این را حتما بخوانید. تا بدانیم چقدر احمقانه زندگی را در ایران می گذرانیم. ننگ.
رسید مژده
که ایام غم
نخواهد ماند
گفتم:
آن پریشانی
شب های دراز و
غم دل
گفت:
حافظ
به کوی میکده
دارد قرارگاه
گفتم:
سخن عشق
نه آن است
که آید به زبان
گفت:
می خور
که عاشقی
نه به کسب است و
اختیار
گفتم:
همه کارم
ز خود کامی
به بدنامی
کشید آخر
و کمی بعد:
رسید مژده
که ایام غم
نخواهد ماند
دلم تنگ گرفته. نمی دانم چند لحظه پیش چگونه آن همه امید را در خود جا داده بود. حال او را من خبری ندارم. شین عزیزم برایت می نویسم که همه تنهاییم. خودت که بهتر می دانی داستان غم انگیز همیشگی ام را؛ درد رنج آور انسان و تنهایی عمیقش و دل خوشی هایش که صد چندان غم انگیز ترش می کند.
شین عزیزم؛ انسان عجیب تنهاست و دستش به جایی بند نیست. چقدر تنها در این خلقت عظیم رها شده ایم. سرانجام چه خواهد بود. وقت آن نرسیده تا این همه روح سرگردان بر دوش نوازشگری آرام گیرند؟
شین عزیزم؛ تو می گویی من می توانم غصه ای بر این تنهایی نخورم؟ تو می گویی می توانم خودم را گول بزنم؟ تو می گویی تنها نیستیم و دل خوش کنک ها حقیقت محض زندگی بودند؟
شین عزیزم؛ اگر زمین تاب قدم ها را نداشت و آسمان باریدن بگیرد و هوا نخواست که به خونم جاری شود و اگر گیاهی نروید و آفتاب، عشق ابدی ام تابیدن بر من نگیرد، آن وقت چه کنم؟ دامنی هست تن رنجور مرا در برگیرد. اگر روحم دیگر ماندنش نیاید و بخواهد از این تن چند سانتی و چند کیلویی بپرد، کجا می تواند جستن رهایی از همه را؟
شین عزیزم؛ تو خوب می دانی دل کوچکی دارم از جنس شیشه و فولاد. تو خوب می دانی هر روز صبح آب و جارویش کردم تنها برای تو.
شین عزیزم؛ تو می دانی رو اخترک من که به این کوچکی است، همينقدر که چند قدمی صندليت را جلو بکشی میتوانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی. يک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
خودت که میدانی وقتی آدم خيلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد. خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چهقدر دلم گرفته بود.
شین عزیزم؛ صندلی ات را با من به جلو بکش، بیا با من غروب را چهل و سه بار تماشا کن.
فردا دبی تعطیل است. خوب حسابی هوا بارونی شده و این چیز غریبی ست. علت تعطیلی هوا هم ذکر شده چون به دلیل نبود جوی (جوب) آب یا آبراه، آب بارون وسط خیابون تا چند روز می مونه. اما این بارون پر برکت باعث تعطیلی نشده؛ جناب بوش سبب هستند. تدابیر امنیتی به شدت امروز در دبی دیده می شد. خیابان اصلی شهر به سمت ابوظبی بسته بود و باعث شد ما سرکار نریم و تو خونه بمونیم.
آمدن بوش به دبی خیلی مساله جالب توجهی یه. چرا؟ چون اصولا اولین بار است رییس جمهوری از آمریکا به دبی می آید، هرچند بیل کلینتون سال گذشته به دبی اومد و در برج العرب اقامت داشت اما دیگه رییس جمهور نبود. نکته دوم اهمیت سفر بوش به دبی این است که اصولا رییس جمهوری هر کشور به پایتخت آن کشور سفر می کند و کم پیش می آید به شهر دیگری هم برود. دبی کم کم به دلیل اهمیت تجاری و اقتصادی که دارد، برای مقامات سیاسی به شدت قابل توجه شده. خصوصا اینکه شیخ محمد را به عنوان حاکم دبی که توانسته چنین رشد اقتصادی در چند سال اخیر داشته باشه را از نزدیک ببینند. شاید هم قرار است بوش آنها را آرام کند که قطع رابطه اقتصادی با ایران به ضرر آنها نخواهد بود و آمریکا پشتشان ایستاده! همه اینها حدس و گمان است و نکته مهم اینه که بوش به دبی می آید، مثل خیلی از چهره هایی که این روزها به دبی می آیند. یعنی اینقدر این شهر در دنیا معروف و استراتژیک شده؟؟؟ من می گویم شده چون هر کسی بیرون از این شهر دراز بندری منتظر فرصتی است که از نزدیک آن را ببیند.
