باید برم برای ذهنم یه کیبرد جدید بخرم. تو هفته گذشته هر شب اینقدر آدم آشنا و غریبه، اینقدر خاطره و اتفاق، اینقدر حرف و حدیث، اینقدر اوهام و توهمات، اینقدر فکر و هزار کوفت دیگه رو shift/ delete کردم که این دکمه ها دارن از کار می افتن. به اعتقاد من از معجزات قرن اخیر همین shift/ delete است. یعنی خیلی ساده یک چیزی که وجود داره رو نابود می کنی. هستی اش را برای همیشه ازش می گیری. آخ چه مزه ای داره یه سری آدم بی ربط رو برای همیشه از ذهنت بندازی بیرون. غم انگیزش اینجاست که بعضی هاشون روزگاری دوست تو بودن ولی الان عذاب آورندگان هر روزه. روش کار هم اینه که تمرکز کنی و سعی کنی فکرت رها باشه و بعد هر چیز کوچکی که حتی بسیار کم آزارت داد رو بفرستی به دنیای نیستی. یعنی واقعا احساس کنی پای کیبرد نشستی و داری فایل های مزخرف رو shift/ delete می کنی. خلاصه برای بار هزارم حسابی خونه تکانی کردم. اگر این خونه تکانی ها نبود آدمیزاد چکار می کرد؟
شاید در جستجوی بذری هستم که روزگاری کاشته بودم...
همه چیز تمام شد
نکته در اینجاست که ما را فروخت گوهری دهر و شما را خرید
یه نتیجه جدید: زندگی مثل انجیر خشک می مونه، بازش که می کنی می بینی توخالی و کرم خورده است.
رو کاناپه سبز یشمی خونه مون که دراز می کشم پاهام ازش می زنه بیرون. نه که لنگ دراز باشم، کاناپه دو نفره است. گردنم رو رو دسته این ورش می ذارم پاهام رو رو دسته اون ور. کنار پاهام یه کتابخونه پنج طبقه است که داره منفجر می شه. طبقه اولش رو برای کتاب شعرها و رمانها گذاشتم. جلو کتابها هم یه عکس از فروغ فرخ زاد، یه بابا نوئل، یه عکس یادگاری خانوادگی، یه ساعت که از زمان کنکور تا حالا دارمش، گذاشتم. طبقه دوم کتابخونه مون رو اختصاص دادم به کتابهای هنری، گرافیک و عکاسی. یه مجسمه چوبی هم لا به لای اونها گذاشتم. این طبقه خیلی مهمه چون ....، بعدا می گم. طبقه سوم کتابهای زبان و کتابهای منه. مجله های تندیس و طرح نو با چند تا کتاب مثل راه هنرمند، تمرین عملی یوگا، آیین زندگی مردمان مؤثر . طبقه چهارمخصوص سی دی هاست. طبقه پنجم هم آرشیو مجله خودمونه با کلی مجله دیگه. اما همه اینها رو گفتم که بگم دراز کشیدن روی کاناپه سبز یشمی خونه ما جادویی داره که من رو به دنیا تخیل و زیبایی می بره که توصیف نمی شه کردش. خصوصا اینکه دقیقا جلوی چشمم در طبقه سوم چهره مردی را می بینم که نگاه عمیقی به من می کنه. مردی که روی جلد یه کتاب عکاسی چاپ شده و دائم به من زل می زنه. من هم از رو نمی رم و بهش زل می زنم و بعد می بینم ساعتها ما به هم زل زدیم. من غرق در خیالات و اوهامم هستم و نمی دونم نگاه مرد به کجاست. سایز کتاب مربعی است و نمی شه بیشتر هلش بدم تو کتابخونه، انگار اصرار داره وقتی من رو کاناپه لم می دم به من زل بزنه.
تو همان آفتاب بزرگی
که در سر من بالا میرود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم
پل الوار
من بازیگر خوبی نیستم.
ستوده عزیزم
کامنتی که گذاشتی مثل تکانی بود که به تن خسته و فرسوده آدمی که سالها به خواب رفته، می دهند تا از کابوسی دلخراش برخیزد. راست می گویی تازگی ها شعر زیاد می نویسم. شاید در میان این همه واژه، سراسیمه به دنبال وزنی می گردم تا ذهنم را به آن متصل کنم. شاید بی وزنی روزهایی را که می آیند و می روند را می خواهم با وزن شعر سنگین کنم. شاید در میان شعر و واژه ها در جستجوی ذوقی کودکانه ام تا از جدیت زندگی احمقانه کمی بکاهد.
