هشت سال پیش در چنین روزی... روی نیمکت چوبی دانشکده... آرام نشسته بود... امتحان مبانی جامعه شناسی تمام شده بود... ابروهایش هنوز دخترانه بود... یه انگشتر عقیق به دست راست و شال سفید و سیاهی به گردن داشت... هوا سرد بود...
هشت سال گذشت...
هشت سال پیش در چنین روزی... روی نیمکت چوبی دانشکده... آرام نشسته بود... امتحان مبانی جامعه شناسی تمام شده بود... ابروهایش هنوز دخترانه بود... یه انگشتر عقیق به دست راست و شال سفید و سیاهی به گردن داشت... هوا سرد بود...
هشت سال گذشت...
همه می دونن دوست چقدر عزیزه. همه می دونن دوست خوب ثروت داشتنه. من هم دارم. ثروت دارم. شراب چند ساله دارم و از این بابت دلم قرصه. دلم بد جوری برای دوستام تنگه... کتاب شعرم رو برمی دارم و به نام هر کدوم از اون عزیزها شعری را تقدیم می کنم. کاش شاعر بودم و برای هر کدوم از اونها قطعه ای می سرودم.
به آزاده:
باز کن پنجره را، که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
حالیا معجزه باران را باور کن
وسخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد!
فریدون مشیری
به ستوده:
«خانه دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار،
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
«نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است...
سهراب سپری
به فاخره:
لحظه ای خاموش ماند، آنگاه
بار دیگر سیب سرخی را در کف داشت
به هوا انداخت.
سیب چندی گشت و باز آمد.
سیب را بویید.
گفت:
«گپ زدن از آبیاری ها و از پیوندها کافی ست.
خوب،
تو چه می گویی؟»
«آه،
چه بگویم؟ هیچ.»
...
او به چشم من نگاهی کرد،
دید اشکم را،
گفت:
«ها! چه خوب آمد بیادم- گریه هم کاری است.
گاه این پیوند با اشک است، یا نفرین،
گاه با شوق است یا کین.
و آنچه زینسان، لیک باید باشد این پیوند.»
بار دیگر سیب را بویید و ساکت ماند.
اخوان ثالث
به محمد عطایی که همیشه مشوقم بوده برای حرکت:
من فکر می کنم
هرگز نبوده ام
این گونه
گرم و سرخ:
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
احمد شاملو
به مرتضا که این شعر را بسیار دوست دارد:
کدام قله کدام اوج؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند؟
فروغ فرخزاد
به منصوره:
ای عشق بخون با من...ای عشق بخون با من....ای عشق بخون بامن...
به نسیم:
ریشه را میل به تاریکی و تنهایی ست.
ریشه از نور گریزانست؛
ریشه، خو کرده به تاریکی نمناک زمین، می خواهد
ساقه با او باشد؛
ساقه را اما
جذبه مخفی خورشید به خود می کشد آرام آرام.
ساقه می خواهد از خاک جدا باشد و بالا باشد؛
ساقه می خواهد، تن بیآراید تا خلوت آراسته آغوشش
آشیان شب مرغان خوش آوا باشد؛
ساقه می خواهد
قد برافرازد و از خاک سیه برخیزد،
دست بگشاید تا صبحگهانش خورشید
بوسه بر قامت بارآور زیبا ریزد؛
ساقه از خاک گریزان است.
به نفیسه:
... مسافر چشم به راهی های من بیگاهان از راه خواهد رسید...
این چت با این جمله من شروع شد که تازگی ها خیلی فحش می دم . بعد درباره فحشهای ایرانی و انگلیسی چت کردیم که مثلا به راننده هندی که به خیابان گند می زنه تا رانندگی کنه باید فحش بین المللی داد و نه فارسی! یا مثلا صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران با این مزخرفاتی که پخش می کنه تنها رکیک ترین کلمات دنیا می تونه عمق حماقت این سازمان رو نشون بده. به عمق فکر کنید که با الفاظ زیبای منتقدانه و روشنفکری نمی تونه نشون داده بشه. پس رکیک ترین های تمام زبانها نثار این سازمان باد. البته در این چت به درخواست دوست جامعه شناس که از منتقدان دو آتشه تلویزیون ایرانه یک عدد رکیک آبدار فارسی به این سازمان تقدیم کردم. اصلا هم خوش ندارم کسی کامنت بذاره که حالا چی؟ با فحش دادن که چیزی حل نمی شه! من در جواب خواهم گفت ممنون عزیز با ادب و روشنفکر و خواهان اصلاحات اما من مخاطبم و دلم می خواهد در بازخورد با رسانه ملی ام رکیک بگویم! هان
حسین درخشان از آن وبلاگ نویسانی است که از سبک زبان رکیک خیلی استفاده می کنه و من شیوه او را برای نقد حکومت می پسندم. البته شاید به گفته خودش این ادبیات رو بشه تو آثار گفتاری و نوشتاری ابراهیم گلستان هم پیدا کرد. اشعار و ادبیات کهن فارسی هم پر از الفاظ رکیک است که جمهوری اسلامی ترتیب همشون رو برای ما داده تا ما با ادب باشیم!!! رکیک ها جزیی از فرهنگ و ادبیاته حتی برای غربیها.
