هنوز «جراحی خود» ادامه داره و حالا حالا ها تموم نمی شه. این جراحی از اون جراحی هایی است که باید تا درمان کامل که شاید سالها و حتی تمام عمر باشه، ادامه داشته باشه. اما مرحله ای که الآن هستم:
در مراحل اولیه جراحی خود باید نترسی و با خودت شفاف و روشن باشی! باید اهداف و رسالتی که در زندگی داری رو خوب پیدا کنی و نذاری که در گوشه های ذهنت بمیره! باید هر لحظه با اونها زندگی کنی. باید به آرزوهایت عشق بورزی! اما در تمام اینها باید آروم باشی و در عمق زندگی سیر کنی! رو سطح نمون که سطح زندگی تو رو از درون تهی می کنه. نذار تو یه مشت لباس، یه مشت مدرک و پول و طلا و خونه و قسط و شوهر گم بشی!!! باید رفت تو زندگی و با جریان اون جریان پیدا کرد. می پرسی یعنی چی؟ یعنی خودت و زندگیتو نه اون قدر ول بده که تو این جریان گم بشی و نه اینکه جدی بگیری و همش برای خودت برنامه ریزی کنی که اله می کنم و بله نمی کنم و فلان تاریخ باید اله بشه و بهمان. من که از نوع دوم بودم حالا بعد از پرداخت هزینه ای نسبتاً سنگین (لا اقل در نظر خودم) فهمیدم که باید آروم بود و هی هی سیخ به خودم نزنم که بجنب از برنامه ات عقب موندی!
پس باید در عمق خودت فرو بری! نه اشتباه نکن اصلا این حرف بوی عرفان بازی یا سلوک یا انزوا یا درون گرایی نمی ده! تمرینی که من به خودم دادم این بود که هر لحظه، وقت و بی وقت به خودم فکر می کنم. در هر شرایطی خودم رو تحلیل می کنم و تیغ جراحی رو می زنم به خودم و می شکافم. از اون تیغ ها که تا عمقتو بشکافه! مثلا الآن دستم تو مغزمه و حسابی مشغول جراحی امJ
نترس، همش به خودت فکر کن. بعد می بینی که چقدر به دیگران هم فکر می کنی. بعد می بینی اصلا خدخواه نیستی!
تمرین اینه که از تمام اون چیزهایی که بلدی خوب استفاده کنی، خصوصا در زمینه روان شناسی یا حتی روان کاوی. لازم نیست این کاره باشی. فقط لازمه که با خودت رو راست باشی و آروم. برو به گذشته ها. برو اون جایی که تو رو ساخته. به همه چیز فکر کن. ببین به تو چی گذشته. آره برو....بچگی ها! نوجوانی ها! جوونی ها. وقتی پنج سالت بود! وقتی مامانت باهات قهر می کرد! شبها که بابات می اومد خونه! با خواهرت یا برادرت دعوات می شد! وقتی حسادت کودکانه داشتی! وقتی تحقیر شدی! وقتی تحسین شدی! رفتی مدرسه... بزرگ شدی رو بیاد بیار. ببین معلمت با تو چه کار کرده. ببین بچه های مدرسه رو تو چه اثری داشتن! آره جنگ رو به یاد بیار! وقتی یه دختر هفت و هشت ساله بودی رو بیاد بیار که بمبارون بود! ببین این بمبها با تو چه کار کرده! الآن اون جنگ کجای زندگی تو قرار داره.... یادت بیاد آدمها با تو چه کردند. مامانت، بابات، خواهر برادرات، معلمت، مدیر مدرسه، ناظم، فک و فامیل، همسایه ها، هم بازیهات، همه و همه در کجای مغزت هستن. بعد از چند روز که بری گذشته های دور، می بینی که چقدر چیز هست که تو رو خوشحال می کنه و بسیار بیشتر ناراحت. یهو می بینی یه اتفاق ساده همیشه تو ذهنت بوده و داره اذیتت می کنه. خب پس مرکز خرابکاری رو تو مغز پیدا کردی. قدم اول در این مرحله از جراحی اینه که تیغ باریک اما تیز تیز تیز تیز رو برداری و جزئیات رو بشکافی و خیلی منطقی با اونها برخورد کنی. اشتباه نزنی! خونریزی راه نندازی! مواظب باش! مبادا با خودت لج کنی یا اونها رو به شکل یه عقده ببینی. نه! باید با خودت کنار بیای. مثلا من یه مجموعه خاطراتی از مدرسه هایی که می رفتم که به قول معروف همیشه تو مخمه، دارم. اینکه تو ذهن قشنگ و کودکانه من چه ها که نکردند! چقدر ایدئولوژی، ارزش، هنجار و کلی چیز مزخرف دیگه کردند تو مغز ما. دیگه جمهوری اسلامی (صدا و سیما، نیروی انتظامی...) بماند!!!! مغزم پر از اینهاست. حالا بزرگ شدم و فراغتی پیش اومده که اثر تمام این آدمها رو تحت مدیریت خودم در بیاوردم. شاید یه روز مامانت خیلی خسته بوده و به تو کمتر توجه داشته، حالا تو باید یه عمر تو درونت اذیت باشی و ندونی از کجاست؟ گیریم فلان زنیکه ای که تو مدرسه با تو فلان کرد، اعتماد به نفست رو برای همیشه از تو گرفته باشه، نباید برای همیشه این زنیکه رو از ذهنت بندازی بیرون(البته با تیپا)؟ تا کی می خوای با این همه چهره عبوس که دوستشون نداری زندگی کنی؟ پس بیا با من همراه شو. نترس و ذهنت رو یه تکونی بده! من این کا رو دارم می کنم و دیدم که از توش یه عالم آدم بی خود ریخت بیرون... و دیدم این آدمهای بی خود با من چه کردند اما فقط تا امروز! دیگه این خبرها نیست....
