تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
اینقدر برای داشتن تو خوشبختم که می توانم تا ابد فریاد بزنم من خوشبخت ترین آدم روی زمینم. دلتنگم و با خود می گویم ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است. این سفر لعنتی کی به پایان می رسد؟
+شنبه 27 مرداد1386 |
نشانی: بن بست مریم
+دوشنبه 22 مرداد1386 |
... ده سال از آن شب گذشت ...
+چهارشنبه 17 مرداد1386 |
آدم نباید قهرمان زندگی اش را شکست بدهد. قهرمان همیشه باید قهرمان بماند. من قهرمان زندگی ام هر چند کم و کمتر از آنچه تو فکر می کنی را شکست نخواهم داد. او همیشه پیروز است. پیروز این میدان او بوده و خواهد بود. من مدال طلای این بازی را بر گردنش روزی خواهم آویخت. 
+سه شنبه 16 مرداد1386 |
گاهی بهترین آوازها را باید از زبان سکوت شنید.
+یکشنبه 14 مرداد1386 |
چند وقت قبل تو یکی از پست های این وبلاگ نوشته بودم "همه چیز تمام شد". این جمله باعث شد دوست های دور و نزدیکم ازم علتش را جویا شوند. خب در ساده ترین جواب باید بگم که برای من همه چیز تمام شده. اما این عبارت با این جمله که به آخر خط رسیدم کمی فرق دارد.

من زندگی فوق العاده ساده ای داشتم و دارم. بالا و پایین هایش برای خودم تکان دهنده بود ولی شاید با آنچه که مرسوم است، فاصله داشته باشد. درد و رنج و غم را شاید آن طور که خیلی ها لمس کرده اند، نچشیده باشم اما به آن علت که عمیقا بر زندگی ام توجه دارم همیشه با کوچکترین رنجی آن را با تمام هستی ام مزه مزه کرده ام. خب طبیعی است این عادت من یعنی توجه به ریزترین نکته های زندگی ام باعث شده مزه های مختلف زندگی را بچشم؛ هرچند کوتاه اما بلعیده ام. شاید هم نتوانم اینجا این حس رو بیان کنم. البته تلاشی برایش هم نمی خواهم بکنم.

همیشه سعی ام بر عجله بوده. تا از این زندگی ساده چیزی را تجربه می کردم به سرعت خودم را بر تجربه دیگری تحمیل می کنم. هرچند تمام تجربه هایم به طرز دهشتناکی ساده اند و شاید برای هیچ کس جز خودم جذاب نباشد. اما نکته در اینجاست که جزییات برای من همیشه پر رنگ تر از کلیات بوده. و مهمتر اینکه همیشه سعی داشتم به کیفیت تجربه های شخصی ام نگاه کنم. تا به حدی با تجربه هایم ور رفته ام تا زیر و رو شان کنم و تا آنجا که می شود از آن ها بیاموزم و بسیار آموخته ام.

تاریکی ها هم مثل روشنی ها مهمند.      جین ایر

اگر برای من همه چیز تمام شده اما به جد می توانم بگویم کیفیت همچنان مقتدر در ذهنم جای دارد. من کیفیت را لحظه ای به کمیت نمی فروشم. چقدر دردآور بود همیشه برایم عدد! نفرین بر شمردن.

مدتی ست که به طرز دیوانه واری از اعتقاداتم می کاهم و خوش ندارم برای کسی آن را شرح دهم تا آلوده اش کنم. فقط می دانم که سبک تر از همیشه ام چون تنها قطعیتم خودم هستم و باقی همه نسبی و متغیرند. 

تابلوی مفاهیم بزرگی مثل مادری، پدری، دوستی، خانواده، وطن پرستی، ایران، مردم، تاریخ، سیاست و هزار تا چیز دیگر در ذهن من دیگر رنگی ندارد. همه چیز خاکستری شد. نه سفید نه سیاه.

دوست قدیمی ای دارم که روزی به من گفت: "تو آدمی هستی که همه چیز را زیر سوال می بری". راست می گفت. من همه چیز را زیر سوال می برم... شاید همین زیر سوال بردن ها و به کیفیت فکر کردن ها سبب شد همه چیز خیلی زود تر یا شایدم کمی دیر برایم تمام شده بنماید.