ستوده عزیزم
تو همیشه من را برای ساختار شکنی هایم ستایش می کنی. اما این روزها دیگر توان شکستن ساختاری را هم ندارم. چوب دستی ام را رها کرده ام و برای خودم خوش خوشک قدم می زنم تا ببینم این راه من را کجا می برد. دیگر ابزاری برای درهم کوبیدن ساختارهای بی ریخت زندگی ندارم. اما فکر نکنی از آنها خوشم آمده یا برده آنها شده ام، نه، هرگز. من دیگر آنها را نمی بینم . من پیروز شدم، آنها دیگر قدرتی برای ابراز وجود ندارند. ستوده! به آن چه می خواستم رسیدم. چیزی که هنوز برایش واژه نیافته ام. تو خوب می دانی برای همان رسیدن به اندازه کافی مبارزه کردم. دیگر از مبارزه خسته ام، خسته. می خواهم کمی بزنم کنار و آب و هوایی بخورم.
ستوده عزیزم
دیگر سیاست و مسایل اجتماعی چیز قابل توجهی برایم ندارد. خسته ام از این همه تکرار و بی سرانجامی. خسته ام از این همه جهل در بازی روزگار. دیگر روزنامه ها و رسانه ها برایم عذاب آورندگان هر روزه شده اند. انگار هیچ کس حرف دل من را نمی زند. روزی می پنداشتم شاید من ذره ای بتوانم دست در این بازی برم و برای مقدس ترین واژه دنیا، آزادی مبارزه کنم. اما خیلی زود فهمیدم دستهایم به طرز وحشتناکی کوتاه است و آزادی به طرز توانفرسایی عظیم و با شکوه. من کجا و آزادی کجا! وقتی دستانم را آنقدر کوچوک یافتم، دانستم که در جستجوی رهایی ذهن خود باشم تا آزادی ابنای بشر. انسان ذاتا رها و بری از بند آفریده شده و هر گونه به اسارت کشیدن ذهن با بندهایی که تو خوب می دانی کدام ها را می گویم، رذل ترین کاری است که انسان می تواند با خودش کند.
ستوده عزیزم این روزها در میان تنهایی، سکوت، شعر، رمان و موسیقی و تماشای هنر در جستجوی کلید در زندان ذهنم هستم تا اسرای بیچاره را آزاد کنم و ذهن را آزادتر.
ستوده عزیزم
این روزها به خودم تمرین می دهم. تمرین می کنم برای چیزی اصرار نداشته باشم. خسته شدم از بس که برای به دست آوردنهای بی اساس با کائنات چک و چونه زدم. می خواهم آرام باشم و بگذارم ذهنم رها تر به سوی خلاقیت حرکت کند. تو خوب می دانی که من به آرزوی همیشه جاویدانم یعنی «هنر» سالهای نوری فاصله دارم. ذهنم در میان این همه زشتی، آفرینش قالب زیبایی را می طلبد اما به طرز غم انگیزی نه زبانش را دارم و نه دست آن را که بسازم. نمی دانی در هیاهوی ذهنم چها دارم اما قادر نیستم آنها را بزایم. چه زایمان دردناکی!
ستوده عزیزم! زبانم لال و دستهایم فلج شده اند برای حتی تولید یک قطعه ادبی و هنری. یادت هست می گفتیم اگر یک بار دیگر به این دنیای بس حقیر آییم، تمام عمرمان را در راه هنر صرف می کنیم تا از حقارتش بکاهیم. به راستی که تنها هنر است که می تواند. اما چه خیال واهی! هر روز که می گذرد بیشتر به این واقعیت تلخ می رسم که زندگی دوباره ای در کار نخواهد بود. تمام.
ستوده عزیزم
دوستی با تو از ارزشمند ترین ها در زندگی ام است. بسیار دوستت می دارم و بسیار شادم که تو را داردم. بسیار وقتها آرزو می کنم پیش تو می بودم و شب تا صبحی را بیدار می نشستیم و غصه ها و شادی هایمان را از زمین و زمان بهم می گفتیم یا در کافه ای می خزیدیم و ...
تو همیشه گوش شنوا برای من بودی و با حوصله هر آنچه از ذهن آشفته ام بیرون می ریزد را می شنوی! تو از تنها کسانی هستی که ساختار شکنی هایم را خوب یادش هست. تو آینه ای خواهی شد تا در آن من گذشته ام را ببینم و این شگفت آور ترین بخش یک دوستی می تواند باشد. این بود درد دلی با یک دوست آیینه ای. همین