تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
وضعیت رسانه های فارسی همیشه و همه جا وضع اسفباری داشته. از ایران سانسور بی داد می کنه و بیرون از ایران غیر حرفه ای بودن. رسانه خوب این روزها کم می شه پیدا کرد اما هست. مثلا بی طرفی، درستی و دقت خیلی وقت ها در رسانه های فارسی فدای عجله کاری های بی اساس رسانه ها می شه. در دبی این وضعیت چند صد برابر می شه. در واقع رسانه جدی قابل استنادی هنوز من پیدا نکردم. چند مجله که به طرز وحشیانه ای از منابع دیگر بدون ذکر منبع دزدی می کنند و مطالب کهنه عام پسندی رو دائم به خورد ایرانیان دبی می دن. هرچند آگهی نامه های اینچنینی در نظر خیلی ها به کاغذهای باطله ای می ماند که برای آتش املاکی ها هیزم خوبی است.

قبل تر ها هم گفته بودم که بنگاه های املاک و مستغلات ایرانی در دبی مثل قارچ همه جا در اومده. هر برجی از این بزرگراه شیخ زاید رو که بگیری بری بالا یه ایرانی بی نام و نشون هست که توش برای خودش یه پراپرتیز زده باشه و شغل آبا اجدادی اش که همون دلالی باشه رو ادامه بده. خب این تنها یه روی سکه است و متاسفانه رسانه های فارسی دبی که تنها چاپی هستند گرفتار این بازی دلالی می شوند و برای کسب سود بیشتر از قارچ های املاکی آگهی می گیرند. جالب آن است که همین ها بعد از مدتی خودشان وارد دور باطل املاک در دبی می شوند و مجلات آنها می شود تریبون دلالی های زمین های خشک دبی که هنوز بنی بشری در آنجا قدم هم نذاشته.

این ها را می نویسم چون دیروز مجله ارتباط برای سه سالگی اش یه مجله نمی دونم چند صد صفحه ای بیرون داد که به غیر از چند صفحه مطلب و داستان های خیانت باقی آگهی های بنگاه های املاک بود. همان هایی که شاید شما در شبکه های لس آنجلسی ببینید.

روزنامه همشهری ویژه امارات هم وضع بهتری نداره. حجم مطالب ترجمه بالاست و مخاطب به مرور دریافته که آنچه می خواند را می تواند در روزنامه های دیگر پیدا کند. همشهری امارات هم از عمل دزدی دور نیست. بسیار شده مطالب بدون ذکر منبع چاپ شده و گاهی وبلاگ نویسان مقیم دبی ابراز ناراحتی می کنند وقتی می بینند مطالبشان با نام دیگری در روزنامه چاپ شده. خنده دار تر آن است که این روزنامه بی شرمانه مطالب سایت هایی را چاپ می کند که در ایران مسدود هستند؛ نمونه اش رادیو زمانه و بی بی سی. در نظر بگیرید همشهری روزی روزگاری حرفه ای ترین روزنامه ایران بوده. همشهری امارات برای ایرانیانی است که خودش بیشتر می پسندد. ایرانیانی که مسجد امام حسین می روند و باشگاه ایرانیان دبی هم نهایت محل فرهنگی شان است. باشگاهی که روزهای تعطیل به غیر از رستورانش پرنده پر نمی زند و ایرانی ها را می شود در مراکز خرید و تفریح پیدا کرد. جالب است همین روزنامه که ادعا دارد برای ایرانیان دبی است سنگ این مراکزی را به سینه می زند که تعداد بسیار کمی از ایرانی های با آنجا در ارتباطند. مخاطب شناسی این روزنامه پرمدعا به طرز اسفناکی غلط است. خب طبیعی است که گردانندگان این روزنامه هر روز دنبال اخباری هستند بی خطر و صد البته بی خطر برای جمهوری اسلامی.

به گمانم روزنامه همشهری امارات می خواهد سنگر خود را برای موقعیت های حساسی که ممکن است برای ایران پیش بیاید حفظ کند چیزی مثل تحریم، جنگ یا انتخابات. جمعیت رای دهنده مقیم امارات به نظر برای یک روزنامه دولتی چیز خوش مزه ای باشد. اما همیشه صاحبان رسانه مخاطب خود را همانطور که دوست دارند می بینند. اصل اول حکومتی هم می گوید باید در صحنه بود. دبی هم از آن صحنه های آبدار روزگار شده.

در امارات هیچ ایرانی ای حق تاسیس و پخش رادیو و تلویزیون ندارد. خیلی ها برای این کار تلاش کرده اند اما امارات که گفته می شود از سوی جمهوری اسلامی ایران عزیز تحت فشار است به هیچ ایرانی ای اجازه پخش در خاک امارات را نداده. برای همین امارت می ماند و ۴۰۰ هزار ایرانی و چند محصول چاپی درهم و برهم که سطح سواد فرهنگی، رسانه ای و اجتماعی آنها را بالا نمی برد. برای همین می شود که روزنامه همشهری را که باز می کنی تبلیغ کالباس می بینی و یک سری خبر و گزارش از چیزهایی که به درد یک ایرانی مقیم دبی نمی خورد. همان بهتر که مجله ی ارتباط بنگاه املاکش را اداره کند و همشهری امارات به مدارس ایرانی و آصفی و بیمارستان ایرانی و این قبیل سوژه های جمهوری اسلامی پسندانه. باشد که جمهوری اسلامی با این کار عمیق فرهنگی شان تقویت شود. ما که بخیل نیستیم.    

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در چهارشنبه 30 آبان1386 |
دیروز برای چهارمین بار در سالی که داره می گذره رفتم و موهامو کوتاه کردم. الان آدمی هستم با موهایی به قد یه بند انگشت. خب، موی کوتاه حالت ویژه ای برای آدم درست می کنه. راحت تر شسته می شه، راحت تر خشک می شه، روی بالش اذیتت نمی کنه و از همه مهم تر وقتت رو نمی گیره و مثل بچه مودب اون بالا برای خودش هوا می خوره.

فلسفه اول من برداشتن این اصل بود که مو جزیی از زیبایی زنه. اون هم موی بلند به سبک و سیاق هالیوودی که این روزها زیاد می شه دید. فلسفه بعدی ترک عادت بازی با موهاست که چند سالی من رو به شدت معتاد کرده بود. و فلسفه آخری رفتن به سمت سادگی بی حد و حصر در ظاهره.

اما اندر باب موی کوتاه به قد بند انگشت برای زن ها حرف های زیادی زده شده. مثلا اینکه زن هایی که موهای کوتاهی دارن گرایشی به مرد بودن دارن یا لزبین اند یا می خواهند هم جنس گرا بشوند. خب من هیچ کدوم از اینها نیستم! هیچ وقت از مرد بودن خوشم نمی اومده و همین زن بودن هم از سرم زیاده. اما در میان این همه تحلیل من این را بیشتر می پسندم که یکبار دوستی بهم گفت. این هم اینکه زن هایی که موهای خودشون رو کوتاه می کنند و صد البته کوتاه نگه می دارند بسیار علاقمند به تغییر شرایط و محیط شان هستند و می خواهند در اسرع وقت تغییر قابل توجهی رو در زندگی شان رقم بزنند.

فکر می کنم من هم با موهایی به قد بند انگشت این روزها در جستجوی تغییری هستم که از موی سر شروع شده.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در سه شنبه 29 آبان1386 |
 

برای کار بزرگی که این روزها می خواهم انجام دهم؛

هرچند با ایمانی که دارم
می‌توانم کوه‌ها را جابه‌جا کنم
اما اگر عشق نداشته باشم
هیچ نیستم

از فیلم آبی ساخته کریستوف کیشلوفسکی

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در دوشنبه 28 آبان1386 |

بگذار این نغمه دل انگیز وجود

این موسیقی تن

این آهنگ روح

این صدا

نمی دانم

همین که می نوازد تو را،

تو را با خود ببرد به اعماق دل

آنجا که هیچ گاه ندیدی اش

آنجا که هستی اش را با نواختن به تو نشان می دهد

آنجا که تاریک است

آنجا که صدایی جز نغمه ای غم انگیز ندارد

....

بنواز

بنواز

بنواز

که خوش می نوازی ای دل

بنواز

من سراپا گوشم

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در یکشنبه 27 آبان1386 |
بی زحمت برام یه بره بکش!

خب یک ماه و چند روز شد که من اینجا ننوشتم. راه هم باز نشد اما خودش را به من نشان داد. راهی که آن طرف تر موازی با من تا ابد ادامه دارد. اما زین پس می خواهم بنویسم چه در راه چه بی راه. می خوام همون مریم خل و چل شم که اینجا هر از چند گاهی چیزی می نوشت. در این مدت فهمیدم دوستان به قدر انگشتان دستم دوست می دارند گاهی این صفحه را باز کنند و مزخرفاتی که می نویسم را بخوانند. من هم به خواسته آنها پاسخ مثبت می دهم. اما هیچ چیز را جدی نگیرید!

خب باید بگم من درد بی درمان سردرگمی را تا ابد خواهم داشت و بهتر است به قول نیکی غذا خوب بخورم، خوب بخوابم، با آدم های خوب بگردم و خلاصه همین دیگه.

ولی این را هم می دونم که "در زندگی واقعی موقعيت هايی چنان يأس آور هست که نمی توان هيچ تسکينی برای آنها تصور کرد." (از کتاب مرد بی وطن،  کورت ونه گوت) متاسفانه این موقعیت ها در زندگی من خیلی زیاده. نه که فکر کنی مشکلی باشه، اصلا و هرگز. من اساسا با اساس زندگی درگیرم. بماند که گفتنی نیست این همه بیهوده زیستن.

این را هم می دونم که "زندگی همیشه اینگونه است. انسان منتظر کسی می ماند که هرگز نمی آید، نخست سوءظن و تردید به سراغش می آید، سپس خشمگین می شود ولی پس از اینکه مدتی می اندیشد به آرامش می رسد." (از رمان هجوم دوباره مرگ، روژه ساراماگو). الان دارم از خشم به آرامش شیفت می کنم. در واقع تلاش می کنم که آرام باشم آخر من هم یک انسانم. نیستم؟

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در چهارشنبه 23 آبان1386 |