تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
 

سال نو مبارک

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در سه شنبه 29 اسفند1385 |

نوروز به ایروونی های خارج از ایران و آنهایی که باید در نوروز مث بچه های خوب سر کار بروند بسیار مبارک باشه.

این روزها همش با بچه های دبی غصه این رو می خوریم که یه جوری عید را برای خودمان عید کنیم. هر روز با یکی از بچه ها داریم یه ترفندی می سازیم که نوروز بهمون مزه بده...یه کار عجیب و غریب بکنیم. مثلا یه کشتی اجاره کنیم بزنیم تو دریا و شب روی آب باشیم یا بریم فجیره برای کوهنوردی یا چه می دونم بریم کنسرت ابی یا شکیرا!

ستوده کار جالبی کرده. یه دور سال ۸۵ را مرور کرده بود. خواستم این کار را بکنم اما بیماری ناتوانی در توضیح دادن نگذاشت. بنابراین سالی که گذشت برای خودم می ماند. اما به تبعیت از بعضی ها سالی که گذشت را سال کار و استقلال می نامم.

به پیشنهاد سارا می خواهم اطلاع رسانی هم در این وبلاگ داشته باشم که اتفاق چهارشنبه سوری دیگر برایش تکرار نشود:

اول سری به لس آنجلس می زنیم: کنسرت ابی در دبی روز دوشنبه ۲۶ مارس و کنسرت سیاوش قمیشی روز ۲۷ مارس است برای بلیط و باقی ماجرا به این شماره زنگ بزنید: ۲۲۳۸۴۷۳

کنسرت داریوش و لیلا فروهر در روز ۲۲ مارس و کنسرت معین در ۲۹ مارس است. برای باقی ماجرا به این شماره تماس بگیرید: ۲۹۴۹۵۳۲  یا ۲۶۶۶۵۵۲

کنسرت حبیب و محمد هم ۲۸ مارس است. باز برای باقی ماجرا به این شماره زنگ بزنید: ۲۲۳۸۴۷۳

و اما کنسرت شکیرا جمعه ۲۳ مارس است و قراره بره هتل شانغریلا. شما می توانید برای تماشای خانوم هزینه ای پرداخت کنید و در هتل او را ببینید! شاید یه سر رفتم دم هتل چون نزدیک است! بلیط این یکی را باید با از باکس آفیس بگیرید. کنسرت در Dubai Autodrome است.


تئاتر لیلی و مجنون هم قراره در ماه آینده در دبی اجرا شود. تئاتر کاری از پری صابری است که من باهاش مصاحبه هم کردم. به احتمال زیاد تئاتر در سالن آمفی تئاتر امارات مال خواهد بود.

و خبر داغ اینکه استاد شجریان در دبی کنسرت خواهد داشت. برنامه ریزی های اولیه شده است ولی مساله اصلی انتخاب سالن مناسب است. منتظر خبر جدید باشید.


بلیط هواپیما به ایران نصف قیمت شده است. از کسی شنیدم که سی هزار ایرانی برای عید به دبی می آیند! اگر خبر درست باشد لابد در خیابانها حالا باید فقط ایرانی ببینیم. علت شکسته شدن قیمت هم بخاطر چارتر شدن اکثر پروازها به دبی است.


 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در دوشنبه 28 اسفند1385 |
خودم را روی تخت تمام روز رها می کنم. ظرفها در ظرفشویی تلنبار شده اند. حال شستن ندارم. لباس نخی وا رفته ای را پوشیده ام و تلاش می کنم به چیزی فکر نکنم. حوصله کاری را ندارم. بی خیالی را تجربه می کنم. گاهی تلفنی می زنم و سعی می کنم حتی المکان بیرون نروم. با همان چیزهایی که در خانه پیدا می شود چیزی برای خوردن درست کنم و هر از چند گاهی با کسی چت کنم. همین.

