{مقدمه}
یادآوری می کنم خاطرات مدرسه هایی که می رفتم براساس دید نوجوانانه من است و آنچه بر من گذشته. به خودم حق می دهم آنچه را دیدم بنویسم.
دوست داشتم بیشتر درباره مدرسه طلوع بنویسم. مدرسه طلوع در سال های اوایل دهه شصت تحول بزرگی در نظام آموزشی دختران در ایران بود. همانطور که گفتم این مدرسه با اینکه از اولین مدارس غیرانتفاعی بود اما توسط آموزش و پرورش ایران حمایت می شد و بعد الگوی مدارس دیگر شد. غیر انتفاعی بودن آن زمان با الان که هر خانه ای در تهران مدرسه غیر انتفاعی می شود فرق داشت، آن هم خیلی زیاد.
دوست داشتم بنویسم که ما حق نداشتیم تلفن دوست هایمان را بگیریم یا به خانه هم برویم. مادر بچه ها را اینقدر از این کار می ترساندن که من نمی دانم چرا اینقدر والدین هم از اینکه ما بیرون مدرسه با هم ارتباط داشته باشیم می ترسیدن. حالا می فهمم که در میان چه آدم های ترسویی بزرگ شدم. توحیدی به عنوان یک مدیر جدی زن ترسویی بود که می ترسید نتواند دخترکان کوچولویی را کنترل کند. او با سخنرانی هایش برای اولیا ذهن آنها را هم تحت حاکمیت خودش در می آورد. توحیدی نمونه مؤنث دوایی، مدیر مدرسه نیکان بود که لازم به توضیح بیشتر درباره آنها نیست. فقط این را بگویم اگر ولش می کردن شاید می گفت ما هم موهایمان را از ته بزینم. الان که فکر می کنم می بینم چقدر دخترکان ۷ تا۱۱ ساله می توانن بی آزار باشن و آنها چقدر ترسو. بیشتر دقت می کنم می بینم سه مدیر مدرسه ام از ترس شان آب می خوردن و نه از شجاعت و خلاقیت شان.
در مدرسه طلوع به اولیا گفته می شد برای بچه هایتان تولد نگیرید که یک کار بیهوده و غربی است و هیچ ریشه اسلامی ندارد. به آنها تزریق می کرد که دختران و پسران خود را برای جشن تکلیف آماده کنند و نه تولد.
مدرسه طلوع الگوی مدرسه راهنمایی هدی و دبیرستان فرهنگ هم بود. جالب اینکه من با دختران مردان و زنانی که این مدرسه ها را بعدا افتتاح کردن، در دبستان همکلاسی و هم مدرسه ای بودم و از نزدیک آنها را خوب دیده ام. همه چیز را خوب به یاد دارم.
راهنمایی دخترانه هدی
مدرسه ای به نسبت بزرگ در منطقه منظریه در قیطریه. ما دوره دوم یا سوم مدرسه بودیم. مدرسه ای به شدت جوان و بی تجربه. من عاشق این مدرسه بودم، شاید باور نکنید. بگذریم. مدرسه تنها سه کلاس داشت و جمعیت آن ۹۰ نفر بود با ۱۰ تا آدم که اون وسط ما رو کنترل می کردن جمعا ۱۰۰نفر بودیم. می شه گفت این مدرسه بیشتر ورژن مدرسه پسرانه علوی بود تا نیکان.
مدرسه برای خانواده نیکومنش که از معتبرترین و خوش نام ترین خانواده های حجتیه ای ها یا به قول دوست عزیزمان انجمنی ها بود. دقیق نمی دانم ولی نسبت بسیار نزدیکی با آقای علامه (خدا رحمت شان کند) داشتن. خ نیکومنش مدیر ما بود و پسرش مدیریت اجرایی. خ نیکومنش زن مسنی بود که برای ما کلاس اخلاق می گذاشت. دوستش داشتم اما او هرگز من را دوست نداشت چون من یک دختر حجتیه ای نبودم. مشکل اصلی چند تایی از بچه ها در این مدرسه همین بود که حجتیه ای نبودن و مورد ظلم بی وقفه مدیر و معلم و مشاور آنتیک مان قرار می گرفتیم.
خ نیکومنش یک حجتیه ای واقعی بود و همین فرق اساسی اش با توحیدی مدرسه طلوع بود. دلش برای تربیت بچه ها در راه امام زمان می تپید. وقتتان را سر نیکومنش ها نمی گیرم فقط اشاره می کنم به حدیثی که برایمان هر شنبه سر کلاس اخلاق می خواند: «جهاد زن خوب شوهر داری کردن اوست.»
مدرسه هدی بی اغراق دخترها را برای خانه شوهر تربیت می کرد البته هیچ وقت نفهمیدم پس چرا اینقدر به درس ریاضی اصرار داشتن. حالا خوب شوهر داری کردن چه ربطی به ریاضی داشت، نمی دانم.
طباطبایی نامی هم کلاس دینی ما را بر عهده داشت که بدجوری با جمهوری اسلامی مشکل داشت، در این حد که نماز جمعه را قبول نداشت و درس هایی که مربوط به حکومت اسلامی بود را سانسور می کرد. او معلمی بود که ایدئولوژی حجتیه ای را هر هفته سر کلاس تو سر بچه ها تزریق می کرد. جالب اینجا بود که اکثر بچه ها حجتیه ای بودن. لابد داشته تو سر ما فرو می کرده. البته چند تایی از بچه ها در طول این سالها انجمنی شدن البته بیشتر از ترس بود تا اعتقاد چون ما همه مسلمون بودیم حالا افراطی تر. بچه های حجتیه ای بیرون از مدرسه خیلی با هم در ارتباط بودن چون انجمنی ها اصولا همش جلسه ان و همین بر شکاف بین حجتیه ها و غیر حجتیه های مدرسه اضافه می کرد. اما در این وسط موجودی به نام «قنبری» هم بود که این گه را بیشتر هم می زد تا بوی گندش بیشتر بلند بشه. داستان راهنمایی هدی را با «قنبری» ادامه خواهم داد...
خوب گفت: میگویم خاطرات، اما برای شمای خواننده این کلمات اگر خاطره باشد، برای ما روزها و سالهای زندگانیمان بود که ... رفت.
دیگر وبلاگ هایی که در این باره ها نوشته اند:
