تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
برای آنکس که نداند و نداند که نداند: 

کجایی؟ نیستی! کم پیدایی!

من گم شدم یا تو؟ دستم از تو رها شد یا دست تو از دست من؟

دنیا اینقدر گرد بود که ازش لیز خوردم و پریدم در بغلت. قبل ترش لیز خوردم و سرم خورد به سنگ و مغزم تاب برداشت. حالا هم در بغل تو می خوابم. می خواهم بخوابم تا صدایی نشنوم تا کسی را نبینم تا دوباره لیز نخورم تا دوباره بغل دیگری نیفتم.

دنیا چقدر گرد بود. من فکر می کردم مربع باشد یا مثلث شاید هم ذوذنقه یا شاید هم متوازی الاضلاع. اما گرد بود و من لیز خوردم و در بغل تو افتادم. می خواهم بخوابم.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در شنبه 31 شهریور1386 |
احساس می کنم در باغچه دلم راه می روی و شراب بر خاک بی رمق آن می پاچی. احساس می کنم گل های وجودم آبیاری شدند و من از بوی آنها چنان مست. باغبانی چنینم آرزو بود. باز بر من قدم خواهی گذاشت؟

تنها برای ثبت در روزگار نوشته شد...  

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در پنجشنبه 29 شهریور1386 |

روزگاری فکر می کردم که خانه ای بزرگ در شمال تهران خواهم داشت. شاید سه اتاق خوابه با سالنی بزرگ. یک طرف دیوار سالن را کتابخانه می کردم. مبل های تمام پارچه مخملی و چرم به رنگ های تیره دورتا دور سالن می چیدم. آباژور میان آنها می گذاشتم. سالن پنجره های بلندی رو به حیاط دارد. حیاطی سرسبز با درختان کاج بلند. چندتایی هم سرو و بید مجنون. بید مجنون کنار در ورودی است. جایی که ماشین را هم آنجا پارک می کنیم.

داشتم می گفتم، به پنجره های بلند سالن پرده توری آویزان می کردم و روی آنها برای اینکه ظهرها بشود روی مبل لم داد و کتاب خواند پرده مخملی می زدم. شاید پرده مخملی به رنگ زرشکی چون وقتی آفتاب به آن بتابد نور کم مناسبی تولید می کند که از شاهکارهای خلقت است.

قالیچه های ایرانی با رنگهای تیره میان مبل ها می انداختم. شاید هم گبه ام یا شاید گلیم. شاید چند مجسمه هم روی میزها و شاید ظرفی از خشکبار روی میز وسط.

با خودم فکر می کردم روزی شاید چند بچه داشته باشم و من در میانسالی صبح ها آنها را برای مدرسه بیدار می کردم و خودم آرام تر از هر زمان دیگر تمام روز را در آتلیه ام نقاشی می کنم و طرح می زنم. البته پیش از اینکه چند ساعتی را تنها برای نوشتن می گذراندم. شاید هم صبح تر تمرین های یوگا می کردم. شاید نرسیده به ظهر هم برای بچه هایم غذا می پختم. آه که چقدر ماکارانی دوست دارند با سس کچاپ. البته لوبیا پلو با سالاد شیرازی هم یک چیز دیگرست. هفته ای یکبار هم سالاد الویه.

فکر می کنم سه بچه بهتر باشد. دو پسر و یک دختر. دخترکم فرزند دومم باشد بهتر است؛ میان دو مذکر یک موجود نازنین مونث ضروری ست. نمی دانم چند ساله باشند ولی همه مدرسه ای باشند و پر شور. شاید برای چهل و اندی داشتن خوب باشد آدمیزاد چند کودک و نوجوان دور و برش باشد تا لطافت انسانی از یادش نرود.

شاید تا زمان آمدن بچه ها در آتلیه بمانم و طرح بزنم تا با آنها نهارم را بخورم. بعد از نهار شاید چیزی حدود ساعت سه بعد ازظهر وقتی بچه ها برای کارهایشان به اتاق هایشان می روند، شاید هم چرتی بزنند، روی مبل مخملی سمت راست سالن که به پنجره بلنده که می شود ازش درخت کاج بلند تره حیاط را دید، لم دهم و کتابی بخوانم یا سیگاری بکشم یا به فکر فرو روم که اگر زندگی جور دیگری می شد چه شکلی داشت.

شاید هم از سکوت خانه استفاده کنم و روی فیلمنامه جدیدم کار کنم. شاید مستند ببینم یا فیلم کوتاه یا شاید هم انیمیشنی که در فستیوال کن جایزه برده.

شاید اگر ساعت چهار بعد ازظهر دوستی زنگ زد از رویا بپرم. شاید برای غروب قراری گذاشتیم که همه خانه ما جمع شوند.

غروب می شود. بچه ها تلویزیون می بینند. همسرم به خانه آمده. ماشین را زیر همان درخت بید مجنون که از پنجره سمت چپی سالن دیده می شد، پارک کرده. باید روی مبل چرمی سمت چپ سالن بشینی که ببینی ماشینش پژو نوک مدادیه و برگ های بید مجنون رو سقفش ولو شده.

شاید دارد شب می شود که دوستان قدیمی همه می آیند. من عاشق این شب نشینی ها هستم. همه دور هم روی مبل های راحتی سالن می نشینیم و از زمین و زمان می گوییم. بعضی برایم کتاب آورده اند. بعضی از فیلم های جدید می گویند. یکی دقایقی را برایمان مثنوی می خواند. کسی دیگر سازش را اورده و برایمان می نوازد. حرف می زنیم و حرف می زنیم و حرف.

شاید من هم داستان کوتاهی را که نوشته بودم برایشان بخوانم. داستان زنی بیست و هفت ساله که در ذهن رویای خانه ای گرم در تهران را داشت و شبی را با دوستانش از زمین و زمان می گفت و روزها در آتلیه اش کار می کرد و با بچه هایش دوباره بزرگ می شد.
+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در دوشنبه 26 شهریور1386 |
من خسته ام... من ضعیف شده ام... هوای تازه و خنک می خواهم... طبیعت و سر سبزی می خواهم .... زندگی در دبی کم کم دارد از پا درم می آورد ... دلم درخت و سایه و جوی می خواهد ... دلم از این همه ساختمان و برج و ماشین گرفت... من دلم هنر و تاریخ و قدمت می خواهد... دلم ساز و آواز خیابانی می خواهد ... دلم مردمانی می خواهد که لباس معمولی پوشیده باشند و بیزینس نکنند... دلم کشاورزی می خواهد ... دلم روستایی میان دو شهر می خواهد... جاده ای بدون ماشین... من خسته ام از این همه ماشین و برج... تیرآهن ها مثل نیزه ای شدند که هر روز به قلبم می خورد... برج ها نفسم را گرفته... من هوای تازه می خواهم... من از شیکی دبی خسته ام... کثیفی و کهنه گی می خواهم یا فقیری که جلویم سبز شود و پول بخواهد... دلم می خواهد این همه پولدار دور و برم نباشد... من زندگی واقعی تر می خواهم... من خسته ام ... من سلامتی ام را گم کرده ام و دارم پیر می شوم، این را آیینه به من می گوید... من خسته ام...    

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در چهارشنبه 21 شهریور1386 |
اکتشاف رویاهای مدفون شده ام را آغاز می کنم و عجب فرآیند نیرنگ آمیزی ست! زیرا بسیاری از رویاهایم آنقدر گریز زده اند که تنها همین عمل نمایان ساختن آنها چنان نیرویی تولید می کند که صرفا به علت نفی و انکارشان، نهان مانده بودند. و چنین اندوهی! چنین فقدانی! چنین دردی! در این نقطه از فرآیند، شفاست. به حالی می افتیم که "رابرت بلای" آن را "سقوط به خاکستر" خوانده است؛ برای خویشتنی که وانهاده اش بودم، ماتم می گیرم. چنان به پیشوازش می روم که گویی به پیشواز معشوقی که در پایان جنگی طولانی و گران به سوی من باز می گردد.

برای تحقق شفای خلاقیت باید به این دوران ماتم تن در دهم. به هنگام خودکشی این خویشتن "نیکو خصال" که به او خو گرفته بودم، در می یابم مقادیری اندوه ضرورت دارد. اشک هایم خاک رشد آتی ام را آبیاری خواهد کرد. بدون این آبیاری خلاق، شاید سترون به جا مانم. باید بگذارم انفجار درد من را بترکاند. باید به خاطر بیاورم که این دردی سودمند است؛ رعدی که روشنایی می آورد.

