تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
 

هنوز «جراحی خود» ادامه داره و حالا حالا ها تموم نمی شه. این جراحی از اون جراحی هایی است که باید تا درمان کامل که شاید سالها و حتی تمام عمر باشه، ادامه داشته باشه. اما مرحله ای که الآن هستم:

در مراحل اولیه جراحی خود باید نترسی و با خودت شفاف و روشن باشی! باید اهداف و رسالتی که در زندگی داری رو خوب پیدا کنی و نذاری که در گوشه های ذهنت بمیره! باید هر لحظه با اونها زندگی کنی. باید به آرزوهایت عشق بورزی! اما در تمام اینها باید آروم باشی و در عمق زندگی سیر کنی! رو سطح نمون که سطح زندگی تو رو از درون تهی می کنه. نذار تو یه مشت لباس، یه مشت مدرک و پول و طلا و خونه و قسط و شوهر گم بشی!!! باید رفت تو زندگی و با جریان اون جریان پیدا کرد. می پرسی یعنی چی؟ یعنی خودت و زندگیتو نه اون قدر ول بده که تو این جریان گم بشی و نه اینکه جدی بگیری و همش برای خودت برنامه ریزی کنی که اله می کنم و بله نمی کنم و فلان تاریخ باید اله بشه و بهمان. من که از نوع دوم بودم حالا بعد از پرداخت هزینه ای نسبتاً سنگین (لا اقل در نظر خودم) فهمیدم که باید آروم بود و هی هی سیخ به خودم نزنم که بجنب از برنامه ات عقب موندی!

پس باید در عمق خودت فرو بری! نه اشتباه نکن اصلا این حرف بوی عرفان بازی یا سلوک یا انزوا یا درون گرایی نمی ده! تمرینی که من به خودم دادم این بود که هر لحظه، وقت و بی وقت به خودم فکر می کنم. در هر شرایطی خودم رو تحلیل می کنم و تیغ جراحی رو می زنم به خودم و می شکافم. از اون تیغ ها که تا عمقتو بشکافه! مثلا الآن دستم تو مغزمه و حسابی مشغول جراحی امJ

نترس، همش به خودت فکر کن. بعد می بینی که چقدر به دیگران هم فکر می کنی. بعد می بینی اصلا خدخواه نیستی!

تمرین اینه که از تمام اون چیزهایی که بلدی خوب استفاده کنی، خصوصا در زمینه روان شناسی یا حتی روان کاوی. لازم نیست این کاره باشی. فقط لازمه که با خودت رو راست باشی و آروم.  برو به گذشته ها. برو اون جایی که تو رو ساخته. به همه چیز فکر کن. ببین به تو چی گذشته. آره برو....بچگی ها! نوجوانی ها! جوونی ها. وقتی پنج سالت بود! وقتی مامانت باهات قهر می کرد! شبها که بابات می اومد خونه! با خواهرت یا برادرت دعوات می شد! وقتی حسادت کودکانه داشتی! وقتی تحقیر شدی! وقتی تحسین شدی! رفتی مدرسه... بزرگ شدی رو بیاد بیار. ببین معلمت با تو چه کار کرده. ببین بچه های مدرسه رو تو چه اثری داشتن! آره جنگ رو به یاد بیار! وقتی یه دختر هفت و هشت ساله بودی رو بیاد بیار که بمبارون بود! ببین این بمبها با تو چه کار کرده! الآن اون جنگ کجای زندگی تو قرار داره.... یادت بیاد آدمها با تو چه کردند. مامانت، بابات، خواهر برادرات، معلمت، مدیر مدرسه، ناظم، فک و فامیل، همسایه ها، هم بازیهات، همه و همه در کجای مغزت هستن. بعد از چند روز که بری گذشته های دور، می بینی که چقدر چیز هست که تو رو خوشحال می کنه و بسیار بیشتر ناراحت. یهو می بینی یه اتفاق ساده همیشه تو ذهنت بوده و داره اذیتت می کنه. خب پس مرکز خرابکاری رو تو مغز پیدا کردی. قدم اول در این مرحله از جراحی اینه که تیغ باریک اما تیز تیز تیز تیز رو برداری و جزئیات رو بشکافی و خیلی منطقی با اونها برخورد کنی. اشتباه نزنی! خونریزی راه نندازی! مواظب باش! مبادا با خودت لج کنی یا اونها رو به شکل یه عقده ببینی. نه! باید با خودت کنار بیای. مثلا من یه مجموعه خاطراتی از مدرسه هایی که می رفتم که به قول معروف همیشه تو مخمه، دارم. اینکه تو ذهن قشنگ و کودکانه من چه ها که نکردند! چقدر ایدئولوژی، ارزش، هنجار و کلی چیز مزخرف دیگه کردند تو مغز ما. دیگه جمهوری اسلامی (صدا و سیما، نیروی انتظامی...) بماند!!!! مغزم پر از اینهاست. حالا بزرگ شدم و فراغتی پیش اومده که اثر تمام این آدمها رو تحت مدیریت خودم در بیاوردم. شاید یه روز مامانت خیلی خسته بوده و به تو کمتر توجه داشته، حالا تو باید یه عمر تو درونت اذیت باشی و ندونی از کجاست؟ گیریم فلان زنیکه ای که تو مدرسه با تو فلان کرد، اعتماد به نفست رو برای همیشه از تو گرفته باشه، نباید برای همیشه این زنیکه رو از ذهنت بندازی بیرون(البته با تیپا)؟ تا کی می خوای با این همه چهره عبوس که دوستشون نداری زندگی کنی؟ پس بیا با من همراه شو. نترس و ذهنت رو یه تکونی بده! من این کا رو دارم می کنم و دیدم که از توش یه عالم آدم بی خود ریخت بیرون... و دیدم این آدمهای بی خود با من چه کردند اما فقط تا امروز! دیگه این خبرها نیست....          

