تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
دو روز پیش با یکی از  پولدارترین مردان ایرانی  در دبی جلسه ای برای مصاحبه و عکس داشتیم. تجربه صحبت با چنین آدمهایی واقعا جالبه. دنیای خاص خودشان رو دارن و اونقدر که تو ایران تو کلمون می کردند که سرمایه دار «اخه» نیستند. گرم و صمیمی بود و بعد از چند لحظه برامون از بیمه گفت و اینکه در کشورمون اصلا فرهنگ بیمه وجود نداره... حرفهایی زد که برام جالب و آموزنده بود. می گفت: از صدتایی که در می یاری فقط حق داری هشتاد تاشو خرج کنی! اون بیست تا برای تو نیست . برا یه زن پیر تنها و کار افتاده است که تو جوونی اش هستی! ... به نظرش یه مرد ریش سفید که پس انداز نداشته باشه مث یه بچه می مونه و باید براش تصمیم گرفت... همه چیز رو پس انداز آدمها تعیین می کنه. آدم تنهاست و کسی جز خودش نمی تونه به خودش کمک کن.

راست می گه... «من به خودم ایمان دارم و به هیچ چیزی خودم رو وابسته نمی دونم جز خودم».      

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در شنبه 29 مهر1385 |
 

خنده دار ترین و با مزه ترین جمله روی زمین : « مایل به تبادل لینک با شما هستم.» 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در چهارشنبه 26 مهر1385 |
 

مصاحبه من رو با مهتاب کرامتی در بی بی سی ببینید.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در یکشنبه 23 مهر1385 |

این هفته خیلی سرم شلوغ بود. اولا که برای من از همین روزها آخر ماه نزدیکه و باید کارهای ماهنامه رو انجام بدم. فرضش را بکنید ماهنامه با تحریریه دو نفر. البته اکثر کارها را خدایی من انجام می دم ولی برای خودش دنیایی داره. خصوصا برای من که اصولا نمی تونم مورد مدیریت قرار بگیرم.

اپرای عروسکی رستم و سهراب در دبی برگزار شد و این هفته رو برای من بسیار دوست داشتنی کرد. اولا که با بهروز غریب پور کارگردان اثر مصاحبه کردیم که به اسم محمد حامد در بی بی سی منتشر می شه. آدم فوق العاده ای بود. آرام و گرم و بزرگ. ابتکاری که در این نمایش داشت واقعا ستودنی بود. عروسکهای نخی که در اتریش ساخته شده بودن و هنر عروسک گردانها که اکثرشون دختر بودن عالی بود. سر نمایش هم کلی گریه کردم و حسابی دلم که برای فرهنگ و هنر تنگ شده بود (لامصب اینجا یعنی دبی این چیزا کم پیدا می شه) خوب شد. همه اینها یک طرف، بعد از اجرا بابام رو که از دوستهای قدیمی بهروز غریب پور بود، بردم پیشش. بابام کلی ذوق کرده بود که دخترش واسطه شده که دوست قدیمی شو ببینه. کارگردان هم گلی که چند دقیقه قبلش بهش داده بودن رو جلو همه به من  داد. وای که چه حالی کردم. فکر می کنم این گل هم به تمام یادگاریهایی که برای همیشه نگه می دارم، بپیونده.     

دوم اینکه با مهتاب کرامتی که حتما می دونید سفیر حسن نیت یونیسف در ایران شده، مصاحبه کردم(به مناسبت هشتم اکتبر روز جهانی کودک). به محض اینکه تو بی بی سی آن لاین کار شد لینک می دم. در این مورد باید بگم که واقعا این خانوم دوست داشتنی خوشگل بودن. مهربون هم بود و کمی تا قسمتی با هم دوست شدیم. با هم عکس گرفتیم و من براش تعریف کردم که نیکی کریمی رو دوست دارم و دیدمش و ایمیلش رو به من داد و من یه سال براش میل زدم و اون هیچ وقت جواب نداد و کلی خندیدیم. می دونید چی می گفت:« آره نیکی از دوستهای خوبه منه... می دونی که این روزها سرش خیلی شلوغه!!!» جالبه ... نه ؟

 

شبهای قدر نزدیکه. برای من این شبها شبهای معجزه است. امسال برای خود خودم هیچی نمی خوام عوضش برای یه دل قشنگ و تنها که لایق زیباترین و بزرگترین عشق است دعا می کنم. صبور باش و سربه زیر و سخت، عشق زیبایی در انتظار توست دوست من.

