تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع

{مقدمه}

یادآوری می کنم خاطرات مدرسه هایی که می رفتم براساس دید نوجوانانه من است و آنچه بر من گذشته. به خودم حق می دهم آنچه را دیدم بنویسم.

دوست داشتم بیشتر درباره مدرسه طلوع بنویسم. مدرسه طلوع در سال های اوایل دهه شصت تحول بزرگی در نظام آموزشی دختران در ایران بود. همانطور که گفتم این مدرسه با اینکه از اولین مدارس غیرانتفاعی بود اما توسط آموزش و پرورش ایران حمایت می شد و بعد الگوی مدارس دیگر شد. غیر انتفاعی بودن آن زمان با الان که هر خانه ای در تهران مدرسه غیر انتفاعی می شود فرق داشت، آن هم خیلی زیاد.

دوست داشتم بنویسم که ما حق نداشتیم تلفن دوست هایمان را بگیریم یا به خانه هم برویم. مادر بچه ها را اینقدر از این کار می ترساندن که من نمی دانم چرا اینقدر والدین هم از اینکه ما بیرون مدرسه با هم ارتباط داشته باشیم می ترسیدن. حالا می فهمم که در میان چه آدم های ترسویی بزرگ شدم. توحیدی به عنوان یک مدیر جدی زن ترسویی بود که می ترسید نتواند دخترکان کوچولویی را کنترل کند. او با سخنرانی هایش برای اولیا ذهن آنها را هم تحت حاکمیت خودش در می آورد. توحیدی نمونه مؤنث دوایی، مدیر مدرسه نیکان بود که لازم به توضیح بیشتر درباره آنها نیست. فقط این را بگویم اگر ولش می کردن شاید می گفت ما هم موهایمان را از ته بزینم. الان که فکر می کنم می بینم چقدر دخترکان ۷ تا۱۱ ساله می توانن بی آزار باشن و آنها چقدر ترسو. بیشتر دقت می کنم می بینم سه مدیر مدرسه ام از ترس شان آب می خوردن و نه از شجاعت و خلاقیت شان.

در مدرسه طلوع به اولیا گفته می شد برای بچه هایتان تولد نگیرید که یک کار بیهوده و غربی است و هیچ ریشه اسلامی ندارد. به آنها تزریق می کرد که دختران و پسران خود را برای جشن تکلیف آماده کنند و نه تولد.

مدرسه طلوع الگوی مدرسه راهنمایی هدی و دبیرستان فرهنگ هم بود. جالب اینکه من با دختران مردان و زنانی که این مدرسه ها را بعدا افتتاح کردن، در دبستان همکلاسی و هم مدرسه ای بودم و از نزدیک آنها را خوب دیده ام. همه چیز را خوب به یاد دارم.

 

راهنمایی دخترانه هدی

 

مدرسه ای به نسبت بزرگ در منطقه منظریه در قیطریه. ما دوره دوم یا سوم مدرسه بودیم. مدرسه ای به شدت جوان و بی تجربه. من عاشق این مدرسه بودم، شاید باور نکنید. بگذریم. مدرسه تنها سه کلاس داشت و جمعیت آن ۹۰ نفر بود با ۱۰ تا آدم که اون وسط ما رو کنترل می کردن جمعا ۱۰۰نفر بودیم. می شه گفت این مدرسه بیشتر ورژن مدرسه پسرانه علوی بود تا نیکان. 

مدرسه برای خانواده نیکومنش که از معتبرترین و خوش نام ترین خانواده های حجتیه ای ها یا به قول دوست عزیزمان انجمنی ها بود. دقیق نمی دانم ولی نسبت بسیار نزدیکی با آقای علامه (خدا رحمت شان کند) داشتن. خ نیکومنش مدیر ما بود و پسرش مدیریت اجرایی. خ نیکومنش زن مسنی بود که برای ما کلاس اخلاق می گذاشت. دوستش داشتم اما او هرگز من را دوست نداشت چون من یک دختر حجتیه ای نبودم. مشکل اصلی چند تایی از بچه ها در این مدرسه همین بود که حجتیه ای نبودن و مورد ظلم بی وقفه مدیر و معلم و مشاور آنتیک مان قرار می گرفتیم.

خ نیکومنش یک حجتیه ای واقعی بود و همین فرق اساسی اش با توحیدی مدرسه طلوع بود. دلش برای تربیت بچه ها در راه امام زمان می تپید. وقتتان را سر نیکومنش ها نمی گیرم فقط اشاره می کنم به حدیثی که برایمان هر شنبه سر کلاس اخلاق می خواند: «جهاد زن خوب شوهر داری کردن اوست.»