به هر حال فردا برای اهالی دبی روز خاصیه چون همه چیز شهر به بوش برمی گرده. نه به بوی شهر به بوش!
--- پ.ن. اگر احمدی نژاد بود می گفت از برکت وجود من تو این سرزمین امارات بارون می باره!
دلم می خواست نور آفتاب انقدر بتابه که ابرهای سفید را به سختی ببینم. دلم می خواد گاهی ابرها بیایند و آفتاب برود زیرش.
دلم می خواد مورچه ای به آن مورچه بپیونده. یکی روی انگشت کوچیکه و دیگری رو بزرگتره.
دلم می خواد چند پرنده هم در آسمان باشه.
دلم می خواد من باشم و آفتاب و آسمان با مورچه ها و پرنده ها. کاش هیچ کس نبود. کاش.
پ.ن. اینقدر سرشادم که نمی دونم چکار کنم و به کی بگم. اینجا می نویسم تا یادم باشه این شب چقدر داشتم می مردم از خوشی بدون اینکه اتفاقی افتاده باشه.
اما امروز که دارم روزهای پایانی بیست و هفت سالگی ام را می گذرانم با خودم می گم چندتایی به موی سفیدم اضافه شد و با کمک کرم دور چشم خط های خنده و خشم و جدی شدنم، رفع شدند. چند شماره بیشتر سردبیر بودم. یه سایت راه انداختم و دیگه از ماشین و سکه های بهار آزادی هم خبری نیست.
دارایی من در بیست و هفت سالگی اینها بود: یه عدد خدا+ یه عدد خودم+ یه عدد عشق+ دل خوش به اندازه کافی+ یه مقدار کار زیاد + دلتنگی به حد مرگ + شور مضاعف + دیوانگی و جنون + شعر + لپ تاپ سونی+ کفش قهوه ای ام+ دوربین+ کیف چرمی ام+ بدقلقی با فامیل+ خنده کم+ گریه در حد متوسط رو به بالا+ شوق زیاد+ یأس زیاد + خواب خوش + سه عدد دوست جدید مهربان+ چند عدد دوست قدیمی+ چند عدد همکار محترم آنلاین+ حس بی پولی زیاد+ حس دارایی فراوان+ سرخوشی+ افسردگی به میزان لازم + نمک زندگی تا دلتان بخواهد.
همین بود بیست و هفت سالگی ام.
وب سایت کاغذ دیجیتال که محصول کار گروهی خواهد بود تلاش داره که گزارش ها و اخبار کوتاه و ساده ای رو درباره رویدادهای در حال اتفاق و پس از اون رو برای مخاطبان عرضه کنه. مخاطب های سایت به احتمال زیاد ایرانی های دبی خواهند بود. اما اگر کسی علاقمند باشه ببینه تو دبی چه اتفاقاتی می افته می تونه رجوع کنه.
کاغذ ذیجیتال هیچ ادعایی هم برای پوشش کامل رویدادها نداره اما تا جایی که بشه محتوا تولید می کنه. البته بخشی از مطالب ترجمه ای خواهند بود که گریزی از اون نیست.
ما تلاشمون اینه که اصول حرفه ای روزنامه نگاری رو رعایت کنیم و گروهی کار رو پیش ببریم.
