روزهای شنی رنگ سلام
اول از همه فکرم را خانه تکانی می کنم. می روم تمام خاطرات ناخوشی که داشتم را دوده گیری می کنم تا در لوله های تنگ و تاریک خاطرات نیسم خوشی به جریان بیفتد. گوشه کنار مغزم را گردگیری می کنم. روی همه کینه ها، غم ها، اندوه ها، تنگ نظری ها، ریا ها، دو رنگی ها، بد گمانی ها و خلاصه هر چیزی که سیاه و چرک است، وایتکس می ریزم. می سابم و می سابم. دست کودکان بازیگوش را می گیرم و از خانه ذهن بیرون می کنم تا کمی خانه مغزم آرام گیرد. بچه ها را به حیاط می برم و در حوض آب می اندازم تا کمی آب تنی کنند و زیر نور تابان خورشید تابستانی آفتاب بگیرند. کودکان ذهن من پر سر صدا و بازیگوشند. در حوض چنان از جا می پرند که گویی آب و آزادی به خود ندیده اند. خانه ام را جارو می زنم و گرد و غبارش را میزدایم. کودکان را از حوض بیرون می آورم و خشکشان می کنم. تن بلورین کودکان ذهن من درخشان تر از پیش می شود. جلوی آفتاب می برمشان و روی بند پهنشان می کنم. می گذارم کمی آن بالا بخوابند. خواب ظهر برای آنها خوب است.
حیاط خانه آرام و بی سر و صدا است. خانه ام تمیز و بی ریا است. روی تراس می روم و روی صندلی چوب گردو ام می نشینم و کودکان معصومم را می نگرم که روی بند کنار محلفه های سفید پهنشان کرده ام. با خود فکر می کنم که چقدر مادر بدی برای آنها بوده ام که اینطور سالها آنها را در در خانه ذهن زندانی کرده بودم. بازیگوشی شان را دوست دارم. بزرگ شدنشان را هم همینطور. چرتی می زنم و بر می خیزم. از پله های تراس پایین می روم و با چشمانی مبهوت حیاط را نگاه می کنم. ملحفه های سفید روی بند تکان تکانی می خورند اما خبری از کودکان ذهنم نیست. بالا سرم را نگاه می کنم. آنها را در آسمان به رنگ غروب می بینم که پرواز می کنند. باد آنها را با خودش برد. می نشینم و برای کودکان از دست رفته ام ماتم می گیرم. آنها پر کشیده اند و خوش خوشک در آسمان می غلطند. من می مانم و خانه تمیز ذهن بدون هیچ سرو صدایی.
باد کودکانم را با خود برد...
پ.ن. برای سفر به تهران باید خودم را آماده کنم....دلشوره دارم... به ندیدن خیلی ها تازه عادت کرده بودم...می ترسم خیلی ها را ببینم و زیر نگاه سنگین و غضبناکشان له شوم...
احمدی نژاد بعد از ظهر امروز به دبی آمد. موضوع مهمی برای ایران و امارات بود چون او اولین مقام بلند پایه حکومتی است که به امارات سفر می کند. خب طبیعتا بحث و جدل سر جزایر سه گانه آنقدر کدورت داشت که کسی کسی را دعوت نکند. جهت دوم این است که دیک چنی چند روز قبل درست روی صندلی ای نشسته بوده که امروز احمدی نژاد در ابوظبی نشست. خب این هم مسلم است که امارات ایران را از خودش نمی راند ولی خب آمریکا و انگلیس را هم به بهای ایران از دست نمی دهد. به همین دلیل منافع عمومی شان ایجاب می کند که دو سر قضیه را محکم بچسبند. امارات هم با آزاد کردن غواصان روی مهربانی به ایران و سفر اخیر احمدی نژاد نشان داد که باز برادری و دوستی خودش را به رخ بکشد. احمدی نژاد هم در سخنان امروزش برادران اماراتی را از دهان خود جدا نکرد تا وفاداری در کلام را بیشتر رعایت کند.