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در چهارشنبه 19 مهر1385 |

بعد از نیم سال از روز دفاع پایان نامه ام فایلش را باز کردم و نگاهی به آن انداختم. ته دلم ذوق کرده بودم که دویست صفحه چیز نوشته بودم که لا اقل ... احساس تمام آن روزهایی که می نشستم و می نوشتم و دنبال چند تا مدیر تو صدا و سیما راه افتاده بودم تا باهاشون مصاحبه کنم یادم افتاد...واقعا نتیجه مهم نیست، اون راهی که توش هستی بهت مزه می ده. من از خودم خوب دفاع کردم ولی قاضی دادگاه قضاوت خوبی نکرد. شاید هم وکلای خوبی نداشتم و نتونستن از پس قاضی بر بیان... نمی دونم و نمی خواهم بدونم چی شد و پشت پرده چی گذشت. هر چی هست این دویست صفحه برام دوست داشتنی یه چون براش زحمت کشیدم. بعد از شش ماه که خوندمش احساس کردم کلی حرف حساب زدم و چقدر جالب نوشتمش. بعضی وقتا دیگه حوصله ندارم برگردم به عقب و برم دانشکده... هرچند هنوز برگه مدرکم رو نگرفتم... دانشکده ازم دوره و من کیلومترها ازش فاصله دارم... چقدر همیشه برام سخته که برگردم عقب! یادم می یاد اون سالی که دانشگاه قبول شدم یعنی سال 77 یه ساختمونی که برای دانشگاه تربیت مدرس بود تازه کلنگش زده شد. تیرآهنها را بر پا کردند و کارگرها مشغول ساخت شدند. وقتی چهار سال تموم شد خدا خدا می کردم این ساختمونه ازم جلو نزه و من زودتر تموم کنم. آرزوم برآورده شد. برای دو سال ارشد هم این داستان ادامه داشت... بعد از ظهر سرد و خشک اسفند 84 بود که جلسه دفاع تموم شد. یعنی من هم دیگه برای همیشه تو اون دانشکده تموم شدم. بعد از هفت سال کار من هم دیگه به پایان رسید. یادم می یاد غروب بود که وقتی داشتیم از دانشکده بیرون می یومدیم، دیدم چراغهای اون ساختمونه روشنه و چندتایی دارن توش تکون می خورن...

شاید یه نگاهی بندازم و یه چند تایی مقاله از توش بکشم بیرون. به هر حال پایان نامه من اولین تحلیل علمی به تولید تلویزیونی سازمان صدا و سیما ست و این فقط منو خوشحال می کنه! همین   