مدرسه هدی بی اغراق دخترها را برای خانه شوهر تربیت می کرد البته هیچ وقت نفهمیدم پس چرا اینقدر به درس ریاضی اصرار داشتن. حالا خوب شوهر داری کردن چه ربطی به ریاضی داشت، نمی دانم.

طباطبایی نامی هم کلاس دینی ما را بر عهده داشت که بدجوری با جمهوری اسلامی مشکل داشت، در این حد که نماز جمعه را قبول نداشت و درس هایی که مربوط به حکومت اسلامی بود را سانسور می کرد. او معلمی بود که ایدئولوژی حجتیه ای را هر هفته سر کلاس تو سر بچه ها تزریق می کرد. جالب اینجا بود که اکثر بچه ها حجتیه ای بودن. لابد داشته تو سر ما فرو می کرده. البته چند تایی از بچه ها در طول این سالها انجمنی شدن البته بیشتر از ترس بود تا اعتقاد چون ما همه مسلمون بودیم حالا افراطی تر. بچه های حجتیه ای بیرون از مدرسه خیلی با هم در ارتباط بودن چون انجمنی ها اصولا همش جلسه ان و همین بر شکاف بین حجتیه ها و غیر حجتیه های مدرسه اضافه می کرد. اما در این وسط موجودی به نام «قنبری» هم بود که این گه را بیشتر هم می زد تا بوی گندش بیشتر بلند بشه. داستان راهنمایی هدی را با «قنبری» ادامه خواهم داد...

  

خوب گفت: می‌گویم خاطرات، اما برای شمای خواننده این کلمات اگر خاطره باشد، برای ما روزها و سال‌های زندگانی‌مان بود که ... رفت.

 

دیگر وبلاگ هایی که در این باره ها نوشته اند:

حالم

سیم آخر

ساز نو آواز نو

+سه شنبه 27 آذر1386 |
دیشب چهارمین جشنواره فیلم دبی بعد از یک هفته به پایان رسید. امسال جشنواره برای من باعث ملاقات با دو دوست جدید رسانه ای از آلمان و آمریکا بود و دیدن سه فیلم فوق العاده انسانی و غریب که تکان دهنده نیز بودند.

دیشب در اختتامیه جشنواره فیلم بادبادک باز را دیدیم. پیش از نمایش هم همراه با خالد حسینی، نویسنده رمان بادبادک باز و همایون ارشادی بازیگر ایرانی فیلم از روی فرش قرمز رد شدیم که خیلی مزه داد. البته کارگردان و بازیگر نقش امیر جان هم بودند که بعد از فیلم با آنها حس گرفتم. فیلم اینقدر انسانی بود که مغزم گنجایش اش را نداشت. بعد از فیلم خیلی ها رادیدم که گریه شان بند نمی آمد. در تالار چند صد نفری مدینه جمیرا دبی حس می کردی دستت برای پاک کردن این همه ظلم و کثافت اینقدر کوتاهه که غیر از گریه کار دیگه ای ازت بر نمی یاد. فیلم رک و راست داستان تجاوز به افغانستان را از جانب روسیه و طالبان روایت می کند. و از همه مهم تر (من اولین بار بود در فیلم سینمایی می دیدم) نشان دادن صحنه سنگساز زن افغان توسط مردان هیز و هم جنس باز طالبان بود... سکوت و لحظه تأمل بر آنچه که دارد در دنیا اتفاق می افتد و تو هیچ نمی توانی بکنی. 

فیلم های  the edge of heaven ،  4luni, 3 saptamani si 2 zile ، flight of red balloon را هم دیدیم که آنها هم بهترین های سال بودند. غم عجیبی در فیلم های این دوره از جشنواره بود. احساس می کنم سینمای جهان به سمت نوعی غم آلودگی پیش می رود و از تنهایی انسان می نالد.

بلیط فیلم حافظ ساخته ابوالفضل جلیلی را هم گرفته بودیم که دیر به سینما رسیدیم و از دست دادیم. دوستی می گفت فیلم زیبایی بوده ولی با این فیلم هایی که ما دیدیم دیگه احساس پشیمانی نمی کنم.

دیشب فکر می کردم اگر این فیلم ها در جشنواره فیلم فجر امسال اکران بشوند چقدر آثار تهی و بی مفهومی می شوند چون سانسور تمام هویت آنها را خواهد گرفت. پس کاش هیچ وقت در ایران نمایش داده نشوند.

+دوشنبه 26 آذر1386 |

{مقدمه}

خاطرات مدرسه‌هایی که می‌رفتم در ذهنم به جای جالبی رسیده، اما به دلیل مشغله زیاد این روزها به نوشتن نمی‌رسه. برای همین حس کردم از دبستان به راهنمایی جهش کنم.

گفتم که من مدرسه‌های خاصی می‌رفتم که به جرأت می‌شه اونها رو مدرسه بچه‌های استثنایی هم دونست. چون ما به حق با همه هم سن و سال‌هامون فرق داشتیم و مدرسه به این مساله دامن می‌زد. مثلا ما در مدرسه بی‌حجاب بودیم، در زمانی‌که در همه مدارس حجاب، یعنی پوشیدن مقنعه اجباری بود. البته برای رفت و آمد به مدرسه مجبور بودیم "چادر" سر کنیم. یا مثلا در مدرسه ما هچ بنی بشر مذکری پا نمی‌ذاشت. یا ما هیچ وقت بابای مدرسه نداشتیم، بلکه همسر بابای مدرسه داشتیم که باید مؤدبانه به فامیل صدایش می‌کردیم.

جلسات اولیا و مربیان به جلسات کابینه هیات دولت یا حجره داران بازار تهران یا جلسات محرمانه مؤتلفه می‌موند و باباهای بچه‌ها یه دور در مدرسه طلوع هم دیگه رو می‌دیدن و یه دور مدرسه نیکان. چون رد خور نداشت یه خانواده پسرش نیکان باشه، ولی دخترش طلوع نباشه.

ما چیزهای خوبی هم داشتیم، مثلا من از اول دبستان تا چهارم دبیرستان کلاس خط داشتم یا در همان دبستان همه بچه ها باید شنا یاد می‌گرفتن که در زمان جنگ، کلاس تابستانی داشتن، آن هم شنا چیز غریبی برای همه بود. اما من قرار ندارم که خوبی‌های مدرسه هایی که می‌رفتم رو بگم 

«که خیال خوبی‌ها درمان بدی‌ها نیست، بلکه صد چندان بر زشتی آنها می‌افزاید.» 

از این به بعد درباره راهنمایی "هدی" می‌نویسم و می‌دانم داغ دل خیلی‌ها تازه می‌شه.

 

حجتیه‌ای باش تا کامروا باشی

من حجتیه‌ای‌ها را خوب می‌شناسم، اما هیچ ادعایی درباره آنها ندارم. هیچ وقت هم حال و حوصله تحقیق درباره‌شان را نداشتم چون خیلی از عمرم را با آنها گذراندم. فقط این را بگم که حجتیه گروهی به شدت اسلامی و شیعه‌گرا ست و حجتیه‌ای‌ها هیچ آدمی غیر از شیعه دوازده امامی را قبول ندارن و به شدت به امام زمان عشق می ورزند. گروهی قدیمی در ایران که بسیار هم در کشور ریشه دوانده و خمینی در همان اوایل انقلاب آنها را طرد کرد و گویا آنها هم به‌شان حسابی بر می‌خورد که اصلا چه معنی داره امام زمان نیومده، کسی پاشه و انقلاب اسلامی کنه.

داستان به آنجا می رسه که من سیزده ساله از همه جا بی‌خبر باید فحش به رهبران انقلاب اسلامی را از بچه‌های حجتیه‌ای می‌شنیدم و با خودم فکر می‌کردم چرا؟ حجتیه‌ای‌ها با همه بد بودن. انگار در جهان هیچ نژاد و مذهب و اقلیت دیگه‌ای وجود نداشت. با بهایی‌ها به شدت، با وهابی‌ها، با سنی‌ها به شدت، با مسیحی‌ها، با زرتشتی‌ها، با یهودی‌ها، با بودایی‌ها، با دراویش، با عرفا، با کمونیست‌ها، با بی‌دین‌ها، با شیعه‌های چند امامی و خلاصه با همه بد بودن.  

من همیشه خوشحال بودم که روحیه گستاخ و مبارزه‌جویانه من و این که هیچ وقت نمی‌توانم از محیط ام راضی باشم، باعث شد از اینها خیلی چیزها یاد بگیرم. اول اینکه چقدر خوبه دنیا پر از سنی و یهودی و مسیحی و بودایی و کمونیست و لائیک و زرتشتی و بودایی و شیعه با انواع مختلف شه. دوم اینکه همه رو دوست داشته باشم حتی اونهایی که می‌گن امام زمان ظهور کرده. بعدش یاد گرفتم برای مبارزه با این آدم‌ها هم شده الفبای دموکراسی رو برای خودم هجی کنم. چیزی که مدرسه طلوع و هدی اصلا تو مرامشون هم نبود. دنیا یه رنگ داشت اون هم رنگی که اونها می دیدن.

کینه اونها به اهل سنت باور نکردنی بود. گاهی این تفرقه اندازی های این دو مذهب را به این گروه نسبت می‌دن که اصلا بعید هم نیست. در مدرسه راهنمایی دخترانه هدی بچه‌ها زیر آموزش یک جانبه دین اسلام بودن. اسلامی که تنها امام زمان رو می‌شناخت و باقی ادیان درش نادیده گرفته می‌شد؛ دینی خشک و پر از کینه.