گاهی فکر می کنم برای همه همینطور بوده و من تازه به جمع همه پیوستم. اما نه...

به هر تقدیر مزه مزه کردن های زندگی گاهی به بی مزه چشیدن می ماند. بی مزگی هم مزه ای بس عجیب دارد. تمام شدنها را بی مزگی ها می آورند. 

+جمعه 12 مرداد1386 |

آهسته آرام، دستت را بر من بگذار

و همچون روزگارانت

مرا سخت مفشار

که در میان انگشتانت در هم می شکنم

بیش از این نزدیک نیا

بیش از این دور مرو

همان جا که هستی

خفته باشی آرام

که بالین تو

یکی از دریچه های دل من است

                                                       غاده السمان

 

* از وبلاگ حالم پیدایش کردم و چقدر بر دلم نشست.

+چهارشنبه 10 مرداد1386 |
نیکات بهم قول داد دفعه دیگه که بره پاریس برام نشان شازده کوچولو رو بیاره. نشانی که می شه روی لباس سنجاقش کرد و همیشه به یاد این شازده کوچولوی نازنین افتاد؛ به یاد روزهای ۴۳ غروبی.
+سه شنبه 9 مرداد1386 |
بی سابقه بود؛ سه رمان در عرض یک ماه خواندم. با "خنده در تاریکی" نابوکوف دو هفته ای را با آلبینوس و مارگو زندگی کردم. سقوط تدریجی مردی را از نزدیک دیدم و برای این غم گریه. هفته دیگر را برای بار دوم رمان "هویت" میلان کوندرا را خواندم. باز برای بار دوم شیفته شانتال و ژان مارک شدم. زنانگی شانتال یادم می اندازد که زنم. و هفته دیگر را رمان "هجوم دوباره مرگ" را خواندم که هنوز ادامه دارد. این بار ساراماگو از مرگ می گوید. عجیب این ساراماگوی پرتغالی را دوست می دارم زمانیکه انسان منهدم شده ای را به تصویر می کشد. بازنمایی تاریکی های جامعه انسانی حرفه این نویسنده شده. این سه رمان را بخوانید تا به درک تازه ای درباره انسان لامصب برسید. توصیه دوستانه بود! هنوز از خود هیچ نمی دانیم. باور کنید هنوز نمی دانیم عجیب حیوانات دوست داشتنی ترحم برانگیزی هستیم.
+شنبه 6 مرداد1386 |
یه دفترچه ای دارم که یه روزی با ستوده خانوم از شهر کتاب نیاوران خریدم. تو این دفترچه هر چی که بخوام می نویسم. هر وقت هم کتابی بخونم دم دستم می ذارمش تا کلمه ای که کششی در من ایجاد کرد رو توش بنویسم. این جوری به دنیای کلمات می شه وارد شد و تنها از اونها استفاده نکرد. یک جور لذت از واژه. رفتن به عمق معنی در لا به لای حروفی که کنار هم قرار گرفتن. دوست دارید آخرین کلماتی که نوشتم رو بخونید:

شگفت آور، پنداشتن، تأملات، انگیزش، برانگیختن، غنا، توانفرسا، لغزیدن، زایش، دهشتناک، بی وقفه، بی گمان، ابتذال رقت بار، فناپذیر، هراسناک، جوشش، شایسته، اقبال، همواره، شکست مصیبت وار، فقدان، عاجزانه، استقبال، بی پایه، مخاطرات. 

+چهارشنبه 3 مرداد1386 |
احتیاط ! کارگران مشغول بازی هستند.

پ.ن. چه اشکال داشت دنیا برای بازی کارگران هم احتیاطی قائل می شد. چقدر زندگی رو جدی می گیریم که از این کارگرها اینقدر کار می کشیم. مگر بدون برج و اتوبان زندگی نمی شه کرد؟ زندگی تو دبی کم کم داره آزار دهنده می شه. دوست دارم فریاد بزنم به کجا چنین شتابان؟

+سه شنبه 2 مرداد1386 |