با اندکی تغییر از کتاب راه هنرمند، جولیا کامرون، ترجمه گیتی خوشدل   

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در چهارشنبه 14 شهریور1386 |
خیلی وقت است می خواهم درباره خانواده در ایران چیزی بنویسم که شاید حوصله ای یا بهانه ای نمی یافتم. هرچند این روزها وضعیت خانواده در ایران اینقدر افتضاح است که بهانه تا دلت بخواهد می توانی بیابی. من محقق نیستم و نبودم اما همیشه دغدغه مسایل اجتماعی را داشته ام. خانواده در ساده ترین تعریف اولین گروهی است که فرد در آن عضو می شود. کوچک ترین اجتماع یا گروه اولیه یا همان زن و مردی که با هم ازدواج می کنند و بعد تر ها صاحب فرزند می شوند.

همه درباره خانواده می دانیم اما من نمی خواهم خیلی مودب و شسته و رفته درباره این گروه ساده اجتماعی که به اعتقاد من در ایران در حال سقوط است، حرف بزنم. وضعیت به نظر من اینقدر تیره و تار شده که باید زنگ خطری را به صدا در آورد. زوج در ایران امروز دیگر معنا ندارد. خانواده دو نفری تبدیل به سه نفر شده. منظورم فرزند نیست که کاش بود.

این روزها چقدر ساده می توان شنید دو نفر عاشقانه ازدواج می کنند و دشمنانه از هم جدا می شوند. این روزها خیلی ساده نفر سومی در میان زوج، حضور مسلم دارد. آدم ها انگار نمی دانند از جان هم چه می خواهند و تحت شرایط سفت و بی رحمانه اجتماعی و سنتی و مذهبی، تن به ازدواج می دهند و بعد دلزدگی ها آغاز می شود و بعد حضور نفر سومی و بعد تشکیل زوجی دیگر با حذف نفر اول. اما این چرخه همچنان ادامه دارد و بازی دوباره از نو آغاز می شود.

جمهوری اسلامی با تمام شعارهای مسخره ای که برای حفظ کانون خانواده داده و می دهد در واقع به خانواده ریده. نه تنها این کانون را نتوانست گرم نگه دارد بلکه آتشی در این گروه کوچک برافروخت که تا این زمین زمین است این آتش هم شعله ور خواهد بود. سانسورهای بی جا و محدودیت های بی اساس و مسخره ای که درباره زن روا داشته، زن را به موجودی صرفا جنسی تقلیل داده و هوس حیوانی مردانه را در مردان سست عنصر جامعه تقویت کرده. آموزش و پرورش و صدا و سیما در تربیت های فرهنگی و اجتماعی خود فاصله زن و مرد را بیشتر و تنها راه سالم را ازدواج معرفی می کنند و با دستاویز قرار دادن اسلام تنها راه سکس را صیغه و ازدواج معرفی می کنند. یعنی تعریف خانواده تنها به بعد سکس آن. زن را تنها محدود به شوهر می کند و به مرد اجازه هر نوع ارتباطی را می دهد. و این طور است که مردی که در این جامعه بیمار ایران رشد می کند خود را آزاد می داند و هر گونه بی حرمتی به جنس مقابل را بر خود روا می پندارد. مگر اینکه از همان ابتدا بیماری جامعه اش را بشناسد و خود را درمان کند. 

در مقابل زنان هم برای هم دشمنی می کنند و در پی ذره ای محبت و امنیت به سادگی حاضر می شوند همان نفر سومی شوند که با حضور خود تدریجا نفر اول را از بازی بیرون کنند.

صدا و سیما با آن سریال های مسخره زوج های احمقی را نشان می دهد که به سنتی شکل ازدواج کرده اند و موفقند. چیزی که در بیرون ساختمان جام جم هم یافت نمی شود. دختران چادری متین با پسران خوش تیپ ریش دار زوج ایده آلی برای این سازمان احمق است. خیانتی که آموزش و پرورش و صدا و سیما دارد به خانواده ها می کند هیچ ارگانی تا کنون نکرده.

از آن طرف خانواده ها از ترس فساد فرزندان خود را مجبور به ازدواج های زود رس می کنند که مبادا خلاف اسلام شود یا آبروی شان برود. 

یکی از بحران های اصلی خانواده های مذهبی شکاف بسیار عمیق میان دختران و پسران شان است. اصولا پسرها حتی در مذهبی ترین حالت خود، آزادانه تر از دختران در همان طبقه عمل می کنند. پسر وارد جامعه می شود با سیلی از دخترهای رنگارنگ آشنا می شود اما توقع خانواده آن است که با دختری از هم طبقه خود به لحاظ مذهبی ازدواج کند و می کند و خیلی ساده نفر سوم از همان اول حضور پر رنگی در میان زوج در حال متلاشی، دارد. منظورم خیلی شفاف این است که مذهب هیچ دلیل منطقی برای سالم بودن یک زوج نیست.