در نظر حجتیه هایی که من شاگردشان بودم تلویزیون، موسیقی، سینما، تئاتر، کف زدن به منظور تشویق و شادی حرام بود. باور نمی‌کنید؟ میل با شماست، ولی "حرام" بود. هر تولید فرهنگی در جمهوری اسلامی حرام بود.

بچه‌های تیر حجتیه‌ایی سریال‌ها را هم نگاه نمی کردن. ببینید موسیقی در تلویزیون دیگه چه کار حرام تو حرامی می‌شد! یادم هست که برای س.ع و ز.ن سریال "هانیکو" رو تعریف می‌کردم. داشتن تلویزیون باعث اخراج بچه‌ها نمی‌شد، ولی ویدئو اخراج قطعی داشت.

داستان م.ر آخر خنده بود وقتی لو رفت خونه‌شون نه یکی که دو تا ویدئو داشتن. تازه تو مدرسه‌مون دختر یکی از کارگردان‌های معروف هم بود که بنده خدا سر یک سال اخراج شد. خب لابد سینما حرام بوده، کارگردانش دیگه چی می‌شده.

سال‌ها بعد که من رشته تحصیلی‌ام، رشته حرام‌زاده‌ای با نام «رسانه» بود، روزی در دانشکده یکی از همکلاسی‌هایم که تلویزیون برایش حرام بود و رو پیشونی‌اش حک شده بود «من یک حجتیه‌ای هستم» را دیدم.  بعد از حال و احوال پرسی گفت ایمیل‌ام را به‌اش بدهم. به مسخره جوابش را دادم: «اوه، مگه اینترنت حرام نیست؟»

من سه سال از زندگی‌ام را در میان کسانی گذراندم که همه چیز "حرام" بود. من در میان آنها یاد گرفتم که هیچ چیز حرام نیست. می‌شود همه را دوست داشت و گذاشت دین خودشان را داشته باشند. دینا را حجتیه‌ای ندیدن نعمتی بود که من داشتم.

 

ادامه دارد...

+شنبه 24 آذر1386 |

{مقدمه}

در ادامه «خاطرات مدرسه هایی که می رفتم» از روزی می نوسیم که به خاطر یک کار ساده کودکانه بی رحمانه توبیخ شدم. یعنی اینقدر اهمیت داشت؟ به بهای چی؟ به چه قیمتی؟

برای کسب اطلاعات بیشتر هم می توانید مقدمه دو پست قبل تر را بخوانید.

 

دبستان دخترانه طلوع – بخش سوم

 

اول دبستان بودم که مدرسه مامانم را خواست و دقیقا این ماجرا تا چهارم دبیرستان ادامه داشت. شاید اولین بار همین این بار بود که مدرسه والدین منو رو خواسته بود. جرم من خنده زیاد سر کلاس بود و پچ پچ با س.ب که از دوستان نزدیک آن دورانم بود. آره من می خندیدم اون هم خیلی زیاد و بدون اینکه خودم رو کنترل کنم. قهقه می زدم و ول نمی کردم. این برای معلم ها قابل تحمل نبود خصوصا اینکه موهای فرفری وزی داشتم و اعصاب شون با این موها خط خطی می شد. چقدر خوب که خنده هامو کردم. چقدر خوب که گول احمقانه چار تا معلم بی سواد رو نخوردم که نخندم. دلم برای اون بچه های ترسویی می سوزه که حرف این احمق ترها رو گوش می کردن و نمی خندیدن.

اما خب همیشه هم به میل من نبود. گاهی هم بدجوری ضربه می خوردم. یه بار مدرسه برای اردو بردمون سوهانک که اون موقع اطراف تهران بود و نه جز تهران. برای ما اردو کمی اش بازی بود و بیشترش مراسم وضو و نماز (نسبت به سن و سال مان البته می گم). البته برای ما که فقط حق داشتیم سیب و خیار و نون پنیر مدرسه ببریم روز اردو روز آزادی بود تا حسابی بچه هایی که پولدار بودن خوراکی های عجیب و غریب بیارن و بقیه بخورن. مثلا تو هیمن اردوها بود که من پاستیل رو برای اولین بار خوردم. پاستیلی که اون موقع ها به جرم روغن خوک غیر قانونی بود.