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در جمعه 31 شهریور1385 |
 

با توام ای حجم آهنی!

دلم برای حجمت تنگ است!

دلم برای با تو بودن و در تو بودن تنگ است!

یادت هست با تو بودم! سند تو به نام من بود! یادت هست؟ تو مال من بودی!

یادت هست من رو تنها نمیذاشتی! با من بودی! من در تو بودم!

آه که چقدر با تو امنیت رو تجربه کردم!

همه را دیدی! همه را شنیدی! همه چیز را از من و زندگی من فهمیدی!

رازهایم! دلتنگی هایم! خنده ها! ترسها! گریه ها! عربده هایم را تو دیدی و شنیدی!

یادت هست آن شب که فقط خدا می داند و تو که چقدر دلم داشت می ترکید با تو و در تو زدیم به جاده ها و رفتیم و رفتیم!

یادت هست آن شب که باران می بارید و من گریه امانم نمی داد با تو بودم و در آغوش تو گریه کردم! زار زدم! عربده می کشیدم! یادت هست؟ هیچ کس صدایم را نمی شنید جز تو.

یادت هست آن شبها که دیگر توان تحمل هیچ چیز را نداشتم تو باز با من بودی! یادت هست با هم فرار کردیم! یادت هست تو بودی و من و آن موقع بود که من در تو آرام شدم! آرام می دانی یعنی چه؟

یادت هست مرا بردی به خیابانهای کودکی ام ! تو خوب می دانستی درد من چیست که دلم آرام و قرار نداره! یادت هست مرا بردی و رساندی و در گوشه ای ایستادی و منتظر من ماندی تا قدمی بزنم، هوایی بخورم و باز به تو برگردم! تو همیشه پایم بودی برای گریز.

اما نه، همیشه دلتنگ نبودم! یادت هست عاشق شدم! یادت هست که تنها تو بودی که به ما مأوی دادی! چقدر نجواهای عاشقانه جوانی ام را شنیدی!

تو مهربان بودی و من در حق تو ظلم می کردم! تو بزرگ بودی! جا برای همه داشتی! برای تمام دوستانم میزبان مهربانی بودی! به آنها لطف داشتی و آنها را به هر جا که می خواستند می رساندی! مثل یک مرد مهربان برایمان غیرتی می شدی و در شبها پا به پای ما می آمدی! یادت هست حجم آهنی من؟

آه که همیشه در سرما گرم بودی و در گرما خنک! در باران چتر بودی و در برف پناه.

با تو احساس بودن را در خیابان برای اولین بار حس کردم! حس کردم که هستم! حس کردم بزرگ شدم!

همه را دیدی و به همه لطف می کردی! یادت هست کسی مریض بود، می بردیش به درمانگاه! عروسی بود می آمدی و پشت ماشین عروس بوق می زدی! یادت هست شب نامزدی ام تو بودی که با من آمدی! بهت گفتم بتاز که همه مهمانها آمدند و من نوعروس نیستم!!

گل به سرت زدی و در شب عروسی ام حاضر و آماده ایستادی!

آه ای حجم آهنی من! از تو دورم ولی هر روز ، هر شب ، هر لحظه که در حال تاختنم در توام! هیچ حجم دیگری جای تو را نخواهد گرفت! گران ترینها ، لوکس ترینها هم نمی توانند جای تو را بگیرند.

کاش می توانستم برای همیشه فرمان راندنم را به تو می دادم ... پراید سفید و نازنینم! با تو ام!         

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در یکشنبه 26 شهریور1385 |
 

بادبادکی می خواهم

که بپرانمش در باد

که ببینمش در نور

که برقصانمش در اوج

(همین چند دقیقه پیش سرودم:)

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در یکشنبه 19 شهریور1385 |
از همه کسانیکه فکر می کنند که اگر به من محبتی بکنند زیادیم می شه متنفرم. این بود اعلامیه من!

 یک روز بعد: از این فکر متنفرم.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در جمعه 17 شهریور1385 |

 

دیروز با مهرداد میناوند مصاحبه کردم. این یکی رو که اصلا فکر نمی کردم. بعد از فوتبال ایران و کره جنوبی رفتم. آدم خونگرمی بود و صد البته پولدار! اینها بماند.

وقتی قرار مصاحبه رو گذاشتم حسابی یاد ایام دبیرستان رو کردم. یادش به خیر سال آخر دبیرستان بودیم که مدرسه تصمیم گرفت ما رو مشهد ببره. البته بعدها فهمیدیم که زن حدادعادل که مدیرمون بود اون سفر رو ترتیب داده تا بیاد مشهد و از نزدیک خودش در مورد خواستگار دخترش که پسر رهبر بود، تحقیق کنه! این گفته خودش بود! بماند. ما راهی شدیم. قطار تهران مشهد که برای خودش ماجرایی بود. اون زمانها تب فوتبال حسابی داغ بود. چه می دونم استیلی یه گل زده بود؟ استرالیا را برده بودیم؟ جام جهانی رفته بودیم؟ خلاصه اینکه دخترای هم سن و سال ما همه عاشق یکی از فوتبالیستها بودن! خدایی تو فکر بچه های کلاس ما هر کسی بود غیر بازیکنهای تیم ملی. تا اینکه تو قطار تصمیم بر این شد که ما هم عاشق یکی بشیم. چه معنی داشت ما اصلا کاری به فوتبالیستها نداشته باشیم! گروه ما که یه هفتهایی بودیم که اصولا تصمیم گیرنده کلاس بودیم، اسم تمام بازیکنها رو روی یه تکه کاغذ نوشیم و قرار گذاشتیم که هر کسی هر اسمی به قرعه اش افتاد باید عاشق همون بازیکن بشه. خواننده ای که شما باشی، قرعه من مهدوی کیا اقتاد، عابد زاده به فاخره، کریم باقری به آزاده، و ... خلاصه بقیه رو خیلی یادم نیست. دیگه خنده بود که از ته ته دل می کردیم. چقدر خوش بودیم. من که از بانی های اصلی این بازی بودم برای داغ تر کردن مسأله حسابی ادای عاشقا رو در اوردم که مهدی کیا اله ست و بلست و فلانه و بهمانه و... بچه ها هم از خنده ریسه می رفتن. این ماجرا حتی بچه های خف مذهبی رو کشونده بود تو کوپه ما و حسابی سر همه رو گرم کرد. این ماجرا تموم شد و من که حسابی بازار گرمی می کردم هی هی به بچه یادآوری می کردم که تو عاشق کی بودی؟؟ و بعد بلند می خندیدیم. فردای اون روز که به مشهد رسیدیم، تصمیم بر این شد که برای نهار بعد از زیارت بریم رستوران آستان قدس رضوی یا به تعبیر من سرمایه دار بزرگ ایران. آقایی که شما باشید! خانومی که شما باشید! فکر می کنید چی شد؟ مهدی مهدوی کیا هم که اون روزها مشهد بوده دقیقا همون روز و همون ساعت اومده بود رستوران آستان قدس !!! باور می کنید؟ فقط صدای جیغ بود که وقتی بچه ها مهدوی کیا رو دیدن بلند شد. قیافه ماهروزاده دیدنی بود. بچه ها همه به من علامت می دادن. خنده بود که از ته دل می اومد. چه حال خوشی داشتم. مثل لیدرها به بچه ها می گفتم: هی بهتون گفتم از ته دل عاشق بشین! این هم نتیجه اش.

از اون روزها نزدیک به ده سال می گذره. ولی دیروز همش داشتم به این فکر می کردم که قرعه میناوند به کدوم از بچه ها افتاد که تازه بعد از ده سال جواب گرفت!

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در یکشنبه 12 شهریور1385 |
 تا حالا شده احساس کنی غیر از خدا کسی رو نداری؟ نه اشتباه نکن مواقع خطر رو نمی گم! زمانی که مریض داری رو نمی گم! وقتی تو تنگنا هستی رو نمی گم! موقعی که بی پولی و کلی قرض بالا اوردی رو نمی گم! برای رفع حاجات و برآورده شدن آرزوها هم نمی گم! اتفاقا وقتی رو می گم که مشکلی نداری. مریض نداری. سالم و سر حالی و هیچ آرزوی دست نیافتنی تو رو اذیت نمی کنه. همه چیز داره به خوبی پیش می ره ولی حس می کنی غیر از خدا هیچ کسی رو نداری که روش حساب کنی. بعد با خودت، آره تو دلت، تو همون جایی که نمی تونم ببینمش، تو همون جایی که درون و عمق خودتی و هیچ کسی نمی تونه بشنوه حتی از رو چشمت بخونه، می گی خدایا فقط تو رو دارم. خدایا فقط تو رو دارم. خدایا فقط تو رو دارم. خدایا فقط تو رو دارم. خدایا فقط تو رو دارم. خدایا فقط تو رو دارم. خدایا فقط تو رو دارم.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در جمعه 10 شهریور1385 |
 

نگران نباشید! البته با آنهایی هستم که از پست قبلی من اظهار ناراحتی و نگرانی داشتند. حرفی که در پست قبلی داشتم بر می گردد به یکی از مراحل «جراحی خود». وقتی روی خودت عمیق بشی و بر تک تک رفتارهایت دقت کنی تازه چیزهایی برایت روشن می شود که انگار قبلا اصلا آنها را ندیدی! فقط کمی دقت لازم است تا آدم متوجه بشه که در مغزش اصولی محکم وجود داره که پایه و اساس سستی داره. روزها می گذره و با این اصول زندگی می کنی. هیچ چیز سخت تر از این نیست که آدم از ریشه به مساله اشتباه نگاه کرده باشه. ولی خب گناه که نکرده می تونه خودش رو از ریشه تغییر بده!

یه شب موقعی که دیگه وقت خواب بود یه احساس عجیبی پیدا کردم که حتما نتیجه دقت زیادم به حال و روزم بود. احساس اینکه چقدر دایره آدمهایی که با آنها ارتباط عاطفی دارم داره کوچک می شه. دیگه تعداد کل آدمهایی که به قول معروف قربون صدقه هم می ریم داره اندازه تعداد انگشتانم می شه! احساس کردم اینقدر تو خودم دارم می رم (البته نه به معنی درون گرایی) که دیگه انگار نمی تونم محبتهای دیگران را اندازه گیری کنم ! نمی تونم علاقه شون رو به خودم محاسبه کنم! حتی مادرم و پدرم که قاعدتا باید از روی حس غریزه هم که شده منو دوست داشته باشن و دیگه دست خودشون نیست! البته می دونم که این مرحله به نوعی جز جراحی خود محسوب می شه. زمانی که مفهوم عاطفه و محبت باید از وابستگی و نیاز جدا بشه! زمانی که باید اون ته تهای ذهنت تمام گره ها رو باز کنی. بعد می بینی یه گوشه ذهنت یه چیزی داشته عذابت می داده! مثلا گره بر می گرده به چند سال پیشا موقعی که غرق در مشکلاتی بودی و فلانی که قدرت حداقل محبتی را داشته، نفهمید! نفهمید و نفهمید! آنها شاید هرگز نفهمند که من فلان روزها بوده که از آنها محبت طلب می کردم و آنها به خیال خودشان منو خیلی دوست داشتن! اون شب که حسابی قاط زده بودم تازه داشتم می فهمیدم که روی محبت کسی حساب نکنم! به محبت نیاز نداشته باشم چون ممکنه طرفم اون لحظه نفهمه که من چقدر بهش نیاز دارم و از من دریغ کنه! و این گره ای بشه که چند سال بعد باید بازش کنم! محبت برای محبت و نه برای غایت!

خلاصه اینکه الان مشغول «گره گشایی» هستم. فکر کنم باید برم کنار دریا بدوم و با هر نفسم کینه ها و ناخوشی هایی که اون ته تها موندند رو بریزم بیرون! دریا تنها می تونه اونها رو از من بگیره!

 

بماند ... روزهای خوشی رو داریم می گذرونیم. نوشته هایم در بی بی سی کار می شه! تو یه مجله دیگه هم هفتگی مطلب می دم. برای تهیه گزارش هم با محمد حامد و دوربین قشنگمون می زنیم می ریم بیرون. کتاب زیاد می خونم و از اینکه این فرصت رو دارم بسیار خوشحالم. دیشب دویست صفحه رمان خوندم. یه رمان کاملاعشقی ایرانی به نام دالان بهشت که چند سال پیشها تو ایران مد بود ولی من تازه تمومش کردم. همیشه وقتی تو ایران یه چیزی مد می شه من یکی که بهش کاری ندارم. مثلا من این روزها تازه دارم بنیامین گوش می دم خنده دار نیست!

هفته پیش به بهانه احترامی که برای روشنفکران رنو سوار دهه شصت ایران داریم یه رنو با اقساط شش ساله خریدیم. یعنی الان اگر بچه دار بشیم وقتی خواست بره مدرسه می تونه بگه مامان و بابام با ماشینشون منو رسوندن

 

زندگی همینه دیگه، نه؟ باید خوش بود دیگه، نه؟ باید خودت رو تو جریانش بگذاری و هی هی دستکاریش نکنی! باز یاد حرف فروغ افتادم : خودت را در جریان زندگی قرار بده و سعی کن فکر کنی که هیچ اتفاقی نیفتاده، بگذار همه چیز در ذهنت ته نشین شود. آن وقت هر روز در تو استحاله ای جدید صورت می گیرد!    

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در یکشنبه 5 شهریور1385 |
 

دیگه انگار هیچ کسی رو نداری      غیر خودت

دیگه انگار به هیچ کس نمی تونی اعتماد کنی    غیر از خودت

دیگه انگار کسی پشتت نیست     غیر از خودت

دیگه انگار تنهای تنهایی    غیر  از خودت

دیگه انگار محبتی نیست   غیر از خودت

دیگه انگار مهربونی نیست     غیر از خودت

دیگه انگار فداکاری نیست     غیر از خودت

دیگه انگار نمی شه به کسی اعتماد کرد    غیر از خودت

دیگه انگار کسی نیست که نیست     غیر از خودت

دیگه انگار جایی نمانده    غیر از خودت

دیگه انگار به کمک کسی نمی شه حساب کرد     غیر از خودت

دیگه انگار نوازشگری نمانده     غیر از خودت

دیگه انگار دلسوزی نمانده    غیر از خودت

دیگه انگارباید قبول کنی که تنها خودتی که می تونی از خودت حمایت کنی! این «خود» چقدر محکم، نازک، شکننده، بی رحم، مهربان، تیز، برنده، نرم، گستاخ، آرام، خشک، سرد و سوزان شده! این بود محصول من.  

  

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در چهارشنبه 1 شهریور1385 |