خانواده در ایران امینت ندارد. وقتی در خیابان راه می روی یا مدتی در شرکتی یا اداره ای کار کنی یا کمی میان مردم باشی و روزها را با آنها بگذرانی یا ماشین گردی کنی خیلی ساده و به سرعت متوجه می شوی همه برای هم نقشه کشیده اند. زن ها برای هم، مردها برای هم، زن ها برای مردها، مردها برای زن ها. نقشه برای حضور یا حذف آدمی دیگر از این گروه. همه می دانند که گروه باید دو نفره باشد اما خب چه اشکال دارد گاهی سه نفری این بازی را ادامه داد یا اگر سخت شد، نقشه ای بریزند برای حذف یکی دیگر. این بازی رایج در میان مردم ایران شده.

من آمار ندارم و نمی خواهم داشته باشم. اما اینقدر شعله های این آتش بلند است و اینقدر نزدیک شدن به ایران آدم را می سوزاند که نیازی به عدد نیست که هیچ وقت برای بیان سقوط مفاهیم، نیازی به عدد نیست.

خانواده در ایران به ضرب و زور تعدادی از آدم ها رو پا مانده اما اگر به نسل بعد از انقلاب باشد و نسلی که معلوم نیست هویتش از کجا آب می خورد، باید پیش بینی کرد افتضاحی به بار آمده که نمی دانم چه جور جمع خواهد شد. این افتضاح زمانی شروع شد که آدم ها دوستی با جنس مخالف، سکس و هوس را با خانواده اشتباه گرفتند، چون جمهوری اسلامی آنها را مترادف هم گذاشت.

شاید بحران خانواده در همه کشورها مساله جدی باشد اما درد ایران همیشه این است که در لباس دین و اسلام و هزار کوفت و مرض، مردها به خود اجازه هر کاری را می دهند و زن ها برای رهایی، دیوانه وار بر علیه خود، همدیگر را قربانی می کنند. شاید برای همین است من هیچ وقت نمی توانم در جنبش زنان فعال باشم چرا که هر چه بلا بر سر زن هست، خودش به بار آورده و نه غیر.

به هر حال خانواده از مفاهیمی است که در ایران مقدس نامیده می شود اما متاسفانه خانواده کارکرد سکسی و فرار از خانواده ای دیگر به خود گرفته که من نمی دانم تقدسش کجایش است؟ یا حتی منفی تر خانواده ای که برای پوشاندن هوس ساخته شده چگونه مقدس می تواند باشد؟

به هر تقدیر در این یکی هم کشورمان شکست خورده ای بیش نیست و نباید دلمان را به این خوش کنیم که ما ایرانی ها فلان و بهمانیم یا ما مسلمون ها البه و بله ایم. نخیر! ما ایرانی ها خیلی هم فلان و بهمانیم و هیچم این خبرها نیست؛ بویی از اخلاق و انسانیت و وجدان هم نبرده ایم و ربطی به تاریخ نمی دانم چند هزار ساله مان ندارد.

* به شدت از این وضعیت اسفبار شاکی هستم. کاش آدم ها به این جمله زیبا کمی توجه می کردند: "هرآنچه بر خود می پسندی بر دیگران هم بپسند و هر آنچه بر خود نمی پسندی بر دیگران هم روا مدار."

مرتبط:

زیتون

حمایت از کدام خانواده؟

بازهم حمایت از خانواده

اصول بی رحمی

چون به خلوت می روند

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در دوشنبه 12 شهریور1386 |
چقدر زندگی ساده بود. چقدر ساده گذشت همه این سال ها. من چه آموخته بودم؟ این همه عجله را از کجا آورده بودم؟ چقدر زمان آرام و متین می گذرد. کاش همه این سال ها زمان را بیش تر محترم می دانستم و عربده زنان بر سرش فریاد نمی زدم که هوی چرا نمی گذری یا عجب بی رحمانه می گذری. کاش به جای آن همه دویدن بی سرانجام آرام می گرفتم و قدم زنان به بی راهه می زدم. کاش به ثانیه ها ناسزا نمی گفتم و می گذاشتم هر جور که می خواهد بگذرد. آن همه عجله برای چه بود؟ کاش قدری صبوری را از زمان می آموختم.