شب قبل اردو نمی دونم به چه دلیلی النگوی طلا دستم کرده بودم. دستهای ۱۰ سالگی ام را خوب به یاد دارم. شاید مامانجونم برایم کادو گرفته بودش و من دستم کرده بودمش. یادم هست شب زود خوابیده بودم و مامانم یادش رفته بود از دستم در بیاره. صبح هم دیگه دیر شده بود و وقت آن نبود که تازه النگو رو که باید با آب صابون در می اوردم، در بیارم. خب من هم مثل هر بچه دیگه ای ذوق النگوی طلا رو داشتم. النگو رو تا جایی که می شد زیر آستین مانتو فرستادم بالا و رفتم مدرسه. تو اردو که باغ معلم نمازخونه بود (ما برای نمازخونه هم معلم داشتیم که حکم آخوند مدرسه رو داشت)، وقت وضو همچین دلشوره ام افتاد. آخه النگو خودش عین گناه کبیره بود حتی سهوا هم مجازات آتیش جهنم با آب جوش گندیده داشت. من ماندم و کشیدن آستین مانتو به سمت بالا برای وضو و یک النگوی طلایی گیر کرده در آرنج!

تبریزی که من حسابی رو مخ اش بودم، خیلی سریع سمت من اومد. گفت: ابریشمکار این چیه؟ گفتم: النگومه که دیشب یادم رفته در بیارم. شاید یه «ببخشید خانوم» هم نصیبش کرده باشم. اگر بگم داشتم خیس هم می کردم و تر می زدم به وضوم دروغ نگفتم. همون جا دستهای خیس منو گرفت و به زور النگو رو دراورد و خیلی عصبانی گفت: به مامانت بگو بیاد از من تحویلش بگیره. دلم برای النگوم پر کشید. جلوی چشمم دیدم که از دستش دادم. دلم شور افتاد که جواب بابامو چی بدم که اون هم پروژه ای بود برای خودش. هنوز یک روز نشده بود که النگوی زرد طلایی ام رو کادو گرفته بودم. النگو رو گذاشت تو جیب بی همه چیزش و رفت با توحیدی که مدیر مدرسه بود و یه خال گوشتی مودار رو صورت اش داشت، پچ پچ کرد. توحیدی هم که از بس جدی بود، مرد به نظر می رسید و من هیچ وقت نتونستم زنانگی او را ببینم، چنان نگاهی به من کرد که خودش نفهمید از کجاش دراورده این جذبه رو. خب النگوی زرد طلایی مثل تیری بود که به سینه توحیدی خورده. آخه چطور یک دختر به خودش اجازه ارتکاب چنین گناه بزرگی رو داده بود که من داده بودم. آه خدای من دختر ۱۰ ساله ای با النگوی طلا آن هم زیر آستین مانتو اش به مدرسه طلوع آمده!!! هرگز این ننگ را توحیدی و دار و دسته اش نمی توانست تحمل کنه.

النگوی من به دادسرای مدرسه فرستاده شد و مامانم دست از پا دراز تر فردای آن روز به خانه برگشت بی النگو. حدود ۵ ماه بعد همراه کارنامه آخر سال النگو رو در کیسه ای که منگنه شده بود به بابام تحویل دادن؛ مثل کیسه هایی که مدرک جرم رو توش می اندازن. دلم بدجوری شکسته شد و از اون روز دیگه هیچ وقت النگوی زرد طلایی دستم نکردم که مبادا کلاغی از راه برسه و از دست کوچکم در بیاره.

 

ادامه دارد...

 

+شنبه 17 آذر1386 |

{مقدمه}

در ادامه «خاطرات مدرسه هایی که می رفتم» لطفا مقدمه پست قبلی را بخوانید.

 

دبستان دخترانه طلوع – بخش دوم

 

دبستان دخترانه طلوع که نمی دانم چندمین دوره آن بودم، مدرسه ای بزرگ با امکانات نسبتا عالی بود. خب پول خوبی در آن شرایط از بچه ها می گرفتن و هر از چند گاهی از پدرهای بازاری یا مردان سرشناس مؤتلفه یا حجتیه یا دولتی کمک قابل ملاحظه ای می گرفتن. البته تو سر اونهایی هم که کمکی نمی کردن به جاش می زدن، یکی اش خود من. مشی سیاسی مدرسه در ذهن کودکانه من دولتی و خواهان جمهوری اسلامی نشان نمی داد چون توجهی که مدارس به ۲۲بهمن داشتن را ما هیچ وقت نداشتیم. طلوع رو هم نمی شه مدرسه حجتیه ای دونست علتش رو نمی دونم ولی به نسبت مدرسه هدی که بعدا درباره اش می گم خیلی کمتر حجتیه ای بود. دست کم امام زمان رو اونقدر که حجتیه هاتحویل می گیرن، تحویل نمی گرفت. در مجموع یه سیاست محافظه کارانه ای داشت. البته بسیار ایدئولوژی زده و کمی کمونیست. می گم کمونیستی بود برای اینکه به شدت سعی داشت بچه ها رو متحد الشکل کنه تا جونشون در بره از بس شبیه هم بشن. یه مشت دختر بچه یه شکل تحت حاکمیت واحد.