به هر حال تحولات جالبی در حوزه های فرهنگی و هنری در دبی در حال اتفاق افتادنه. کارهایی شروع شده که می تونه آینده خوبی رو براش پیش بینی کرد. سریع موضع نگیریم که نه ما ۲۵۰۰ سال قدمت داریم اینها چی. من دبی رو شهر جوونی می بینم که دوست داره جلو بره شاید هم یه بچه پولداری که ذوق کارهای گنده ای رو تو سرش داره و به هر تقدیر ۵۰۰ هزار ایرانی در امارات زندگی می کنن که بیشتر آنها به دبی رفت و آمد دارن. کاغذ دیجیتال در این میان می خواد یه تصویر دیگه ای از دبی برای خواننده اش فراهم کنه.
هدف دیگه ای که از این ایده داشتم این بوده که ایرانی ها یا حتی فارسی زبون های مقیم دبی رو تشویق کنیم که فعالیت های فرهنگی شون رو تو این شهر بالا ببرن. مثلا اینکه از گالری ها دیدن کنن. فیلم های خوب روز رو ببین. تئاتر برن. از جشنواره های فرهنگی و تفریحی دیدن کنن یا مثلا اگر فیلم پرسپولیس تو ابوظبی اکران شده وقت بذارن و برن این فیلم رو که برای اولین بار در خاورمیانه اکران شده رو ببین.
همه اینها رو نوشتم که بگم کاغذی از جنس دیجیتالی وارد دنیای مجازی شده و تولدش رو در اولین روز سال ۲۰۰۸ برای خودم و گروه مبارک می دونم. البته این رو هم بگم همواره مدیریت هنری سایت رو برعهده داشته که انصافا کار تر و تمیز و خوش آب و رنگی خلق کرده. بقیه دوستان هم مشوق بودند و همیشه ایده های گرمی برای ادامه کار داشتن. از ساناز، نیکی، پژمان، پوریا، آرش، علی و بقیه هم بسیار ممنونم.
خوشحال می شم سایت تازه متولد شده رو ببینید و درباره اش برایم بنویسید.
*** توصیه سرآشپز: سایت را با فایر فاکس ببینید بهتر است.
{مقدمه}
خاطرات مدرسه هایی که می رفتم رو با دبیرستان فرهنگ تمام می کنم. مدرسه راهنمایی هدی هرچند نتوانست خلاقیت و توانایی های من را کشف و بارورتر کنه فقط به یک معلمش می ارزید که سه سال معلم هنر من بود. زنی که هنوز چهره دوست داشتنی اش در ذهنم هست. اون بود که تشویق های مکررش باعث شد بفهمم که در علاقه ذاتی به «هنر» خصوصا نقاشی دارم. تابستان سال آخر راهنمایی کارم شده بود نقاشی کردن آماتوری بدون هیچ استادی. هنوز برگه های نقاشی ام با آن همه تشویق «شاهکار است دخترم» را دارم.
دبیرستان دخترانه فرهنگ – سال های 73 تا 77
این سال ها از بهترین سال های عمرم بود. پر از خنده و گریه، پر از مبارزه علیه ماهروزاده (مدیر مدرسه) و رشادت های جان بر کف علیه ظلم و ستم خنده دار. دوستی ها در این مدت به عمیق ترین دوستی هایم تبدیل شد. فرهنگ دست کم این اجازه رو به من داد که اون چیزی که دوست دارم و توانایی درش دارم رو بتونم پیدا کنم. محصولش هم دو تئاتر خیلی عالی بود که اجرا کردیم. آن هم تمام با خلاقیت خودمان.
اکثر معلم ها دکترا و فوق لیسانس داشتند و همان زمان یا استاد بودند یا داشتن استاد می شدند. همین مساله من رو حسابی تحت تاثیر قرار می داد.
از اونجایی که سه دختر حداد عادل شاگردان مدرسه طلوع بودن اما این خانواده در مدریت و قوانین سعی کرده بود محدودیت های این مدرسه را از بین ببره و فضای باز تری رو درست کنه برای همین فرهنگ برای دانش آموزانی که طلوع و هدی رفته بودند مثل بهشت می موند.
ما دوره دوم مدرسه بودیم. مدرسه جوان بود و این طراوت دوست داشتنی نشون می داد.