در انتهای بی حوصلگی برای خودم قدم می زنم. به قدری احساس خستگی دارم که حتی رفتن به صحرا برای چهارشنبه سوری خوبم نمی کند. حتی خریدن یک لباس خوشگل. 

اینقدر بی حوصله ام که حتی حال شارژ کردن موبایلم را هم ندارم. روی میزم پر شده از کاغذ و سی دی و کارت ویزیت اما حال مرتب کردنشان را هم ندارم. آن طرف تر لباس های اتو نکشیده روی هم به برجی تبدیل شده اند که اگر همینطور ادامه پیدا کند آقای همسر لباسی برای پوشیدن نخواهد داشت.

دوست دارم فقط بخوابم و زمان بگذرد یا اگر خواست بیاستد. نمی دانم هر کار می خواهد بکند.

خواب می خواهم. ساعتها بخوابم مگر چه می شود؟ بعد ظرفها را خواهم شست. لباسها را اتو خواهم کشید، کارتها را مرتب خواهم کرد، ایمیلها را جواب خواهم داد، لباس مرتب خواهم پوشید... فقط چند ساعتی را بگذار بخوابم ای زمان کوفتی! 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در پنجشنبه 24 اسفند1385 |
           ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد .... هر کجا که خواست

درست وقتی تصمیم می گیری بعد از چند ماه به ایران سفر کنی اتفاقی می افتد که دوباره زخم کهنه زندگی در وطنت تازه می شود و چرک از آن بیرون می زند. چرک حماقت و کثیفی آدمهایی که هموطن نام دارند. حالم از همه چیز بهم می خورد. از همه. چرا باید به ایران رفت؟

دلم می لرزد. می ترسم. حالم از همه چیز بهم می خورد. چه کسی انتظار مرا می کشد مگر؟ چه چیزی در انتظار دیدن من است؟ کدام آغوش؟ کدام نگاه؟ هیچ

حالم از همه چیز بهم می خورد. وقتی از هواپیما پیاده شوم چه می شود؟ سرتا به پایم را نگاه می کنند. دنبال عیبی می گردند برای تذکر. نکند لباسم برای وطنم بد باشد. نکند مویی بیرون بیاید. نکند رنگین بپوشم و بد باشد. محرم تمام شده؟ صفر چه؟ نکند به مردی لبخند بزنم. یادم باشد مردان در ایران همه در حال تحریک شدند. یادم باشد که من تحریک کننده نباشم. یادم باشد نگویم چیزی که به کسی بربخورد. یادم باشد دستم را برای دست دادن دراز نکنم. یادم باشد که از تذکر کسی بهم برنخورد. یادم باشد که من غریبه ای هستم مسافر. یادم باشد که دیگر ایران وطنم نیست. یادم باشد که اینبار می روم که دیگر بر نگردم. یادم باشد که نمی خواهم بمانم. یادم باشد که بگویم پشت پایم آب نریزند که مبادا برگردم. 

حالم از همه چیز بهم می خورد وقتی می شنوم امروز به دوستم در فرودگاه گیر می دهند که در چمدانش را باز کند و دامنی زیر پالتو اش بپوشد. حالم بهم می خورد که هنوز در ایران مانتو کوتاه مساله است. حالم از این همه سکسی دیدن بهم می خورد. تا کی سکس می خواهد مساله اول باشد. حالم بهم می خورد از همه چیز  از همه کس.  

هنوز در مرحله زانو و ران گیر کردیم. هنوز قوس پا برای مردم حل نشده. هنوز موی سر مساله است. هنوز جوراب پوشیدن یا نپوشیدن مساله مهمی است. خدای من این همه جهل برای چیست؟ این همه جهل از کجا آمده؟ کجاییم؟ کجا می رویم؟ به هیچ. به درک

حالم از همه چیز بهم می خورد. برای چه به ایران بروم؟ برای که؟ دلم می لرزد. استرس دارم. نکند کارمند آموزش چیزی بگوید که بهم بربخورد؟ نکند دوستی بهم بی مهری کند؟ نکند آغوشی برایم نباشد که خوش آمد گوید؟ نکند دلم باز بشکند؟ نروم و نباشم بهتر نیست؟ دلم می لرزد...