راه نوشتاری رکیک ها می تواند تنها یه حرف از آن باشد با سه نقطه. این برای شروع شاید خوب باشد و کم کم کل کلمه. البته با افترا و تمسخر به افراد در هر شرایطی مخالف باید بود اما برای نقد او می توان خشن و گستاخانه نوشت. می توان برای فهم راحتر از رکیک ها کمک گرفت.
خوبه! نه؟
من تلاش خودم رو کردم . تلاش کردم خوب باشم و نه عالی!
۱- اولین مردی که تو زندگی ام خیلی دوسش داشتم محسن مخملباف بود. هنوز هم خیلی براش احترام قائلم. اون موقع پانزده ساله بودم. ده سال از این قضیه گذشت تا اینکه یه شب تو پارکینگ خونمون داشتم رد می شدم که یهو دیدم جناب مخملباف با حنا دخترش داره از کنار من رد می شه. نفسم که بند اومد (اون که هیچی) نمی دونم چی جوری دویدم و رفتم سراغ پاسبون برجمون گفتم آقای مخملباف اینجا زندگی می کنه .گفت آره شش ماهی هست اومده ولی تو برج داریوش زندگی می کنه. دیگه بماند من چه حالی شدم. اون شب ستوده پیشم بود و شاهد هیجانم بود. اون زمان ما تو برج کوروش برجهای دومای تهران زندگی می کردیم. دو روز بعد از پاسبان دوباره پرسیدم گفت آقای مخملباف با خانواده رفتن تاجیکستان برای فیلم. همان زمان فیلم سکس و فلسفه ساخته شد.
۲- سیگار رو دوست دارم و به نظرم کار روزنامه نگاری و مطبوعات می طلبه. خصوصا شبهای آخری که بخوای ماهنامه رو آماده کنی و بدی چاپ. کنت و مور بهترن :)
۳- از چند دسته آدم یه حالی می شم و یه جورایی حرصم در می یاد و در بعضی موارد حالم بهم می خوره تا حد استفراغ: آدمهایی که برای سلامتی خیلی تلاش می کنن. زنهایی که با مسایل خصوصی شان با شوهرهاشان خیلی حال می کنن و مفتخرن که در ازای آن جواهرات براشون خریداری می شه. آدمهایی که فکر می کنن من آدم پولداری هستم و در میان این اسکناسها دارم شنا می کنم از روی دل خوشی! آدمهایی که تلاش دارن تو رو با گذشته ات هی هی هی هی هی مقایسه کنن (البته یه دفعه اشکالی نداره). آدمهای خرافاتی. آدمهای ریاکار خصوصا در امور مذهبی. از آدمهای خائن خصوصا در زندگی زناشویی.
۴- سالهاست که حجاب دارم اما بشدت اون رو یه کار بیهوده عبث بی ربط غیر منطقی و حتی غیر انسانی می دونم که قبلا اینجوری فکر نمی کردم. اما الان برام جزی از لباس روزمره ام شده که برای خودش اون بالاست. ولی مطمئنم همیشگی نخواهد بود.
۵- من یه آدم فضول هستم اما نه. من آدمی هستم با تخیل بالا و علاقمند به زندگی خصوصی دیگران برای اینکه در ذهنم دائم داستان می نویسم. دوست دارم به خونه دیگران نگاه کنم و برای خودم داستان بسازم. هر وقت بتونم زندگی هنرپیشه های هالیوود رو دنبال می کنم. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنید من این کار را می کنم !! دوست دارم زندگی دیگران رو کشف کنم خصوصا آدمهایی که یه رازی تو زندگیشون دارن. مثلا من به زندگی تک تک شما فکر می کنم و برا هر کدوم از شما یه داستانی دارم:)
۶- یه آلبوم عکس شاید ۱۰۰۰ تایی از هنرپیشه های ایرانی و آمریکایی جمع کردم. خصوصا نیکی کریمی آنجلینا جولی نیکول کیدمن جنیفر لوپز جنیفر آنیستون هدیه تهرانی و .... (همچنان ادعای روشنفکری دارم اما با همین ادعا می شینم عکس جمع می کنم)
دیگه بسه. قرار بود فقط ۵ تا اعتراف. ولی بازی جالبیه خصوصا اینکه آدم می تونه با خود سانسوری مبارزه کنه.حالا من هم ستوده . مرتضا. فاخره. نسیم. حوریه. رو به این بازی دعوت می کنم. جالبش اینه که یه هفته داره می گذره :)