خاطرات فراموش نشدنی:
1- سال اول دبیرستان بودم که خانم فقیه، معلم ادبیات برای عید به ما گفت که کتابی را بخوانیم و آن را بعد از تعطیلات برای همه معرفی کنیم. احساس بزرگ شدن و ادب دانی من حسابی اون عید گل کرد و رفتم سراغ کتاب پیامبر جبران خلیل جبران که اون زمان خیلی کتاب معروفی شده بود. کتاب را دست و پا شکسته خوندم. سر کلاس برای بچه ها ازش گفتم که کتاب در قالب گفت گوی مردم با حضرت محمد شکل گرفته!!! تا چهار سال بعد هم من نفهمیده بودم که جبران مسیحی بوده و این کتاب اشاره به مسیح دارد و نه محمد! شاید هم باز اشتباه کنم.
2- ما یه گروه ۹ نفری رو همون سال اول دبیرستان تشکیل دادیم که بعد از 14 سال تنها سه نفر اونها حضور دائمی ندارن. این گروه قدرتمند هدف حمله ماهروزاده همسر رییس مجلس سابق قرار گرفت. بنده خدا کارش این بود که ما رو متلاشی کنه اما هیچ وقت نتونست. بچه های دیگه کلاس هم حسادت های بی پایانشون رو برای کارشکنی علیه ما به کار می بردن ولی خب گروه نمی تونست اون ها رو بپذیره. بعد ها به بچه های دیگه خیلی نزدیک شدیم و تونستیم اونها رو علیه ماهروزداه متحد کنیم. ماهروزاده بارها در جلسات خصوصی مخ ما رو می زد که تو به درد فلانی نمی خوری و این دوست خوبی برای تو نخواهد بود. اما دوست های به درد بخور من تو زندگی همون ها بودن!!!
3- یه بار سر کلاس عربی خانم حائری خدا بیامرز خواست ما چند نفر آخر کلاس رو تنبیه کنه. من و فاخره و سمیه اون ته هی می خندیدیم و حرف می زدیم. (چه روزگاری بود) حائری اول جای منو عوض کرد. با کتاب و وسایلم اومدم جلو و یکی از بچه ساکت های کلاس رفت عقب. کمی بعد تر فاخره به جلو اعزام شد و درست در کنار من نشست. و کمی بعد تر سمیه! ما سه نفر دقیقا در جلوی کلاس دوباره کنار هم افتادیم. دیدنی بود این صحنه. خنده ها باز ادامه پیدا کرد.
4- یه بار روی تخته سیاه نوشته بودم: «من بر من بی من عاشقم» حائری که زن مذهبی سفت و سختی بود اومد سر کلاس و گفت: « این من من تو تو ها چیه می نویسین رو تخته، یه حدیثی یه آیه ای بنویسید...»
5- یه بار نفیسه قلب سیاه کاغذی درست کرد و تو راهروها به بچه ها فروخت.
6- من و فاخره سر کلاس ورزش سال دوم دبیرستان وقتی باید بچه ها فوتبال بازی می کردن وسط زمین راه می رفتیم و حرف می زدیم و برای همین نمره از ورزش نیوردیم! ما بعد ها یه راه فرار مخفی تو ویلا پیدا کردیم که وقتی درش را باز کردیم خیابون بود ولی هیچ انگیزه فرار از مدرسه نداشتیم!
7- یه بار نفیسه با پای شکسته و پانسمان شده اومد مدرسه. ما هم حس برمون داشت که کمکش کنیم. در آخرین ساعت مدرسه همه مون رو جمع کرد و باند پاشو باز کرد! گفت می خواسته بازیگری رو تمرین کنه! ما هم فحشش دادیم.
8- یه بار حوصله کلاس رو نداشتم. به بچه ها گفتم من دیر تر می یام سر کلاس به معلم بگید: ابریشمکار رفته یه دوری بزنه. و اونها گفتن. همین کارها باعث می شد نمره انضباطم هیچ وقت به هیجده نرسه.
9- یه بار سر کلاس سوم دبیرستان به شدت احساس ضعف کردم به فاخره اشاره کردم که بهم یه آب نبات بده. وقتی معلم سرش اون ور بود دست به دست به من رسوند. اما در همین حین معلم دید و جلو آمد. فاخره آب نبات رو در کاغذی پیچیده بود و نوشته بود با 20 ٪ عشق! چند روز بعد از مدرسه به مامان فاخره زنگ زده شد که دختر شما به دختر دیگه ای چنین نوشته! خوب شد ننوشت با 100٪ عشق!
10- برای یکی از اعیاد بچه های سال بالایی برنامه طنزی رو اجرا کردن. ما هم از خدا خواسته می زدیم زیر خنده و غش غش می خندیدیم. معلم کتابخونه تذکر داد: هیس!
11- سال دوم دبیرستان تئاتری به نام «هبوط قوم خاکی» اجرا کردیم که شاهکار 15 دقیقه ای بود خیلی خودمو کشتم این همه نوشته بودم ولی باز کوتاه بود! قرار بود در دانشگاه تهران هم اجرا کنیم که کاظم پور معروف به «دارزپور» زیرش زد.
12- سال اول ماهروزاده، من و آزاده رو اشتباه می گرفت می گفت صورت شما چرخشیه! یعنی گرده. یعنی برای بقیه مربعیه!
13- سال سوم فرصتی پیش اومد به مکه سفر کنم. ماهروزداه اعتقاد داشت اگر قرار باشه هر دفعه یکی بره مکه همیشه یکی سر کلاس نیست برای همین اجازه نداد. من رفتم و یک هفته از کلاس درس محروم شدم و یک هفته اخراج. البته آموزش و پرورش منطقه یک هم رفتم و تعهد دادم : من دیگر در سال تحصیلی به مکه نخواهم رفت!!!
در زمان محرومیت از کلاس تو یه اتاقی مجبور بودم بشینم. حوصله ام سر می رفت می گرفتم می خوابیدم. زنگ تفریح بچه ها از پشت میله های پنجره می یومدن ملاقاتم و برام خوراکی می اوردن!
چند سال بعد وقتی ماهروزداه رو دیدیم بهش گفتیم یادته این کارو کردی گفت: کی؟ من؟ نه اشتباه می کنید...!!!
14- ما مجبور بودیم روسری سفید تو مدرسه سرمون کنیم تا همه مثل هم شیم. سال سوم دبیرستان که علی حاتمی فوت کرد من روسری سیاه سرم کردم و برای همین نمره انضباطم کم شد!
15- فاطمی نامی ناظم ما بود که خیلی جون می داد برای سوژه درست کردن و خندیدن. صبح می یومد سر صف و می گفت: خانوم ها سرویس های بهداشتی رو رعایت کنین!!
16- حالم از «توانا» بهم می خورد با اون لپ های گلی اش که زن یکی از وزرای کابینه هم بود. قرآن درس می داد و ادعا داشت لیلا حاتمی رو به راه راست اورده!!! علیه من خیلی موضع داشت.
17- سال چهارم بودیم که خبردار شدیم دختر مدیر مدرسه یعنی زهرا حداد عادل عروس خامنه ای شده. بعد ترها هم برامون عکس های عروسی شو اورد. رهبر مملکت همراه عروسش و پسرش!
18- سال چهارم یه معلم جدید داشتیم که فقط به چهارمی ها درس می داد. تا حاضر غایب کرد و فهمید من کی ام، گفت: اخراج. من هم رفتم بیرون و از این همه نامردی زدم زیر گریه. این دفعه واقعا الکی اخراج شده بودم. بعدها خودش بهم گفت که اسم منو زیاد تو دفتر می شنیده ترسیده من پر رو شم، همون اول خواسته حال منو بگیره.
سال 76 بود و بازار خاتمی داغ. این معلمه هم بدجور طرفدار خاتمی بود و بعدها اخبار سیاسی رو یواشکی بهم می رسوندیم و من باهاش حال کردم. از همون زمان مدرسه فرهنگ هم جهت های سیاسی زیادی به خودش گرفت که من اصلا قبول نداشتم.
19- یه بار تمام عکس های خمینی و خامنه ای و هاشمی رو دیوار رو برعکس کردیم. مدرسه بدجوری کفری شد.
خاطرات را با 19 تمام می کنم چون در آستانه 19 سالگی مدرسه رفتن هم تمام شد.
