من زندگی فوق العاده ساده ای داشتم و دارم. بالا و پایین هایش برای خودم تکان دهنده بود ولی شاید با آنچه که مرسوم است، فاصله داشته باشد. درد و رنج و غم را شاید آن طور که خیلی ها لمس کرده اند، نچشیده باشم اما به آن علت که عمیقا بر زندگی ام توجه دارم همیشه با کوچکترین رنجی آن را با تمام هستی ام مزه مزه کرده ام. خب طبیعی است این عادت من یعنی توجه به ریزترین نکته های زندگی ام باعث شده مزه های مختلف زندگی را بچشم؛ هرچند کوتاه اما بلعیده ام. شاید هم نتوانم اینجا این حس رو بیان کنم. البته تلاشی برایش هم نمی خواهم بکنم.
همیشه سعی ام بر عجله بوده. تا از این زندگی ساده چیزی را تجربه می کردم به سرعت خودم را بر تجربه دیگری تحمیل می کنم. هرچند تمام تجربه هایم به طرز دهشتناکی ساده اند و شاید برای هیچ کس جز خودم جذاب نباشد. اما نکته در اینجاست که جزییات برای من همیشه پر رنگ تر از کلیات بوده. و مهمتر اینکه همیشه سعی داشتم به کیفیت تجربه های شخصی ام نگاه کنم. تا به حدی با تجربه هایم ور رفته ام تا زیر و رو شان کنم و تا آنجا که می شود از آن ها بیاموزم و بسیار آموخته ام.
تاریکی ها هم مثل روشنی ها مهمند. جین ایر
اگر برای من همه چیز تمام شده اما به جد می توانم بگویم کیفیت همچنان مقتدر در ذهنم جای دارد. من کیفیت را لحظه ای به کمیت نمی فروشم. چقدر دردآور بود همیشه برایم عدد! نفرین بر شمردن.
مدتی ست که به طرز دیوانه واری از اعتقاداتم می کاهم و خوش ندارم برای کسی آن را شرح دهم تا آلوده اش کنم. فقط می دانم که سبک تر از همیشه ام چون تنها قطعیتم خودم هستم و باقی همه نسبی و متغیرند.
تابلوی مفاهیم بزرگی مثل مادری، پدری، دوستی، خانواده، وطن پرستی، ایران، مردم، تاریخ، سیاست و هزار تا چیز دیگر در ذهن من دیگر رنگی ندارد. همه چیز خاکستری شد. نه سفید نه سیاه.
دوست قدیمی ای دارم که روزی به من گفت: "تو آدمی هستی که همه چیز را زیر سوال می بری". راست می گفت. من همه چیز را زیر سوال می برم... شاید همین زیر سوال بردن ها و به کیفیت فکر کردن ها سبب شد همه چیز خیلی زود تر یا شایدم کمی دیر برایم تمام شده بنماید.
گاهی فکر می کنم برای همه همینطور بوده و من تازه به جمع همه پیوستم. اما نه...
به هر تقدیر مزه مزه کردن های زندگی گاهی به بی مزه چشیدن می ماند. بی مزگی هم مزه ای بس عجیب دارد. تمام شدنها را بی مزگی ها می آورند.
آهسته آرام، دستت را بر من بگذار
و همچون روزگارانت
مرا سخت مفشار
که در میان انگشتانت در هم می شکنم
بیش از این نزدیک نیا
بیش از این دور مرو
همان جا که هستی
خفته باشی آرام
که بالین تو
یکی از دریچه های دل من است
غاده السمان
* از وبلاگ حالم پیدایش کردم و چقدر بر دلم نشست.
شگفت آور، پنداشتن، تأملات، انگیزش، برانگیختن، غنا، توانفرسا، لغزیدن، زایش، دهشتناک، بی وقفه، بی گمان، ابتذال رقت بار، فناپذیر، هراسناک، جوشش، شایسته، اقبال، همواره، شکست مصیبت وار، فقدان، عاجزانه، استقبال، بی پایه، مخاطرات.
پ.ن. چه اشکال داشت دنیا برای بازی کارگران هم احتیاطی قائل می شد. چقدر زندگی رو جدی می گیریم که از این کارگرها اینقدر کار می کشیم. مگر بدون برج و اتوبان زندگی نمی شه کرد؟ زندگی تو دبی کم کم داره آزار دهنده می شه. دوست دارم فریاد بزنم به کجا چنین شتابان؟