بچه ها موظف بودن حجاب رو کامل داشته باشن. فقط کافی بود مویی از کسی بزنه بیرون یا بچه ها که یه پا جاسوس برای هم شده بودن خبر می دادن که فلانی در فلان جا یه موی ناقابل اش بیرون زده، حلقه دار آخر سال برایش وسط حیات به پا می شد و یا با اردنگی به خیابان دولت یا شهید کلاهدوز عزیز پرتاب می شد. اگر بگویم مدرسه طلوع پیشگام در نوع پوشش دختران مدرسه ای در ایران بوده، مطمئن باشید اغراق نکردم. نمونه اش چادر سیاه است که بچه ها از سوم دبستان باید آن را به سر می کردن، مثل یک زن بالغ که اندام بچگانه اش را زیر پارچه پنهان می کند. آن زمان مدرسه ای دست کم بچه های ۸-۹ ساله رو وادار به چادر سر کردن نمی کرد. از این بابت اطمینان دارم.

جالب اینجاست که این تأکید به حجاب برتر هیچ ربطی به آموزش و پرورش و حکومت نداشت بلکه ایدئولوژی مدارسی مانند طلوع بود که ورژن مدرسه نیکان اعظم شناخته می شد. هرچه مذهبی تر بهتر، این هم شعارشون برای پذیرفتن بچه های بیچاره بود.

دبستان طلوع پیشگام در «جشن عبادت» هم بود که چند سال پیش در تلویزیون ایران دیدم آموزش و پرورش جشن های عبادت استانی هم دیگه برگزار می کنه. خب، حالا جشن عبادت چیه؟ برای همه بچه های طلوع جشن عبادت از اتفاقات بزرگ زندگی شون بوده. مدرسه مادرها رو تو سالن نمازخانه جمع می کرد و طی یک فرمول نجومی به آنها یاد می داد «سن تکلیف» دختر خانوم های نازنین شون رو در بیارن. اینجا بچه ها دو دسته می شدند؛ جشن تکلیفی های نوبت اول، جشن تکلیفی های نوبت دوم. فرمول هم که نمی دونم از کجای بزرگواران در اومده بود به سال و ماه قمری مربوط می شد و دقیقا از اون ساعت و دقیقه و روز و ماه، دختر ۹ ساله می شد. یعنی ۹ساله که شدی باید برات جشن تکلیف بگیرن که از اون به بعد تکالیفی که خدا گفته رو انجام بدی. اون موقع مد نبود که دختر ۱۳ ساله بالغ می شه! تو مخمون هم می کردن که مردها تازه ۱۵ سالگی عاقل و بالغ می شن و خدا تحویلشون می گیره. یه نفر هم پیدا نمی شد بگه خب خانوم عزیز که داری زر زر می کنی مگه این دختر بچه هایی که هنوز سینه هاشون تخته و از عادت ماهیانه خبر هم ندارن، بالغ شدن که تکالیف خدا رو تازه اون جوری که تو می گی، انجام بدن!!! بچه های قد و نیم قد رو به صف می کردن و هی هی نماز به شون یاد می دادن و وادارشون می کردن روزه بگیرن و حجاب نامتناسب با سن شون بذارن. چه ضیافت های افطاری شاهانه ای بابا بچه هایی که رستوران داشتن در این مدرسه به پا می کردن و چقدر برای جشن تکلیف هزینه می شد. شاید این همه هزینه بهتر بود برای بچگی کردن صرف می شد.

فکر نکیند از خودم می گم که عین مفاهیمیه که مدرسه طلوع در سال های ۶۵ تا ۷۰ در ذهن بچه های بینوا با مته فرو می کرد. یعنی یه جور زود بزرگ شدن بی سرانجام. یعنی زن شدن پیش از زن شدن. یعنی بنده خدا شدن پیش از بنده شدن. یعنی مسلمون شدن پیش از مسلمون شدن. یعنی بچگی نکردن و خانوم شدن برای هیچ.

 

ادامه دارد...