{مقدمه}
بچه های طلوع دوران دهه شصتی اصولا دو دسته می شدن. یه عده هدی می رفتن یه عده طلوع می موندن. من مثل یه روح سرگردان بودم. طلوع قبولم نکرد و امتحان ورودی عجق و وجقشون رو قبول نشدم. من نمی دونم اون همه ریاضی به درد کی خورد؟
سوال های ریاضی من هم برای همیشه بی جواب موند، اینکه اساسا چرا X مجهوله یا محور مختصات به چه دردی می خوره یا جذر به کجای آدم می رسه؟ اینکه Y هم به ماجرای مجهولات می پیوست دیگه قوز بالای قوز بود. اما تا دلتان بخواد تاریخ رو دوست داشتم و اینکه تو جغرافیا یاد بگیرم دنیا چه شکلیه و مردم درکشورهای دیگه چه می کنن. دوست داشتم بدونم آب و هوای موریتانی چطوریه و چی اونجا برای خوردن می کارن. دوست داشتم بدونم رم باستان چه خبر بوده ولی با X و Y اصلا حال نمی کردم. بماند.
در ادامه قنبری ...
از اونجاییکه قنبری استعداد عجیبی در گه مالیدن استعداد بچه ها داشت هر سال که ما بزرگتر می شدیم برای ادامه پروژه اش همچنان مشاور ما باقی می موند و من مجبور بودم قیافه نحسش را برای سه سال تجمل کنم. البته از نظر قیافه بدی نبود که شاید الان پیر و خرفت شده باشه که حتما دیدنیه. هرچند حجتیه ها اینقدر باهم خوب بودن که قنبری بترسه بکشه پایین و رو سر یه حجتیه ای شریف تر بزنه.
آخر سال سوم راهنمایی قنبری وظیفه داشت کشف استعدادهای بچه ها رو به والدین شون اطلاع بده. خب در نظر اون من هیچ استعدادی نداشتم و باید برام یه فکر اساسی می شد و جالب اینکه بچه هایی که استعدادهای درخشان مدرسه شده بودن تا جاییکه من خبر دارم اصلا پای مبارکشون به دانشگاه هم نرسید.
تابستان ها کلاس آشپری و سفره آرایی داشتیم. این می تونه دلیل خوبی برای زن خونه دار تربیت کردن هدی باشه.
من معتقدم بچه های هدی به نسبت بچه هایی که در طلوع موندن طبیعی تر دوران نوجوانی را گذراندن که به حق مدرسه راهنمایی طلوع در نوع خودش افتضاح بود و من خدا رو شکر می کنم طلوع نموندم. چون به گمونم نیکومنش ها بهتر از طباطبایی های موتلفه ای نما هستند.
قنبری بابام رو خبر کرد. اون هم چادر طرح دار کرپ اعلایش را سرش کرد و به محوطه بیرون که باباها رو اونجا نگه می داشتن رفت و با افتخار اعلام کرد دختر شما دچار بیماری منگولیسم است و مدرسه نمی تواند برای دوران دبیرستان چنین بیماری را ثبت نام کند.
این آخرین گهی بود که قنبری زد به من و برای همیشه از زندگی زیبای من بیرون رفت. گویا بچه هایی که هدی موندن همچنان مورد عنایت زنیکه بودن. سال چهارم دبیرستان هم به شکل دخترهای قهوه ای رنگ در اومدن. من هم جای دیگه ای قهوه ای شده بودم البته.
دبیرستان دخترانه فرهنگ
یک سال از افتتاح دبیرستان دخترانه فرهنگ گذشته بود که با بابا و مامان به مدرسه ای در الهیه، کوچه چناران رفتیم. آن موقع یعنی تابستان ۷۳ الهیه بهشت کوچکی بود در تهران. وقتی وارد مدرسه شدیم برای ثبت نام مبهوت آن همه درخت و ویلای وسط باغ شدم.
ویلای مدرسه فرهنگ معلوم نبود برای کدام خدا بیامرزی بود که زمان انقلاب ازش مصادره کرده بودن. ویلای چند خوابه که برای ما کلاس بودن. معلوم نبود تو اون اتاق های بزرگ که به نظر می رسید وسایل مجللی روزگاری در آنها بوده، چه اتفاقات عاشقانه ای می توانست بیفته. ویلای مدرسه گویا برای بنیاد مستضعفان بود که برای کار خیر حداد یعنی ترویج علوم انسانی تقدیم شده بود.