فکر برای رفتن به ایران بعد از نزدیک به یکسال چقدر انرژی ازم برد. حالا می فهمم ایرانی هایی که سالهای سال از ایران دور بوده اند چه هراسی پیدا می کنند. حق دارند. 

می ترسم. می ترسم من عوض شده باشم و همه همانطور مانده باشند. می ترسم همه عوض شده باشند و من همانطور مانده باشم. می ترسم. از تفاوتها می ترسم. از تذکر می ترسم. از همه می ترسم. کاش کسی مرا نبیند. چیزی ازم نپرسد. همان بی مهری بهتر است.

کاش ذره ای برای سفر چند روزه به وطن خوشحال بودم...  کاش

راستی می توانم نروم!      

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در دوشنبه 21 اسفند1385 |
دیروز رفتیم نمایشگاه هنر خلیج که برای اولین بار در دبی برگزار می شه. نمایشگاهی که در سطح خاورمیانه مقام اول را دارد. نمایشگاه از ۴۰ گالری بزرگ ازسراسر دنیا دعوت کرده بود تا آثار هنر مدرن و معاصرشان را به نمایش بگذارند. در این میان هنرمندانی مثل فرهاد مشیری و شادی قدیریان هم آثارشان در نمایشگاه بود. پرویز تناولی هم قرار بود مجسمه معروفش به نام هیچ را بفرستد که متاسفانه در روز اول همچنان در گمرک مانده بود. خلاصه اینکه علاقمندان به هنر مقیم دبی می توانند به «مدینه آرنا» در «مدینه جمیرا» بروند. خصوصا اینکه آثار حجمی و مجسمه ها کنار دریا و در فضای زیبای مدینه جمیرا قرار دارند. حتی بعضی از آنها روی دریاچه شناورند که خیلی زیباست. توصیه می شود نزدیک غروب بروید. در ضمن بعدا لینک گزارش و عکسهامون را می گذارم. راستی باید بلیط هم تهیه کنید چون ورودی رایگان نیست.

پ.ن. من عاشق هنرم. ع ا ش ق. ع ا ش ق  

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در پنجشنبه 17 اسفند1385 |
چقدر خبر بدی دارم در این وبلاگ لینک می دهم. 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در سه شنبه 15 اسفند1385 |
دوباره نه صدباره این بازی بچگانه را این حکومت یه دنده از خودش در آورد. آخه با خودش نمی گه گرفتن این زنان و دختران به ضررش تموم می شه. کاش یه ذره سیاست و خرد داشتند. سیاست چیز خوبیه. آدم با سیاست از مغزش استفاده می کنه و همه چیز رو بالا پایین می کنه. اما نمی دونم چرا اینها اینقدر بی درایت هستند. حکومت و نظام امنیتی باید خیلی سنجیده عمل کند. باید شرایط را بسنجد همه چیز رادر نظر بیاورد. درایت داشته باشد و بتواند آینده را پیش بینی کند. اما نمی دانم چرا سیاست در ایران با جهل و ندانم کاری و نسنجیده عمل کردن گره خورده. سیاست در ایران اینقدر جاهلانه است که خودش با دست خودش خوراک برای دشمن درست می کنه. جهل بد دردیه. دموکراسی نخواستیم یه ذره شعور داشته باشید. آخه دیگه یه بچه دبستانی هم می فهمه که الان وقت گرفتن فعالان جنبش زنان نبود. شاید هم بوده! نمی دونم چی تو اون مغز کوچیکشون می گذره!  
+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در یکشنبه 13 اسفند1385 |
اون وقتها وقتی مامانم می خواست خونه تکونی کنه واقعا خونه رو می تکوند. همین روزها بود که وقتی از مدرسه می یومدم خونه همه چیز بوی وایتکس می داد. روزنامه باطله وسط هال ریخته بود. یه هفته طول می کشید تا خونه نونوار بشه. یه روز آشپزخونه یه روز اتاق من یه روز اتاق حامد یه روز اتاق صدرا و سارا یه روز اتاق خودشون یه روز هال و پذیرایی. همه چیز برق می زد. همه چیز خوش بو می شد. یه آقایی می یومد دیوارها رومی شست یه خانومی می یود پرده ها رو تو وان حموم می شست یه خانوم دیگه هم می یومد برای خودش می چرخید. اون روزها بوی عید با بوی وایتکس یکی می شد بعدش با بوی سبزه و سنجد قاطی می شد. چه مزه ای داشت در انتظارتعطیلی بودن. اما حالا چی؟ 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در یکشنبه 13 اسفند1385 |
خانوم ها آقایون! توجه بفرمایید من کودک هنرمند درونم را یافتم. ک و د ک د ر و ن. لطفا اشتباه نگیرید.
+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در شنبه 12 اسفند1385 |
نیمه شب کنار دریا ایستادیم. سیگار رو به سختی روشن کردیم و درباره رسانه ها حرف زدیم. این بود یک خاطره خوب.

همین 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در پنجشنبه 10 اسفند1385 |
حرفهایی برای نوشتن (هیچ اجباری در خواندن این پست ندارید. راحت باشید!)

روی پل بودیم که ساعت صفر شد. سه تا صفر در موازات هم روی صفحه نمایش ماشین. بوی چاپ تو ماشین پیچیده. کارتنهای مجله ماشین رو سنگین کردند و رانندگی کمی سخت شده. ساعت صفر بود که گفت فکرش را بکن همه چیز از صفر شروع بشه. با خودم فکر کردم. به از صفر شروع کردن فکر کردم. چه بازی جالب و هیجان انگیزیه از صفر شروع کردن. از صفر. انگار تا همین الان هیچ اتفاقی نیفتاده. انگار بر تو هیچ نگذشته. انگار نه انگار. هیچی پشت تو نیست. دوباره سناریو از سر نوشته باید بشه. از اول. همه چیز از اول. انگار روی نوک پا داری روی یه نخ باریک تر از مو راه می ری. انگار وزنی نداری و هیچ چیزی متعلق به تو نیست. انگار سبک تر از اونی هستی که بخوای چیزی رو تحمل کنی. وزن بودن سبک شده وقتی همه چیز از صفر شروع بشه. نه چیزی نگرانت می گنه و نه چیزی نگران تو می شه. خیال راحت زمانیه که همه چیز از صفر شروع بشه.

برای من که تمام اسباب اثاثیه ام داره تو تهروون خاک می خوره... هنوز مدرکم رو از دانشگاه نگرفتم... کارت ملی ام گم شده... حساب بانکی ام خالیه... ماشینم رو هواست... پس اندازی تو تهرون لامصب ندارم... و تازه دلم برای قم رفتن و خونه عزیز مهمون شدن و چلو مرغ دست پخت مادر بزرگ شوهر خوردن و با چند تا رفیق خندیدن و بابلسر رفتن و سر شیر خریدن و با نون بربری خوردن و مهمونی های بی منطق رفتن و سر راه شیرنی خریدن برای عمه شوهر و  نخندیدن جلوی بزرگ فامیل و لبخندهای از روی عادت و درد گرفتن بنا گوشم از لبخند هایی که تو مهمونی ها می زنم و نقاب هایی که به صورتم باید می زدم و دید و بازدید های خنده دار عید و سیزده به درهای از درد ناچاری و حلیم های صبح جمعه و مانتو از میدون هفت تیر خریدن و شال نو به سر زدن و دخترهای لاغر مردنی دیدن و عروسی بچه های فامیل و سکه بهار آزادی خریدن و کفش پاشنه بلند پوشیدن و با کلی آرایش وارد سالن عروسی شدن و کارواش رفتن و تو کوچه پس کوچه های الهیه دور زدن و تو ترافیک تجریش موندن و دم سینما فرهنگ قرار گذاشتن و هایدا خوردن و جاده چالوس رفتن و کباب درست کردن و یه سر شمال بریم و کلی چیز دیگه تنگ شده تصور از صفر شروع کردن می تونه کمی لذتبخش باشه.

 روی پل بودیم که ساعت صفر شد. سه تا صفر در موازات هم قرار گرفتند. زمان صفر شده بود. تا اون صفر کناریه بشه یک من هم صفر شدم. صفر. نه زمان و نه مکان. رهای رها. انگار کسی زمان تک تک سلولهای مغزم رو صفر کرده بود. اما ناگهان یک شد. اه. این بی وزنی و معلق بودن در بی زمانی و بی مکانی تموم شد.

دلتنگی های احمقانه و مشکلات روزمره و گذروندن زندگی بی آنکه تصمیم مهمی بخوای بگیری همه باهم کمک می کنن تا لحظه ای صفر بشی و بعد دوباره از اول.

زندگی می گذره. خیلی منظم. نظمش هم دست تو نیست. صفر همیشه صفر نمی مونه. می گذره. رد می شه. قدم قدم آهسته آهسته و بسیار مرتب زمان می گذره. زمان رو در زندگی مرد شق و رقی می بینم که خیلی مرتبه و فقط به جلو نگاه می کنه و می ره. اینقدر مصممه که اصلا هوس برگشت نداره. همینش هم جذابش می کنه.

بعضی وقتها به شدت افسوس چند سال پیش رو می خورم. وقتی تازه دهه سوم زندگی ام رو آغاز کرده بودم. چقدر شاداب بودم. سرخوش. بی باک. بی وزن. ...........................

خنده خونم کم شده. کسانیکه منو می شناسن می دونن که من چقدر اهل خنده ام. به هر چیز مزخرفی می خندم. ولی خنده هام داره کم می شه. (تو رو خدا فکر نکنید من مشکلی دارم). نه اتفاقا این روزها از بهترین ایام زندگی ام هست فقط خنده اش کمه. بی قید خندیدن. از روی بی وزنی خندیدن. از روی دلخوشی خندیدن. از روی خنده خندیدن کم دارم.

یه دوستی که از دوستان نزدیک و صمیمی ام در ایام نوجووونی بود بعد از چند سال من رو دید و گفت: مریم چقدر کم می خندی! از همون روز هر شب به خودم می گم: مریم چقدر کم می خندی! بعضی وقتها از سر ناچاری و از سر کمبود سوژه وقتی خنده ام می گیره اینقدر فسش می دم تا طولانی بشه تا کمبود خنده ام رو جبران کنه!

یه بار نوشتم که غم انگیزترین چیز تو دبی اینه که باور کنی برای پولدار شدن آفریده نشدی. هیچ کس منظورم رو نفهمید. البته اونهایی که نظر نوشته بودند یا ایمیل زدند! حوصله هم ندارم توضیحش بدم .

دیگه حوصله اثبات چیزی رو هم ندارم. تازگی ها هم شعارم اینه که «هر کسی زندگی خودشو داره».

It's up to you

حوصله اثبات دیگران رو هم ندارم و همین موضوع رو جالب می کنه. تا قبل از این هم از اونجایی که فشار اجتماعی خیلی سریع می تونه منو آزار بده اهل اثبات کردن بودم ولی خدا رو شکر زندگی در دبی همچین فشاری روی من یکی نداشته تا همین لحظه.

