تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
 

الان بهم یه دوستی زنگ زد که شاید با کمتر کسی اینقدر راحت بودم و هیچ وقت احساس نمی کردم که برای اینکه منو بفهمه باید کلی بهش توضیح بدم. یه دوست چند ساله که پر از شور و شوق و پر از ایمانه. یه دوستی که یهو می بینی داره برات مثنوی می خونه ... می خونه و می خونه و تو از این همه استعداد و حافظه متعجب می شی. یه دوست جدید که کم تونستم ببینمش. یه دوستی که هزار بار باهم گپ زدیم و گفتیم که دیگه نمی تونیم تو ایران زندگی کنیم و بهایش را هر چه قدر سخت و زیاد می پردازیم.

این دوست  الان برای خداحافظی زنگ زد. گفت من هم دارم از این جهنم می یام بیرون! آره علیرضا حمیدی هم داره می ره کانادا! این روزها خبر رفتن خیلی ها رو از ایران می شنوم و دیگه انگار عجیب نیست.

 

+سه شنبه 31 مرداد1385 |

 

همیشه دلم می خواسته ذهن تحلیلی و گاه انتقادی ام به دبی رو به نوشته تبدیل کنم اما به هر دلیلی نمی شد ولی از امروز به بعد تصمیم دارم دیدم رو بنویسم تا بعدها بتونم در موردش قضاوت کنم. امثال ما ها با این دید انتقادی و ذهن تحلیل بهترین جای دنیا هم که بریم بازهم بهانه ای جور می کنیم که بشینیم در موردش فلسفه بافی کنیم که تاریخش اله نظام سیاسی اش فلانه زندگی روزمره اینجا بهمانه و ... انگاری دوست داریم این همه تئوری که خوندیم رو یه جا بکار ببریم. اینجا نمی خوام تمام چیزهایی که در مورد دبی فکر می کنم رو بنویسم ولی هر از چند گاهی خواهم نوشت البته شاید با زبان طنز.

اول از همه باید گفتمان جاری رو کمی بشکافم: من هفت سال است که اقامت دبی دارم و این باعث می شد که در سال در زمانهای مختلف چند باری به اینجا رفت و آمد داشته باشم. مثلا تابستون که آدم ها با یه شعله آتیش تو خیابونها راه می رن چون گرما می زنه و موهاشون شعله می گیره! یا مثلا ماه رمضون که رستورانها همه می بندن و این اروپایی های بیچاره گرسنه و تشنه این ور اون ور می دون! یا فصل فستیوالهای خرید که دبی مث یکی از شهرهای سعودی می شه از بس که سعودی می یاد! من ادعایی در شناخت دبی ندارم ولی به چشمم دیدم که در عرض یک هفته یک طبقه از یک برج رو بسازن! دیدم که در فاصله شش ماه یک برج ۳۰ طبقه ساخته شده! و اون موقع با خودم گفتم: اااااا اینکه اینجا نبود!

اینها هم بماند که دبی در منطقه مقام اول از نظر بانکداری، سیستم مالی، بیمه، منطقه آزاد، بنادر، رشد سرمایه گذاری، امنیت، دولت الکترونیک، صادرات، هتلدارای، .....تا بهترین ساحل و مراکز تفریح رو داره.

 

چند گروه همیشه تو مخ من می رن که بیشترشون دبی رو هم ندیدن این فرآیند چنین شکل می گیره:

(وقتی مریم گلی به ایران می رود)

زنهای مذهبی و کمی تا قسمتی سنتی: به سلام مریم خانوم. رسیدن به خیر. خانواده خوبن؟ (و بلافاصله ولوم صدایشان را کم می کنن و می پرسن): اونجا خیلی فساده؟ همینطور زنهای... تو خیابونها رد می شن؟ زنهای ... از ایران می یارن اونجا؟ همش دارین از این زنهای ... می بینین؟ همش همه دارن لخت راه می رن؟ همش اونجا ساحله؟

مریم گلی: (خیلی ریلکس) نه! نمی دونم من جایی که زندگی می کنم و جاهایی که رفت و آمد دارم که اینجوری نیست! ما با ساحل کیلو مترها فاصله داریم! والا من تو تهران بیشتر از این زنهای ... دیدم (با قهقهه که خجالت بکشه و بدونه که خودشه که داره کنار زنهای ... زندگی می کنه و نه من)

یه زن دیگه مذهبی و کمی تا قسمتی سنتی: (می خواد ماله بکشه رو حرف چرند رفیقش) نه مریم جان ! اونها شب می یان بیرون.

مریم گلی: (تو دلش: مگه اونا خفاشن:) والا من شبا از زور خستگی تو رختخوابم افتادم. حالشو ندارم برم تو خیابونا بشمارم کی بیرونه کی نه!

دسته بعدی زنهایی هستند که تلاش دارن سنتی نباشن ولی عمیقا اصول بی منطقی در ذهن کوچکشان دارن.

اون زنه که می خواد سنتی نباشه: به به سلام! چطوری؟ تپل شدی! خوش می گذرونی دیگه! بابا حالشو می برین تو دبی یا! کاش ما هم می تونستیم بیایم.(بلافاصله) من شنیدم دبی خیلی دیسکو داره؟ اینجوری واقعاً؟

مریم گلی: دیسکو! خب آره مث هر جای دیگه تو دنیا غیر از ایران که همه تو خونه هاشون دارن.

اون زنه که می خواد سنتی نباشه: (فهمید که سوال چیپی پرسیده) راستی کجا می شینی ؟

مریم گلی: فلان جا.

اون زنه که می خواد سنتی نباشه: واقعا !!!! من شنیدم اونجا پره دیسکو و دنسینگه!!!! وای خوشباحالتون!