موسس و مدیر دبیرستان های پسرانه و دخترانه فرهنگ غلامعلی حداد عادل، رییس مجلس فعلی بود. مدرسه تنها برای رشته علوم انسانی راه افتاده بود. مدیریت اجرایی دخترانه هم با زنش به نام طیبه ماهروزاده بود که اون موقع ها رییس دانشگاه الزهرا بود.
برای من مدرسه فرهنگ رهایی از بند حجتیه ای ها بود. دست کم حس می کردم با چهار تا دانشگاه رفته رو به رو ام چیزی که در هدی هیچ وقت ندیده بودم. فرهنگ مدرسه متعادل تری به نظرم آمد که البته سال ها بعد از این اعتدال خارج شد ولی در سالهای ۷۳ تا ۷۵ برای من ایده آل بود.
سال ۷۳ من انتخاب کردم که به تنها دبیرستان رشته ادبیات و علوم انسانی بروم. چیزی که واقعا دوست داشتم چون از ریاضیات و علوم و حجتیه ای ها خبری نبود و کلی چیز یاد گرفتم که هنوز به دردم می خوره.
ادامه دارد...
{مقدمه}
تنها خواهش من این است که نام همکلاسی های ایام مدرسه را به حرمت میزهای کلاس حتی با نام خانوادگی شان در کامنت ها نگذارید. اگر مایلید تنها نام خودتان را بگذارید.
نام افرادی که به اسم مقدس معلم نقش بازی کردند هم برای هرگونه بی احترامی آماده است که اگر تنها یک کلمه هم از آنها یاد می گرفتم بندگی شان را می کردم. این را هم اینجا اعتراف کنم که تنها برای خانم تهرانی، معلم اول دبستانم، خانم حیدریه، معلم هنر دوران راهنمایی ام، خانم فقیه، معلم ادبیات دبیرستان ام و چند نفر دیگر احترام قائلم.
راهنمایی دخترانه هدی
دلم می خواست هر چی بلد بودم و نبودم به یه موجودی می گفتم و قال قضیه را می کندم. اما نمی شه.
زنی بود به اسم پروانه اکباتانی (اگر درست باشد) که با نام شوهرش «قنبری»* شده بود مشاور کلاس ما. آن زمان تازه مد شده بود بچه های نوجوون تو مدرسه مشاور داشته باشن. من نمی دونم از کدوم جهنم دره ای این زن قد بلند میان سال رو پیدا کرده بودن و سر ما انداخته بودن. نه تحصیلات درست درمونی داشت و نه سابقه. زنی بود با موهای تابدار کوتاه. خال گوشتی رو صورتش داشت. شلوار پاش نمی کرد. با مانتو و جوراب کلفت اکثرا راه می رفت. یه چشمی رو می گرفت. بچه های حجتیه ای بهش می گفتن «خاله پروانه». به گمونم تو کونشون هم عروسی بود که با خاله پروانه رفیقن. حالا بعد از سال ها خبرش رو از هر کدوم از بچه ها می گیرم؛ همه درد دلشون باز می شه. این هم ماجرایی شده؟ من فکر می کردم من با این زنیکه مشکل داشتم حالا لو رفته دل همه ازش پر بوده، حتی خاله پروانه ای ها.
حالا که می نویسم دلم بدجوری براش می سوزه ولی باید این داستان برای همیشه تموم بشه. رو در روش هم بشم یه کشیده تو صورتش می زنم که یادش بمونه حق نداره با این همه بچه این غلط ها رو بکنه. یادش باشه خواست برینه بره توالت نه رو سر این همه موجود نازنین.
به گمونم اون سال ها یعنی ۷۰ تا ۷۳ که من زیر یوغ اون بودم، ۴۰ سالی سن داشت. من هم یه دختر شیطون، بازیگوش و خنده رو بودم که ۱۲ -۱۳ سنم بود.