+چهارشنبه 14 آذر1386 |

{مقدمه}

«خاطرات مدرسه هایی که می رفتم» را در چند بخش دبستان دخترانه طلوع (منطقه ۳)، راهنمایی هدی (منطقه ۳) و دبیرستان دخترانه فرهنگ (منطقه ۱) خواهم نوشت. این نوشته ها از زبان و لحن من گاه تند، گاه رکیک و گاه طنز خواهد بود. اسامی تمام خانوم های مکرمه مدیران، معلمان، ناظمان و سایر خدمه مدرسه در این نوشته ها به صورت حقیقی آورده خواهد شد و هیچ گونه احترام اضافی به آنها نخواهد شد. نویسنده هر طور که مایل باشد درباره آنها بر اساس اعمالی که انجام داده اند، قضاوت می کند که گاه شاید افشاگری دیده شود. اینجانب پای تمام این گفته ها که حرف ها و دیدگاه های یک دختر هفت تا هیجده ساله در سال های ۱۳۶۵ تا ۱۳۷۷ را نشان می دهد، ایستاده ام و از هیچ بنی بشری در این باره نمی ترسم و آماده رو در رو شدم با هر فرد مسؤولی در این ارتباط هستم تا پس از خوردن سیلی پاسخ منطقی برای رفتارهایش ارائه دهد.

اسامی تمام همکلاسی ها و هم مدرسه ای ها به احترام میز و نیم کت هایی که پشت آنها نشستیم به صورت حقیقی اما تنها با حروف اول نام و نام خانوادگی آنها نوشته خواهد شد.

خاطرات ذیل تنها از دید من خواهد بود و دوستان دیگر اگر مایل باشند می توانند خاطرات خود را (اگر همزمان با من بوده اند) به نشانی ایمیل این وبلاگ بفرستند. مطمئن باشید از آنها استقبال خواهم کرد. پیش به سوی دوباره کودک شدن.

 

 

دبستان دخترانه طلوع – بخش نخست

 

شاید خیلی ها با مدرسه نیکان که دست آوردهای چشمگیری هم تا به حال داشته، آشنا باشند اما شاید وقت آن هم رسیده باشد که سری بزنیم به کارخانه ای که زنانی را برای آقایان عزیز تهیه و تدارک می دیده.

دبستان دخترانه طلوع در یکی از کوچه های فرعی خیابان دولت، معادل مونث مدرسه پسرانه نیکان در روزگار اوایل انقلاب و جنگ بود. این روزها معادلات دخترانه و پسرانه زیادی در تهران می شود دید ولی آن زمان دبستان دخترانه طلوع از شاخص ترین ها و اولین مدارس دخترانه غیر انتفاعی بود. غیر انتفاعی آن موقع یعنی اولا مدرسه پولی بود، ثانیا مدرسه به ساز قوانین آموزش و پرورش نمی رقصید و در آخر بر و بچ ویژه ای در این مدرسه حضور به هم می رسانیدن که گویا خون شان رنگین تر بوده.

همه جور دختر بچه ای در این مدرسه وول می زد. از فک و فامیل های خمینی، هاشمی رفسنجانی، عسگراولادی، رفیق دوست و سایر وزیر و وکیل های آن موقع تا دختر های لپ گلی حاجی بازاری های بازار بزرگ تهران آن هم از همه اصناف. از همون اول هم تو ذهن همه این رو فرو می کردند که شما ها با بقیه آدم های بیرون این مدرسه فرق دارید.

مانتو مدرسه به رنگ کرم شتری بود. این ظاهر قضیه برای فرق داشتن با همه دانش آموزان آن روزگار بود که مانتو سورمه ای یا طوسی داشتن. همه آن زمان مانتو می خریدن اما دانش آموزان طلوع مانتو می دوختن. بچه ها موظف بودن اینقدر ساده باشن تا مبادا کسی به کسی حسادت کنه. بعدها فهمیدم که مسؤولین مدرسه از اینکه پدر بچه ها ماشااله پولدار هستن و ممکن است در شرایط جنگ بریز و بپاش بچه ها تو لوازم التحریر زیاد بشه، این سخت گیری ها رو می کردن. مثلا بچه ها موظف بودن از پارچه اضافی مانتو برای خودشون جامدادی بدوزن.

مثلا حیاط بزرگ داشتن یا زمین شن برای بازی یا کتابخانه پر از کتاب و آزمایشگاه این مدرسه رو با مدرسه های دیگه، اون هم در شرایط سال های دهه ۶۰ خیلی متفاوت می کرد. البته کمک های بی دریغ بازاری های عزیز برای بقای فرزندان نازنین شان در مدرسه هم بی اثر نبود. یادم هست چی جوری بچه بازاری های خیر رو بر سایرین تحویل می گرفتن و رو کول شان می نشوندن.

معلم های مدرسه مانتو بدون شلوار می پوشیدن. مقنعه یادم نمی یاد حتی یکی از معلم ها سرش کرده باشه. عوضش روسرس های رنگی سر کلاس سرشون بود و وقتی بیرون می رفتن چادرهای کرپ طرح دار اعلا. اصرار داشتن تا با آموزش و پرورش مقابله کنن.