پیش از جلسه به سراغ منوچهر متکی رفتم تا درباره جلسه صبحشان در ابوظبی بگوید که تقریبا همانهایی بود که خبرنگار ایرنا گفته بود و از پاسخ دادن به سوالم درباره جزایر به نوعی طفره رفت. گفت درباره صلح و امنیت منطقه گفت و گو کردیم که من نمی دانم این منطقه یعنی چه؟ ابوموسی و تنب ها جز منطقه هستند یا نه. اما مقام دیگری که خواست نامش فاش نشود دقیقا و بدون بی کم و کاست به شخص بنده گفت که درباره جزایر هیچ صحبتی نشده . در پرانتز بگویم که انگار نه انگار.
و اما رییس جمهور: صحبتهای احمدی نژاد به اعتقاد من مناسب جلسه خصوصی با فرهنگیان، بازرگانان و پزشکان و مدیران مقیم در دبی نبود. از ایران و مقام والای ایرانی گفت. از مناظر طبیعی ایران که دل همه را به آب بیاندازد. اگر من بودم کمی مناسب جمعیت حاضر حرف می زدم و نه درباره ایران. همان حرف های کلی که ایران بله و بهمانه. درباره بیایید و سرمایه گذاری کنید. گفت "راه باز است"و من در دلم گفتم اما جاده دراز. یا گفت "ما همه چیز داریم" من باز در دلم گفتم غیر از عقل...به هر حال هنوز ضریب امنیت سرمایه در ایران خیلی پایین تر از آن چیزی است که سرمایه داران بخواهند پولهایشان را بیاورند و متاسفانه حرف ها در کلیات ماند.
در حاشیه/ از نگاه من با زبان من
۱
احمدی نژاد را از نزدیک دیدم و باورم شد که رییس جمهور هم آدمه و دو پا دارد و آنقدر ها هم بنده خدا از زیبایی که می گویند بی نصیب نیست. بسیار موجود ریز نقشی دیدمش که بسیار قد کوتاهی داشت. پاهایش اصلا کشیده نبود و بالاتنه ای نحیف و ریز داشت. صورت و سرش را آراسته بود و با چهره اوایل انتخابش متفاوت بود. کت و شلوار طوسی به تن داشت. به نظر می آمد نمی توانست یک خط مستقیم را راه رود چون کمی تابدار راه می رفت که شاید بخاطر زانوهای پرانتزی شکلش باشد. بسیار خنده رو بود و دائم به همه لبخند می زد. خودش را نمی گرفت اما نمی گویم مردمی بود. بسیار از شور و شوق مردمی که به زور به هزار نفر شاید می رسید، ذوق زده بود و این را به وضوح در چهره اش حس می کردم. خطوط چهره اش نشان می داد که دوست دارد به او توجه شود. در بالای سن هیجان زده بود و بلند حرف می زد. به نظر می آمد انعکاس صدایش را در محوطه زمین چمن می ستاید. حرفهای کوبنده را دوست دارد. از کلی گفتن لذت می برد و شعار دادن را پیشه کرده. نمی دانم در دبی و در آن هوای گرم دم کرده شب چه لذتی برایش داشت که از آمریکا و دشمنان انقلاب بگوید. عاشقانه دوست دارد که از نفرت از آمریکا بگوید و همه گوش دهند. در خطابه دوست دارد مستمع را به هیجان بکشد. نظر همه را گاه گاه می پرسید و آن جمله معروفش که خسته کیه؟ و همه فریاد می زنند "دشمن" را تکرار می کرد. رفتارش مثل یک دیپلمات نبود. سر به هوا عمل می کرد که محافظ هایش را به شدت عصبی کرده بود. اکثر آنها هم عرب بودند و از وضعیت به شدت گیج شده بودند. یک هو راهش را کج می کرد. یا یک هو به سمت کسی که داد می زد آقای احمدی نژاد دوستت داریم می رفت.