قنبری مشکل جدی رفتاری داشت. بی اغراق می گم. نمی تونست سی تا دختر نوجوون (با شرایط ویژه اون سن و حساسیت های خاص این دوران) رو هدایت کنه. بین بچه ها به شدت فرق می ذاشت. بی رحم بود و تنگ نظر. دل سخت و سنگی داشت. رفتار مستبدانه اش باعث شده که از خودش تصویر مرد غضبناکی در ذهنم ساخته بشه و نه یه زن. هیچ زنانگی ای درش حس نمی کردم. هیچ به یاد ندارم لبخندی از سر تشویق کرده باشه که هر چه بود غضب بود و خشم و کینه. کینه ای که معلوم نبود در کجا ریشه داره.
از فرق گذاشتن بین بچه ها لذت می برد. بی شک با بچه هایی که حجتیه ای بودن بهتر بود اما به جرات می گم به بچه هایی هم که خوشگل بودن توجه ویژه ای داشت که حال منو بهم می زد.
بچه ها براش یواشکی نامه می نوشتن که چرا بین اونها فرق می ذاره و این همه بی مهری می کنه. اما یه بار ماجرای این نامه های بی سرانجام دامن منو گرفت.
آخر سال بود، نزدیک نوروز که یه بار سر کلاس اجتماعی که معلمش بود (که من از اون هیچی یاد نگرفتم)، گفت که یکی برای من نامه نوشته که من فرق می ذارم. می گفت : شما مثل گل اید برای من و فرقی با هم ندارید ... مزخرفات ریاکارانه اش را همینطور ادامه می داد. آخرکلاس منو نگه داشت. اگر اشتباه نکنم آخرین روز مدرسه در سال بود. با هم رفتیم تو اتاق کنار اتاق تکثیر. آفتاب اسفند تو اتاق تابیده بود. رو به من کرد و گفت: من می دونم تو این نامه را نوشتی اما... گفتم: نه خانوم ما ننوشتیم.
چرا... اما...
نه من ننوشتم
ببین دخترم تو با این کارها بچه های دیگه رو ... (لابد می خواسته بگه ریدی به کلاس)
(لابد من هم دلم می خواسته بگم: زنیکه عوضی این تویی که داری تر می زنی به همه ما با این همه تفرقه اندازی ها و بهم ریختن خانواده ها)
البته اون موقع به گه می گفتم «دستشویی بزرگ» و نمی شده بگم زنیکه این تویی که دستشویی بزرگ کردی رو ما.
نیم ساعتی تو اتاق بازجویی منو نگه داشت که تو این نامه رو نوشتی و باعث شدی برای من تو مدرسه مشکل پیش بیاد. بچه ها رو تو منحرف می کنی علیه من.
من هم گریان و نالان می گفتم من ننوشتم. البته اینقدر جسور بودم که بگم خب شما بین من و ر.ا یا م.م یا ن.ه.د یا ز.ن فرق می ذارید. شما با ع.ر بد رفتاری می کنید. اما برای اون مهم این بود که ببینه نامه رو کی نوشته تا اینکه چی نوشته. من خیلی گریه کردم. سرویسم دم در نیم ساعتی معطل شده بود و ما اون بالا در حال چک و چونه زدن بودیم.
اون روز گذشت و من با چشم گریان به خونه برگشتم و با خودم فکر می کردم نامه ای که نوشتم اثری نداشت. که اون احمق هیچ وقت حرف خیلی از ما ها رو نفهمید.
* من نمی دونم قنبری در کدوم طبقه انجمنی ها قرار داشت ولی از اون هایی بود که کف زدن براش حروم بود. این یکی رو خودم با چشم خودم دیدم دیگه. حالا همه روشنفکر شدن به من ربطی نداره.
ادامه دارد...
پ.ن. دقیقاً یازده سال پیش در چنین روزی برای دو هفته رفتم مکه، بدون اجازه از ماهروزاده، مدیر دبیرستان فرهنگ و وقتی برگشتم به علت سفر مکه یک هفته در مدرسه زندانی شدم و یک هفته اخراج. یعنی من دیماه سال ۷۵ اصلا مدرسه نرفتم. اما چه خوب شد مثل همیشه حرف این آدم ها رو گوش نکردم. دمم گرم.