ماه گند اسفند شروع شده. با پوزش از اسفندی های .... (عزیز نمی تونم بگم چون هیچ عزیز اسفندی نداشتم). ماه اسفند یادآور خاطره تلخ من از بیماری افسردگیه. یه بار با یه دوستی چت می کردم و باورش نمی شد من دچار این بیماری شده باشم. می گفت چرا به من نگفتی اون موقع! من گفتم همین نگفتنها این بیماری رو آزار دهنده می کنه. افسردگی درد بدیه. ذهن نمی تونه روی امور زندگی مسلط بشه و همین دردآوره. با خودت نمی تونی منطقی برخورد کنی. در تعریف افسردگی که من واقعا حسش کردم می گن: غم مزمن. غم تلمبار شده. غم مونده و گند گرفته. غم. غم. غم. نمی تونید هم فرد رو ملامت کنید. غم هر کس برای خودش سخت و آزار دهنده است و نمی شه مقایسه کرد و به توان و شرایط فرد اثر گذاری اش فرق داره. برای هر کی غم یه معنی می ده. خلاصه غم رو نباید گذاشت روی هم بمونه. بر اساس همون تئوری من یعنی جراحی خود باید کارد و تیغ رو برداری و غم رو بیرون بکشی. برایش گریه کنی و دلت برای خودت بسوزه. هیچم اشکال نداره. مویه و فغان هم ایرادی نداره. در بغضی موارد زار زدن هم توصیه می شه. آخه چه کسی از این دل خبر داره غیر از خود آدم. پس راحت باش و برای خودت گریه کن. اما! اما بعد از اینکه خوب برای خودت غمخواری کردی باید به فکر چاره بیفتی. هیچ کس جز خودت نمی تونه کمکت کنه. از این جاش سخته اما راه حل داره. یه پزشکی می گفت افسردگی یه بیماریه که محیط به آدم می ده. شرایط فشار اورده. فشار رو باید کم کرد. چی جوری؟ شرایط رو باید عوض کرد. چی جوری؟ معلوم نیست. اما برای من حذف تمام آزار دهنده هایی بود که در آن مقطع زمانی به من مستقیم و غیر مستقیم فشار می اوردند. حذف آزار دهنده برابر است با رهایی از بند افسردگی. این آزار دهنده می تونه از یه دکور ساده تو اتاق خواب باشه تا عزیزترینت که داره رو مخت راه می ره! البته در حین مداوا بهتره با این جمله هم دوست بشی که خودت از همه مهمتری و کسی جز خودت رو نداری که کمکت بکنه.

اگر غمی دارید همین الان مشغول جراحی بشید. اگر از اونهایی هستید که برای زندگی شاد خیلی تقلا می کنید به راهتون ادامه بدید. اگر هم معمولی هستید از همه بهتره.

داشتن تجربه افسردگی برای آدم خوبه تا برای داشتن یه حال معمولی خدا رو شکر کنه. 

همین...     

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در چهارشنبه 9 اسفند1385 |

 

با ما به از آن باش که با خلق جهانی

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در سه شنبه 8 اسفند1385 |
امروز برای اولین بار آدمی را دیدم که فروغ فرخزاد را از نزدیک بارها و بارها دیده بود. چه شگفت انگیز است در چشمهای کسی نگاه کردن که فروغ را دیده باشد. فروغی که با شعر و کلامش در من معجزه کرده. فروغی که جملاتش جانم را نجات داده: بگذار همه چیز در تو ته نشین شود... 

امروز کامران شیردل مستند ساز ایرانی را دیدم. کامران شیردل که زمانی را در همسایگی فروغ بوده می گفت: من فروغ را قبل از تولدی دیگرش زیاد می دیدم. تصورش را بکنید فروغ را زیاد می دیده! خدای من...

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در شنبه 5 اسفند1385 |
شب می شود. بعد از خستگی کمی آسایش می چسبد. سرم در بالش فرو می رود. خنکی لحاف سوزش تنم را می گیرد. وقت دعای شبانه است. اما برای که؟ برای حسودان که به آنچه حسد می ورزند برسند. برای جاه طلبان که به جاهشان و پول پرستان به پولشان و برای طماعان که به طمعشان برسند. کسی دیگر به یاد نداشتم که برایش دعا کنم. شاید اینان کمی آسایش بیابند مثل من که نیمه شب در میان بالش و لحاف آسایش یافتم.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در جمعه 4 اسفند1385 |