25 بهمن1386 |

احساسات یقه‌ام را می‌گیرد و به کنج اتاق پرتابم می‌کند. گاه چنان می‌خندم که گلویم تا مرگ فشرده می‌شود و نفس برایم نمی‌ماند و گاه تنها با بویی یا نوری یا رنگی چنان دلم می‌گیرد که نفس دیگر نمی‌تواند از مجرایش بگذرد. روزها با کار و خنده و غم می‌گذرد.

 

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در سه شنبه 23 بهمن1386 |
فامیل "مهشید" در فیلم هامون چی بود؟

حمید هامون و مهشید... 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در شنبه 20 بهمن1386 |
اسکارلت:

"کيوان ۳۵ درجه" تو کامنتدونی پست آخرش در جواب يکی از کامنت‌ها نوشته: "بياييد رابطه‌هايمان را به گه نکشيم!" جمله از اين گوياتر و پربارتر از لحاظ معنايی نمی‌شه پيدا کرد. خيلی حرف‌ها توش هست...

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در یکشنبه 14 بهمن1386 |

و میجرپیر، خوک کهن سال «مزرعه منز» برای انقلابیون خواند:

 

حیوانات انگلستان، حیوانات ایرلند،

حیوانات هر خاک و سرزمینی،

به بشارت های مسرت بخش من

از زمان طلایی آینده گوش فرا دارید.

 

دیر یا زود، روزی فراخواهد رسید

که انسان ستمگر نابود گردد،

و دشت های پربار انگلستان

تنها به حیوانات تعلق خواهد گرفت.

 

حلقه ها از بینی هامان محو خواهد گشت،

و افسارها از پشتمان،

لجام و مهمیز برای ابد زنگار خواهد بست،

و تازیانه های ستمگر دیگر تنمان را چاک نخواهد داد.

 

ثروتی بیش از آنچه که اندیشه کنیم، خواهیم داشت،

گندم و جو، جوی صحرایی و یونجه،

شبدر، لوبیا و چغندر

در آن روز از آن ما خواهد بود.

 

آفتاب بر دشت های انگلستان نورافشانی خواهد کرد،

آب ها پاک تر خواهند شد،

بادهایی شیرین تر خواهند وزید،

به روزی که آزاد خواهیم شد.

 

در آن روز همگی باید کار کنیم،

هرچند که پیش از طلوع آفتاب بمیریم؛

گاوان و اسبان، غازان و بوقلمون ها،

همگی می باید برای آزادی تلاش کنیم.

 

حیوانات انگلستان، حیوانات ایرلند،

حیوانات هر خاک و سرزمینی،

به بشارت های مسرت بخش من

از زمان طلایی آینده گوش فرا دارید.

                                                      از کتاب مزرعه حیوانات

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در جمعه 12 بهمن1386 |
"انرژی" از اون واژه هایه که خیلی زیاد بهش فکر می‌کنم. مطمئنا هم نمی‌تونم درباره‌اش بنویسم چون همین فکرها باز انرژی هستن و هنوز به واژه که در نظر من "ماده" است، تبدیل نشده.

دوستی دارم که از وقتی با او آشنا شدم، به جهت فکرهایم در رابطه با "انرژی" تلنگر زد. برای او انرژی به دو قسمت مثبت و منفی تقسیم نشده. در واقع انرژی، انرژیه و عدم اون می‌تونه منفی تعبیر بشه. مثل اصل فیزیک که سرما وجود نداره، این عدم گرماست که سرما رو به وجود می‌یاره یا تاریکی که عدم نوره.

به نظر او محیط و شرایط هستن که به آدم انرژی می‌دن و تو در اون شرایط می‌تونی انرژی دریافت کنی و پیش بری، مثل هر ماده ای که برای حرکت انرژی لازم داره. در نظر او نتیجه حرکت مهم نیست، بلکه این مهمه که تو در راستای انرژی کاری شروع کردی و در آن جریان داری. و مهم تر اینکه این انرژی و حرکت تو رو خشنود و خرسند کرده.

با این نگاه دیگه سخت می‌شه گفت فلانی انرژی منفی می‌ده بلکه ساختار ماده توست که از اون فرد نمی تونه انرژی دریافت کنه و اون هم نمی تونه به تو انرژی بده. چیز بدی هم نیست. آدم‌ها دائم در حال رد و بدل کردن انرژی هستن و خب، خیلی طبیعیه که در این داد و ستد دچار اختلاف بشن. برعکس این قضیه هم هست، وقتی انرژی آدم ها در یک مسیر مشترک قرار می گیره، اون وقته که قدرتش چند برابر می شه و آدم علاوه بر ذخیره کردن انرژی، آزادی و رهایی و حرکت در جریان زندگی رو احساس می‌کنه.

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در چهارشنبه 10 بهمن1386 |
هر کس برای خودش اصولی داره. منظورم اصول کاملا شخصیه که در طول زندگی اجتماعی بهش می رسه.

یه اصل می گه کسی که کفش نوک تیز بپوشه قابل اعتماد نیست. کسی که دور چشماش تیره باشه چیز جالبی برای کشف کردن نداره و آدم بسته ایه. یا زن های تپل مهربون تر از زن های لاغرند. مردی که چشم های عسلی داره هیز هم هست. زن مو فرفری باحال تر از زن مو لخته. کسی که خال گوشتی رو صورتش داره عصبی زیاد می شه. مردهایی با ابروهای صاف و بی حالت هنرمندتر از مردهایی با ابروهای هشتی اند. مرد سیبیلوی طاس یهو پشتت رو خالی می کنه. مردهای قد کوتاه به زن ها بیشتر احترام می ذارن. زن های مو کوتاه شجاع تر از مو بلندها هستن. آدم‌های خجالتی ناخن‌های دستشون تو گوشت شون فرو رفته. دماغ استخوانی‌ها جدی‌تر و مرموز تر از دارندگان دماغ‌های گوشتی هستند. زن هایی با چشم های روشن از خود راضی اند و شکل ناخن شست پا می تونه در ضریب اعتماد به نفس فرد اثر داشته باشه و... کلی اصول دیگه که همش تولید شخصیه.

دقت کنید می‌بینید که چقدر این کلیشه‌های شخصی در ایجاد و نوع روابط اجتماعی اثر داره. به نوک کفش آدم های اطرافتون دقت کنید و به ناخن شست دستشون، پف زیر چشمشون، برق نگاهشون و جنس موهاشون. به نظرم روند زندگی اجتماعی و فرایندهای ادراک محیط توسط مغز سبب می‌شه هر کس برای خودش در طول زمان مجموعه ای منحصر به فرد از این کلیشه‌ها رو بسازه. خیلی وقت‌ها هم درست از آب در میاد مگر اینکه خلافش ثابت شه. 

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در یکشنبه 7 بهمن1386 |

                                

                                       امروز بیست و هشت ساله شدم.

 

هر روز در زیر نور آفتاب

سوار بر قایقی

که دیگر رمق نداشت

قلابم را برمی داشتم

تا بزرگترین ماهی دریا را صید کنم

اما روزی عاشق نهنگی شدم

و می پندارم

تا آخر عمر

در اعماق اقیانوس زندگی کنم.

                                               از دوست قدیمی ام

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در چهارشنبه 3 بهمن1386 |