تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
خبر برای بر و بچه های دبی:

مهدی جامی صاحب سیبستان عزیز و مدیر رادیو زمانه امروز به دبی می آید. اگر دوست دارید درباره فرهنگ و رسانه و رادیو زمانه با او گپی داشته باشید به ایمیلش نامه بفرستید.



+دوشنبه 30 بهمن1385 |
دیشب به عبارتی پریشب مهمانی بزرگ دوستداران ایرانیکا در دبی بود. من هم برای تهیه گزارش برای رادیو زمانه رفته بودم. برای ماندگاری اتفاقاتی که افتاد اینجا می نویسم:

در این مراسم استادی را دیدم به نام احسان یارشاطر. استاد بزرگ ایران شناسی که از وجودش و از زبانش جز معرفت و کمال چیز دیگری دیده نمی شد. مرد ایرانیکا که نزدیک به سی و سه سال است مدیر مسوول ایرانیکا است. با او اختصاصی مصاحبه کردم و به عجزم در دانش و ادبیات و تاریخ ایران ایمان آوردم. پیر بود اما بسیار هوشیار. در آخر مراسم کنارش رفتم و دستهایم را دورش گرفتم تا عکسی با این بزرگ مرد داشته باشم. کاش تا دیر نشده باشد در وطنش هم از او تقدیر شود. اما نه برای صاحبان لعنتی این وطن حکم چنین نازنینی چون در دانشنامه ایرانیکا مدخل بابیت و بهاییت و چه می دانم کدام فرقه سیاسی را آورده انگ خائن زده شده!

سیمین بهبهانی هم از دیگر مهمانان ویژه بود. زنی بود شوخ طبع و نازنین. می دانست چگونه در چند دقیقه ای که به او فرصت داده اند مجلس را گرم کند. دو شعر برای جمع خواند و یکی از عکسهای جوانی اش را برای کمک به ایرانیکا به حراج گذاشت که دوازده هزار دلار فروش رفت. 

انوشیروان روحانی هم از آمریکا برای این مهمانی آمده بود. به سراغش رفتم. آدمی بود بسیار خندان و خوش رو. از او خواستم چند دقیقه ای را به من بدهد برای مصاحبه. دستهایم را گرفت و گفت نه خانوم جون من حرفی ندارم همین زبان پیانو بسه! وقتی پیانو می زنم بیا صدای پیانو را ضبط کن!

بماند که انوشیروان روحانی در نیمه شب چه قطعات هیجان انگیزی را در هتل شرایتون دبی نواخت. وقتی می نواخت چنان پر شور بود که تا به حال نوازنده ای را این چنین ندیده بودم. همه اش به این فکر می کردم چرا این همه ترانه ماندگار داریم که همه زیر لب زمزمه می کنند اما خالق آنها حق ورود به کشورشان را ندارند!!!   الحق که این وطن هیچ وقت برای من وطن نبوده است.

مو به تنم سیخ شده بود وقتی انوشیروان روحانی گل سنگم را می نواخت. این ترانه من را همیشه دیوانه می کند. همه زمزمه می کردند ولی از خود بی خود شدنم باعث شده بود ترانه را فریاد بزنم: گل سنگم گل سنگم ...چی بگم از دل تنگم....  مث بارون اگه نباری....

در بخش دیگر موسیقی عارف روی صحنه آمد و سلطان قلبم را خواند. صدایش رسا و محکم بود. هنوز «ای یار زیبا» را چنان می خواند که ته دل می لرزید. باز دلم از این وطن کوفتی گرفت! 

شب به یاد ماندنی بود. فقط مثل همیشه از بس که پولدار دیدم کلافه شده بودم! این روزها اینقدر پولدار می بینم که دیگه دلم را می زنند... از آنهایی که از بس که پول دارند فرهنگ و هنر را دوست دارند.

همین    

+جمعه 27 بهمن1385 |
من کودک هنرمند درونم را یافتم....در ادامه جراحی خود فهمیدم که به نتایجی که رسیده بودم درست بوده.... کتاب راه هنرمند/ بازیابی خلاقیت را بخوانید البته اگر روزگاری دوست داشتید هنرمند می شدید.

کتاب فوق العاده ای با ترجمه گیتی خوشدل....

پ.ن: حسابی دوباره مریض شدم...میگرن...سینوس و سردرد و سرماخوردگی... می خواستم پست باحالی بنویسم اما رمق ندارم... ولی با همه اینها کودک هنرمند درونم گاهی لگد می زند و این بسیار برای من مامان لذت بخشه... شما هم کودکی در خودتان حس می کنید که به حمایت شما احتیاج داشته باشد؟

پ.ن ۲: می رم کنار دریا و با کودکم خلوت می کنم و بعد می فهمم که چقدر در این سالها ترسیده شده... برایش گریه کردم و به او گفتم که من دیگر نمی گذارم مورد بی مهری قرار بگیره...این کودک سالهاست که می خواست هنرمند بزرگی بشه ولی الان طبق گفته های جولیا کامرون نویسنده کتاب یه هنرمند سایه واره که خودش رو در حاشیه نگه داشته چون هیچ وقت در آغوش گرفته نشده!

همین...  

+سه شنبه 24 بهمن1385 |
درون من کودکی است. باور کنید. کودکی در من جان دارد. دروغ نمی گویم. این بار دیگر دروغ نمی گویم. این بار سنوگرافی هم دارم. برایتان خواهم گفت.

+سه شنبه 17 بهمن1385 |
۱- زندگی در جریان است....می گذرد... روزها می آیند. از خواب بیدار می شوم. دور خود می چرخم و وقتی به خود می آیم دیگر شب است. داستانهای عاشقیت در پاورقی را می خوانم و به خواب می روم. فردا می شود کت سیاه شلوار طوسی با پیراهنی سفید می پوشم و در ترافیک می مانم و سر قرار دیر می رسم. در اتاق جلسه دست و پا شکسته انگلیسی بلغور می کنم تا طرف قانع شود. آخر من به فارسی هم نمی توانم کسی را قانع کنم چه رسد به زبان دیگر. غروب می شود. چیزی در خیابان برای نهار می یابم تا این معده لامصب ساکت شود. باز در ترافیک روی پل مکتوم می مانم. رادیو گوش می کنم. چه کنم در محرم آهنگ راک گوش دهم. برای این هم باید خدا را قانع کنم لابد! باز به خدا که راحتر از این آدمیزاد قانع می شود. شب شده باید سری به بابا بزنم. دوباره شلوار جین درب و داغونم را می پوشم. آن بلوز کرم با ژاکت خردلی را می کنم تنم. دوباره در بزرگراه شیخ زاید می رانم. به دیدن بابا می رم. گپی می زنیم و برای خواب دوباره راهی خانه می شوم. مسواک به زور زده می شود و خودم را روی تخت خواب مبلی مان می اندازم. داستان آخر عاشقیت در پاورقی را می خوانم و به خواب می روم. دوباره صبح شد. تلفنها شروع شد. هفته دیگر وقت چاپ است و هنوز کلی از صفحه بسته نشده. به این و اون باید زنگ بزنم. دوباره قانع کردنها شروع می شود. آخه لامصب قانع شو دیگه. ایمیل پشت ایمیل. منشی هم که ندارم. هم رییسم هم منشی. هم مدیرم هم کارمند. این است زندگی من در این روزها.

زندگی در جریان است....می گذرد. آنچنان می گذرد که دیگر نمی رسم تقویمم را ورق بزنم. می ترسم به تاریخ نگاه کنم. زندگی می تازد و من را به دنبالش. بعضی وقتها به پایش می رسم. بعضی وقتها هم روی زمین کشیده می شوم ولی حاضر نیست از سرعتش کم کند.

هر روز که می گذرد به مرگ نزدیک تر می شویم و این حقیقت به زندگی پوچی زیبایی می ده.

۲- دوازده شب رفتیم پیتزا بخوریم. از اون شبهای فلسفی ام بود. زده بودم به حقیقت و واقعیت وجود. همیشه تو عمق زندگی معمولی فلسفه وجودی ام یادم می یاد. خصوصا اینکه تصمیم جدی گرفته ام که هیچگاه بچه ای نداشته باشم و همین تصمیم باعث سبکی روحم شده. روح سبک هم محیط رو برای فلسفی شدن آماده می کنه. خلاصه اینکه دیشب در اوج سفارش پیتزا و انتخاب سالاد عمیقا به تنهایی انسان پی بردم که قبلا تجربه نکرده بودم. همیشه اینجوری بودم در معمولی ترین لحظه ها به عمیق ترین حقیقت های زندگی ام رسیده ام.

انسان عمیقا تنهاست و داشتن یه عشق تنها می تونه یه بخش کوچکی از این تنهایی رو پر کنه.

به سلامتی اون بخش کوچکی که تو برایم پر کرده ای ای عشق نازنین... 

 

+پنجشنبه 12 بهمن1385 |
چیزهایی درباره دبی:

دبی شهر خوبیه. برای من البته دوست داشتنی هم هست. چند سال پیش ترها بهتر هم بود چون خلوت بود و مث این روزها که ساخت و ساز آدم رو بیچاره می کنه نبود. تو دبی می شه یه زندگی آروم و بی دغدغه داشت. شهر هنوز امنیت داره. شبها خیلی راحت می شه رفت بیرون و قدم زد. آدمها تو خیابون بهت لبخند می زنن و از تو چهرشون پیداست که زندگی خوشی دارن. مث تهران نیست که همه افسرده باشن. دبی فرهنگ مخلوطی داره که همینش جالبش می کنه. با اینکه جمعیت قابل توجهی خاورمیانه ای تو این شهر زندگی می کنن اما فرهنگ مردم در حال غربی شدنه. خیابونها رو تمیز نگه می دارن. بهم لبخند می زنن. هر طور که بخوان لباس می پوشند و به هم دیگه فشار اجتماعی وارد نمی کنن.

اینکه بعضی ها اصرار دارن که دبی رو یه شهر فاسد معرفی کنن اشکال از ذهن بیمار جنسی شونه. چون دبی یه شهر معمولیه که توش خیلی عادی مشروب و کارمندان امور جنسی پیدا می شه. رقص و مستی هم زیاد هست اما خیلی عادی به چشم می یاد. اصولا شهر دبی یه شهر کار و بازرگانیه و ساکنینش خیلی اینجا نیومدن که هوس رانی بکنن. بیشتر اومدن پول در بیارن و زندگی کنن و از گرمای هوا لذت ببرن.

دسته دسته انگلیسی و روسی می یاد دبی تا زندگی لوکسی داشته باشن. تو دبی نه خیلی راحت ولی می شه زندگی لوکس بدست آورد. مثلا می شه ویلا کنار دریا خرید و بنتلی سوار شد. این برای اروپایی ها که تو کشورشون ناممکنه چیز نا ممکنی نیست.

آدمها در دبی بیشتر به قول خودشون «بیزینس» دارن یا دارن یه بیزینسی رو «دولوپ» می دن. خیلی از آدمها اینجا دلال یا واسطه هستند تا یه کاری رو برای یه کسی انجام بدن. خیلی راحت هم از این راه پول در می یارن. مثلا شاید برای من دادن یه شماره تماس و لینک دادن یه نفر به یه نفر دیگه یه کار معمولی باشه ولی خیلی ها برای همین لینک دادنها پول در می یارن.

بازار املاک در دبی داغه داغه. ایرانی ها در دبی مث قارچ که از زمین در می یاد دارن بنگاه معاملات ملکی می زنن. ولی بهش می گن : «ری یل استیت» یا «پراپرتیز»!

دبی شهر آفتابی و گرمیه. خیابونهای تمیزی داره. ترافیک خیلی زیاد شده ولی همه منظم و تمیز سر جاشون می ایستند تا راه باز بشه. حق تقدم هم رعایت می شه.

اکثر آدمها مهاجرن. اکثرا جووون و سرحالند. آدم معلول یا پیر سالخورده کم می شه دید. مثلا من مدتهاست که آدم کور یا ویلچری ندیدم! انگار شهر آدم سالم هاست. خب طبیعی هم هست اداره مهاجرت دبی آدمهای رو برای دادن اقامت سه ساله گزینش می کنه.

زن حامله خیلی هست. یا بچه کوچولو دارن یا می خوان بیارن. بیشتر زنهای لبنانی یا شایدم سوریایی حامله اند یا زنای بولند اروپایی. تو مرکز خرید ها اصولا تعداد قابل توجهی آدم با کالسکه بچه می بینید. چیزی که تو تهران کمتر می شه دید.

عربهای اماراتی کمتر از مهاجرانند. تو شهر خیلی عرب تو ذوق نمی زنه. ولی مردمان بدی نیستند. سرشون تو کار خودشونه و به مهاجرها کاری ندارن. خیلی هاشون فارسی می دونن ولی ترجیحا با ایرانی ها دوست نمی شن. تابستونها و فستیوالهای خرید سعودی ها و کویتی ها تو دبی زیاد می شن. خصوصا این تابستون بخاطر جنگ لبنان اکثر تورهای بیروت به دبی منتقل شد.

بین عربها مصری ها و سوریایی ها «ترک» جوک ها هستند.    

+یکشنبه 8 بهمن1385 |
آدمیزاد وقتی رها باشه براش بهتره. اینو تجربه هم نشون داده. رها. رها. رها. حالا می شه رها بود از جسم . رها بود از تن. رها بود از تخت و کمد و لباس. رها بود از طلا و جواهر و مدال. رها بود از لوستر و شمعدانی و مهریه. رها بود از اسکناس و سکه و چک. رها بود از آرایش چشم. رها بود از گفت و گو های بی سرانجام. رها بود از سیاست و دعوا. رها بود از قیل و قال مردمان. 

آدمیزاد وقتی رها باشه براش بهتره. آدمیزاد هم یعنی مغز. اونجاست که همه چیز رو تعیین می کنه. وقتی قوای منطق احساس تخیل ادراک حافظه رها باشن آدمیزاد یه نفس راحت می کشه. اما بیچاره مغزی که اطلاعات درهم و برهمی داره و از هیچ حرف و حدیثی رها نیست. مسلمونه ولی مسلمونی نمی کنه. برا امام حسین گریه می کنه ولی چون به خلوت می روه «آن کار دیگر» می کنه. ایرانیه ولی ایرانی بودنش رو پنهان می کنه. مرده ولی مردانگی نداره. علم داره ولی عمل نمی کنه.

به نظر من کسی که بیرون و دورنش با هم تطابق نداره و جسارت و شهامت اینو نداره که واقعیتش رو به دیگران نشون بده آدم رهایی نیست و عمیقا در بنده. عمر رو به بدترین نحو می گذرونه چون نقاب به چهره داره و دیگه حاضر نیست نقابش رو برداره. دلم برا این افراد می سوزه. بندگان خدا با تمام اینکه فکر می کنن آدمهای زرنگ و رندی هستند فقیران آرامش و رهایی اند.

بعضی ها رو دیدین که خودشون رو در بند دین  و خدا می ذارن. چی جوری می شه آدمیزاد خدا پرست باشه ولی تو بند باشه. بند بنده دیگه چه تو بند احکام چه تو بند مال. خدا پرست بودن مترادف با رهایی نیست؟؟ در مقابل آدمهایی رو می شه پیدا کرد که فراتر از دین حقیقتی رو می بینن که جز رهایی هدیه دیگری براشون نداره. قضاوت کار مانیست اما اگر دل به دنبال رهایی می گرده باید رفت سراغ آدمهایی که لااقل می دونن «رهایی» چگونه حجی می شه. نه؟     

در آیین مهر که من براش خیلی ارزش قائلم دروغ بالاترین گناه بوده. یعنی دروغ مادر گناههای انسان ست. امان از دروغ. دروغ آدمیزاد رو اسیر می کنه. اسیر در خود. بد دردیه آدم اسیر مغزش باشه. مغز  دست کاری نشده میل به درستی و راستی داره که همون رهایی می شه اما دروغ میل به کجی و گمراهی و پیچیدگی داره. دروغ پشت دروغ می شه درهم پیچیدگی که دیگه مغز رو خسته و ناتوان می کنه.

آدمیزاد وقتی رها باشه براش بهتره. رها باش و پادشاهی کن.

    

+پنجشنبه 5 بهمن1385 |

............. امروز بیست و هفت ساله شدم...............



+سه شنبه 3 بهمن1385 |