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در جمعه 14 مهر1385 |

هوای گرم و دم کرده ظهر پاییزی دبی حال منو بهم می زنه. لامصب عین شهریورهای شمال ایران می مونه که یه سال رفتیم و یه پسره جلو چشمم که تقریبا هم سن و سال من بود! تو آب شور و طوسی خزر غرق شد. اگر الان بود شاید مامانش براش داشت زن می گرفت. کاش دستم اینقدر دراز بود که می تونستم گردن اون احمقو بگیرم که مملکت ما رو به ... داد. دلم می خواد یه شب چند تا شمع روشن کنم، حافظ و مولا و فارابی رو دعوت کنم خونمون بعد با هم آهنگهای همایون شجریان گوش بدیم و در مورد شعر و عرفان و ساز حرف بزنیم. پریشبها بالاخره فیلم اسکندر رو دیدیم. کثافت چطور تونست به ما حمله کنه. چقدر کارگردانش احمق بود که لباسهای ایرانی ها رو شبیه عربها درآورده بود!! عربهای اینجا همه ریشه ایرانی دارن ولی اگر بهشون یادآوری کنی که تو اصالتا ایروونی هستی انکا رمی کنن! من ایرانی بودنم را دوست دارم ولی ...حوصله ندارم توضیح بدم! دیشب خواب دیدم یه پسر گوگولی دارم. چند شب پیش هم خواب روح بابابزرگم رو دیدم که 5 سال پیش عمرش رو داد به شما. می گن باید تو مارمضونی براش خیرات کنم. با هندی و پاکستانی و سودانی و چه می دونم کلی آدم از ملل مختلف زندگی کردن دنیایی داره. البته از رو بی پولی بیشتر مزه داره! صدای هواپیما رو شنیدن و اینکه گوشه خونه ات هم یه چمدون باشه جالبترش می کنه. دائم احساس می کنم که موندنی نیستم. قدیم تر ها هم می رفتیم کافی شاپ فرودگاه مهرآباد. مهرآباد برای من فضای عاشقانه ای داره... تازگی ها عاشق تاریخ ایران شدم چون دارم می رم کلاس ایران شناسی. اگر کوروش بود می رفتم زنش می شدم. می دونید که من عاشق این خیالبافی هستم که زن یه شاه بودم البته تا دوره صفویه! مثلا می رم اصفهان همش دارم فکر می کنم اگر شاهزاده بودم و شاه عباس عاشقم می شد چکار می کردم. یا سلطان محمود غزنوی یا داریوش دوم یا هر شاه قدرتمند دیگر. ولی اصلا دوست ندارم زن شاه خدا بیامرز یا این شاهان اخیر بوده باشم ااااخ اااااه! اصلا حرفشو نزن. می دونستید در اینجا یعنی دبی رستورانهای مغولی هست! من یکی اصلا حاضر نیسم یه دونه برنج ازشون بخورم! چی جوری می تونم با این همه خیانتی که به من کردند برم ازشون غذا بخرم!!! من یکی که یک قرون هم به اقتصاد مغولستان کمک نمی کنم. حالا حالا ها باید ازمون منت بکشن. من از عراق و عراقی ها بدم می یاد اینجا هم که عین مور و ملخ از این قوم هست. حالا خواهر ما رو باش رفته با یه دختر عراقی دوست شده. بهش می گم خجالت نمی کشی، میگه اینقدر ما رو دوست دارن؟!!! عاشق ایرانی هان!؟ تو جریان برد پیت و آنجلینا جولی من طرفدار جنیفر آنیستون بودم! به نظرم او خانومی کرد. به نظر شما یه ستاره هالیوود نمی تونه خانومی کنه؟؟ با آیین مهر یا میترایسم آشنا هستید؟ خیلی از آداب و رسوم ایرانی و اسلامی برای این آیینه... چقدر ریشه ها رو برامون سانسور کردند!!! من واقعا کی ام ؟ آخه لامصبها می ذاشتید یه ذره خودمون می فهمیدیم! اون دنیا قیافهاتون دیدنیه. ها ها ها ها ها . من عاشق فروغم. برادرش حرف قشنگی زد. نه اون برادرش که شومن بود: «من دین خودمو دارم . به کسی هم توضیحش نمی دم که نه تبلیغ بشه و نه بدعت». چقدر از توضیح دادن متنفرم. یکی می گفت فرعون هم خدا پرست بوده و بسیار مومن. براش سند داشت. بازهم برای ما سانسور این همه واقعیت موند و بس. چقدر خوب شد یهو زنگ زدم به نسیم آمریکا. حرف زدن با یه دوست همفکر و قدیمی خوشمزه ترین چیز تو دنیاست خصوصا اگر درد دل و حرفهای خاله زنکی هم چاشنیش باشه. کلی ازش مث همیشه چیز یاد گرفتم. فوقش چند بار نمی رم سینما پول یک ساعت و پنجاه دقیقه رو می دم.

 

 

می بینم . آینده رو می بینم. می خندم . راضی ام. سبک می شم. چراغ را خاموش می کنند و دیگر برای همیشه به خواب می روم. بالشم که از ایکیا خریدم، زیر سرم له و مچاله شد. نباید از مرگ می ترسیدم. هر شب موقع خواب تمرین مرگ و قبر رو می کنم. وقتی اتاق خاموش می شه مث وقتیه که دیگه برای همیشه نور خورشید به جنازه خسته و کوفته ام نمی تابه. آخیش.   

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در سه شنبه 11 مهر1385 |