زندگی ساده است. خودش راهش را می جوید و پیش می رود. به آب باریکه ای می ماند که مسیری را گرفته و خوش خوشک زمین را می کاود. سال ها می گذرد که جوی زندگی من هم راهش را جسته و زمین خشک و شور حیات را به شوق نمی دانم چه، نمناک می کند.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در جمعه 9 شهریور1386 |
... و من به چه حالی از پل هوایی ظفر - مدرس گذشتم ... چند شاخه گل رز سفید برای تقدیم به دو دوست از پسر نوجوان گل فروشی ظفر خریدم. شب بود. خیابان خلوت. ماشین نداشتم. پیاده همه راه را آمده بودم. پسر وقتی خار گل را می گرفت زیر چشمی نگاهم کرد و گفت: برای دوستتان می گیرید؟ گفتم: بله. گفت: خوش به حال پسری که از شما گل بگیرد. خنده ای زدم و رفتم. 

آن شب به چه حالی من از پل هوایی ظفر - مدرس گذشتم. همه تن چشم شدم. خیره به دنبال کسی گشتم که هیچ وقت روی پل انتظارم را نمی کشید. آن شب گذشت اما به چه حالی گذشت... 

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در چهارشنبه 7 شهریور1386 |
شاید برای مدت طولانی ساده تر از اون چیزی که هستم بشم. خیلی ساده. اینقدر ساده که در سادگی چیز جدیدی بیابم. چیزی مثل آرامش و سکون. شاید لباسهای طرح دار، گل منگلی، راه راه، خال خالی دیگه نپوشم. شاید دیگه لباس های نخی ساده با رنگ های ملایم بپوشم. اما رنگ ها را تجربه خواهم کرد. شاید بیشتر از قبل به مد و فشن کاری نداشته باشم و استایل خودم رو ساده تر و معمولی تر از همیشه ام کنم. شاید ابروهایم را کمتر بر دارم و بذارم شکل ساده خودش رو داشته باشه. شاید تنها رینگ طلا و انگشتر عقیقم را دستم کنم. شاید دیگه گردنبند تک مروارید و یاقوت اشکی ام را بر گردنم بندازم. کفش های چرم سیاه و قهوه ای خواهم پوشید. حتما کفش های خوبی می خرم تا قدم های محکمی با اونها بر دارم. موهایم را کوتاه نگه می دارم. اینقدر کوتاه که نیازی به رسیدگی نداشته باشه. جوراب های نخی نرم می پوشم. جوراب های رنگی را بیشتر دوست می دارم. آرایش تا حد مقدور نخواهم کرد. مثل همیشه که آرایش ندارم. شاید کمی ریمل و کمی رژ. کیف بزرگ چرمی خواهم انداخت؛ رنگ تیره و بدون سگگ. دلم می خواهد برای مدت طولانی ساده تر از اون چیزی باشم که هستم. اینقدر ساده که در سادگی چیز جدیدی بیابم. چیزی مثل آرامش یا سکون. ناخن هایم را نه بلند و نه کوتاه نگه می دارم. رنگ های جیغ به آنها نخواهم زد. شاید برقی یا رنگی ملایم گاهی زدم. دوست می دارم دستبندی از طلا همیشه به دست راستم باشد. دستبندی ساده که خیلی در نگاه اول به چشم نیاید. ساعت بند چرمی ام را دوست دارم. از هر نوع پولک و مونجوق و زرق و برق دیگر بدم می آید. از نگین توی ساعت که خیلی بیشتر. از نقره بیشتر خوشم می آید تا طلای سفید. شاید گوشواره ای از نقره بگیرم و استفاده کنم. شاید خودم را در معرض آفتاب بیشتر بسپارم و بذارم کمی آفتاب سوخته شوم. اینطوری پیداست که روی زمین زندگی می کنم و نه تو قفس. از کک و مک خوشم می آید. از جوشهایم فرار نمی کنم. در جوش صورت چیزی مثل زندگی و حیات وجود دارد؛ وقتی می آید یعنی تو زنده ای و جوش می زنی، خیلی ساده. ساده خواهم شد. ساده و طبیعی تر از همیشه. به سکون سادگی این روزها می اندیشم.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در سه شنبه 6 شهریور1386 |
هنوز هزار باده نا خورده در رگ تاک است. بنوش ما را ساقیا. 
+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در دوشنبه 5 شهریور1386 |