۲
از مقر پایین آمد و از خوش شانسی ام کاملا از جلوی من رد شد و از خوش شانسی بیشترم که واقعا دوست داشتم این آدم را از نزدیک ببینم مجبور بودم با هیات محافظ آرام آرام پشت جناب راه بروم. لا به لای رفتن به سمت در خروج هم خیلی ها که اکثرا هم زن بودند (زن شهید، زن جانباز، معلم، دانشجو و...)جلو می آمدند و درد دل می کردند. تا اینکه من مانند شکارچی که منتظر فرصتی برای صید است پریدم جلو و از میان کلی بازو و کمر و کتف و تن پلیس های اماراتی و ایرانی سرم رو بردم تو حلقه گوشتی دور احمدی نژاد و گفتم: آقای احمدی نژاد چه مزه ای داره این همه آدم مواظب آدم باشن؟ خیلی سریع واکنش نشان داد و ایستاد. دیوار گوشتی محافظ هم ایستاد. بهم نگاه کرد و خندید. با خنده خطوط چهره اش در هم می پیچید. گفت:"نه بابا...خانوم...چی بگم" گفتم :"من امروز هوس کردم برم رییس جمهور بشم" باز خندید. به مغزم رجوع کردم وخیلی سریع یادم افتاد از احمدی نژاد چیزی نمی خواهم و او اصلا قادر به حل مشکلات من نیست و هیچ ربطی به آنها ندارد. بهش چی می گفتم. این همه حرف و حدیث جدی دنیای سیاست و جامعه و فرهنگ و هنر و زنان و ... را که نمی شد حالا یک کاره آن وسط گفت. فرصت را غنیمت دانستم و پرسیدم:"چرا باید حجاب اجباری باشه؟ امارات هم کشور اسلامیه ولی ببینید آزادی ..." تا آزادی را شنید گفت"من که هنوز چیزی ندیدم" گفتم:"چرا باید یه زن زرتشتی یا ارمنی تو ایران حجاب داشته باشه؟..." دیدم نمی شه پریدم روی یه گلدان بزرگ وسط حیاط باشگاه. حالا بهتر و از بالا رییس جمهور را می دیدم هرچند هم قد خودم بود. بنده خدا سرش را بالا کرد و گفت:" اگر زنها مثل همین هایی باشند که من الان دیدم خوب است" گفتم:" شما خیلی ها را هم ندیدید" گفت :"جوانان ایرانی همه خوبند". گفتم:"حتی آنها که می روند به کنسرتها؟" گفت:" اونها خیلی کمند." گفتم:"نه! از این جمعیت بیشتر هم بودند." گفت:"خوب می شن.." که دیم این بحث به جایی نمی رسه ولی خب به هدفم رسیدم یعنی جلب نظر رییس جمهوری که بهش رای ندادم. نکته انحرافی اینجاست که من کت و شلوار تنم بود که همین را در تهران بپوشم معلوم نیست چه بلایی سرم خواهد آمد!!!
۳
احمدی نژاد از آن دسته آدم هایی است که ساعتها هم با او حرف بزنم حتی به یک نتیجه مشترک نخواهیم رسید. از آن آدم هایی که نه من حرف او را می فهمم و نه او. از آن آدم هایی که ساعت ها با هم کل می اندازیم و به هیچ جا نمی رسیم. این را در همان چند دقیق خیلی سریع فهمیدم و به قول معروف دو زاری ام افتاد.
همین تا بعد اگر چیزی به نظرم جلوه گر آمد.
علاقمندان به رییس جمهور ایران یعنی محمود احمدی نژاد هم می توانند یکشنبه شب یعنی ۱۳ ماه می به باشگاه ایرانیان بیایند و در زمین چمن او را ببینند. توجه داشته باشید در ورودی برای بانوان و آقایان از هم جداست. طبق عادات خارجی ها عمل نکنید وگر نه نحسی سیزده ماه می می گیرتتون! اینجا رو هم ببینید.
باقی هفته شهر در امن و امان خواهد بود...