همون زمان بود که به دختر بچه ها یاد می دادن در محیط تمام زن یک جور باشند و احیانا خلاف مقررات هستی و کائنات اگر مردی (اصولا این جنس اخه) پدیدار شد، جور دیگری خود را بنمایانند. آخه بازی سرگرم کننده نقاب ها باید از همان سن کودکی آموخته می شد.  

«مو» همیشه برای مدارس مذهبی مفهوم عجیب و غریب بوده. یعنی خود مدیران هم نفهمیدن دارن چکار می کنن. تو دبستان دخترانه طلوع ما موظف بودیم موهای لخت و صافی داشته باشیم که خیلی منظم و بدون حالت مدل مصری زده باشیم و خیلی خانوم یه تل پلاستیکی سفید یا سیاه به سرمون باشه. مویی که از گوش دختر ۷ تا۱۱ ساله پایین می زد انگار روی مخ اینها رفته. اگر هم خدایی نکرده مو بلند بود باید حتما با کش سفید یا سیاه دم اسبی می شد، آن هم نه بالا بلکه پس سر. یعنی انگار نه انگار تو مونثی و مو جزیی از زیبایی توه. خب فلسفه این مدارس این بود که جنس مونث از وقتی براش خواستگار می یاد جنسیت زنانه پیدا می کنه و حق داره یه کم دم اسبی اش رو بالاببنده تا یه ذره هوس انگیز تر بشه.

من موهای وز و فرفری داشتم. یک بار تبریزی و یه بار شبیری با لحن بدی به موهای من تذکر دادن. یادمه یه دختر خیلی کوچولویی بودم که وسط راهروی اصلی از موهای فرفری ام خجالت کشیدم در صورتیکه اون زنیکه ها باید از قد و سن شون خجالت می کشیدن. برای سال ها حسرت موی س.ن رو می خورم که از بس موهای لختی داشت تل پلاستیکی هم روش نمی موند.  

 

ادامه دارد...  

+شنبه 10 آذر1386 |
می خواهم از مدرسه هایی که رفتم، بنویسم. از ماجراهای تلخ و شیرین آن روزگار. از زن هایی که به نام مدیر و معلم در محیط کوچک مدرسه حکمفرمایی می کردند. از همه چیز و همه کس خواهم نوشت. می خواهم به زبان تند و گاه رکیک ام ماجراهای طنزی را بنویسم که روزی از آنها می ترسیدم ولی الان آنقدر شجاع ام که هیچ وقت تصورش را نمی کردم. می خواهم از مدرسه هایی بنویسم که روزگاری صدای خنده و شیطنت هایم در آن می پیچید و زن هایی تاب شنیدن آن را نداشتند. می خواهم از آنها بگویم که دیگر ازشان نمی ترسم. حالا که مدرک فوق لیسانسم در جیبم است چه اهمیت دارد مدیر دبستان و راهنمایی و دبیرستانم به آموزش و پرورش منطقه یک و سه تهران بزرگ شکایت ببرند. دنیا بد جوری گرد و قلمبه ست.

دعوتتان می کنم این مجموعه داستان های واقعی من و مدرسه هایی که می رفتم را دنبال کنید.   

+دوشنبه 5 آذر1386 |
یه جوک:

- شما کدوم شهر دبی زندگی می کنید؟

- ما پشت برجمان می شینیم!

توضیح: هنوز خیلی ها نمی دانند دبی شهری در کشور امارات عربی متحده است. در واقع امارتی از میان هفت امارت از این کشور. خیلی ها نمی دانند دبی پایتخت این کشور نیست بلکه ابوظبی پایتخت سیاسی امارات است. خیلی ها نمی دانند که دبی بندر آزاد است و به خاطر رشد بسیار سریعش به پایتخت تجاری مشهور است. خیلی ها نمی دانند که امارت های این کشور هر کدام قوانین و مقررات خودشان را دارند اما تحت حکومت مرکزی ابوظبی هستند. برای رفتن به امارت های دیگر هم نیازی به ویزا نیست. بدانیم بد نیست.

+شنبه 3 آذر1386 |
کتاب «خاطره دلبرکان غمگین من» اثر گابریل گارسیا مارکز به سلامتی و میمنت در ایران توقیف شد اما متن کامل این کتاب را می شود با ترجمه امیر حسین فطانت و با نام «خاطرات روسپیان سودازده من» اینجا دانلود کرد. تجربه نشان می دهد هر چیزی در ایران ممنوع می شود بد نیست امتحان شود برای همین باید سرکی به این کتاب زد که شاید آخرین کتاب مارکز هم باشد چون خوانده ام که به شدت مریض حال است.

این گزارش را هم در باره نمایشگاه منیر فرمان فرمایان در دبی نوشتم.

+پنجشنبه 1 آذر1386 |