مریم گلی: (هاج و واج) برای چی؟

بعضی از مردها هم می خوان حرفهای خاله زنکی نپرسن می زنن تو بیراهه.

مردی که می خواد حرفهای جدی بزنه: مریم خانوم ! می دونید که دبی با پول ایرانی ها ساخته شده. اگر ایرانی ها نبودن دبی دیگه هیچی. اونها هر چی دارن از ایرانی ها دارن. همش پول ماهاست. از برکت ایران اونجا پا گرفته. دبی ایها مدیون ملت ما هستند. (کم کم دیگه پای منبر می ره و لفظ قلم حرف می زنه) اگر همین ایرانی ها نبودند و پولهایشان را بازارهای دبی مثل دی تو دی خرج نمی کردند آنها چگونه می توانستند بزرگترین هتلها، بلندترین برجها، بزرگترین مراکز خرید، وسیع ترین مناطق آزاد، بنادر، شبکه های حمل و نقل، شهرکهای رسانه ای و اینترنتی را بسازند؟ چگونه می توانستند این بودجه را فراهم کنند؟ ایرانی ها بودند!

مریم گلی: (تو دلش: آخه احمق چی بهت بگم) نه اینجوریها هم نیست!!! می گیریم ایرانی ها می رن اونجا رخت و لباس می خرن بعضی هاشون هم خونه و ویلا! ولی همش که پول نیست!!! عربها فهمیدن که باید آزادی و امنیت رو.... (مریم گلی می بینه که حوصله نداره).... عربها از ما امنیت رو در سیستم بانکی و مالی که دیگه یاد نگرفتن؟ منطقه آزاد رو که از ما ندزدین؟ شما می دونید بزرگ ترین سرمایه دارن در دبی سعودی ها و انگلیسی ها هستن؟ می دونید ایران در رتبه های خیلی پایین تر قرار داره؟ می دونید پروژه های عظیمی داره تو دبی ساخته می شه که حتی یک ایرانی هم در آن شراکت نداره؟ می دونید هندیها و ترکها به لحاظ سرمایه گذاری از ما جلو تر هستن؟ شلوغ شدن دی تو دی و سیتی سنتر یا منگو و زارا یا خرید دهها آپارتمان در دبی مارینا و بیزینس بی که دلیل سرمایه گذاری نیست!!! (اینجا دیگه مریم گلی اعصاب نداره)

بقیه ماجرا بماند برای بعد...

 

    

+دوشنبه 30 مرداد1385 |
 بابا جان چرا حسودی می کنی؟ مگه من چه کار کردم؟ حق تو رو که نخوردم! چرا اینحوری به مساله نگاه می کنی! چرا انرژی منفی می فرستی با اون چشات که الهی در نیاد! هر چی می کشم از این حسادته! از چیزی هم که بدم می یاد اینه که بگم به من حسودی می شه ولی ببین الان چی کشیدم که دارم می نویسم! ولی لامصب این وبلاگو که نمی خونه تا بفهمه! خب عزیز من یه کمی اعتماد به نفستو بالا ببر ! مگه اون موقع که من سخت ترین ساعتهای عمرم رو می گذروندم به تو که احساس خوشبختی می کردی حسودی می کردم! حالا اشکال نداره چشماتو دوباره باز کن و راحت باش و بپذیر ! آره من هم دارم خوشبختی رو مزه مزه می کنم! آره خوشبختی مال همس! آره همینه! آره 

+شنبه 28 مرداد1385 |

 

«شرایط زندگی انسان تابع نیتهای اوست. رفتار و کردار شکوفه های درخت اندیشه‌اند و منش و سرنوشت میوه های درخت رفتار.»   آیین زندگی مردمان مؤثر (First things First)، استفان کاوی، ترجمه آل یاسین، انتشارات هامون.

 

زندگی آروم آروم در حال حرکت است. زمان می گذره و من از این بابت خوشحالم. گذشت زمان احساس آرامش به من می ده. گذر زمان چیزهایی را نشان می ده که من دیوانه وار دوستشان دارم و از اینکه می بینم می گذره لذت می برم. اینو دوست دارم که قبلا حرص و جوش یه چیزهایی را می خوردم ولی الان نه! دوست دارم که قبلا اشتباه فکر می کردم ولی با گذشت زمان فهمیدم که چی جوری فکر کنم! دوست دارم که زود قضاوت می کردم و گذر زمان بهم نشون داد که قاضی خوبی نبودم! از اینکه گذر زمان حالم رو می گیره حال می کنم! از بی صبری هایم خوشم می یاد که با گذشت زمان یه جور دیگه می شه. اینکه زمان همه چیز رو تغییر می ده خوشم می یاد. یه روز با یه نفر دشمنی بعد می بینی رفیق فابریکش شدی!؟ یه روز با یکی خوبی ولی زمان جوری می چرخه که به خونش هم تشنه می شی!؟ یه روز لباست یه جوره روز بعد به خودت فحش می دی که من چرا اینجوری بودم؟! یه روز گوش کردن صدای ابی برات گناه بود حالا اگر یه روز گوش نکنی دیوونه می شی!؟ یه روز از گفتن فلان حرف می ترسیدی حالا مثل شیر ژیان هر چی بخوای می گی؟! یه روز از خیلی ها می ترسیدی ولی حالا از هیچ چیز نمی ترسی!؟ یه روز خدا خدا می کردی زمان بگذره حالا حال می کنی که داره برای خودش آروم آروم می گذره!؟ یه روز از هر تغییری می ترسیدی ولی حالا خودت را رها کردی و آماده تغییری!؟ یه روز افق فکرت تنها به یک ماه می رسید ولی الان میتونی پنجاه سال دیگه رو ببینی!؟

زمان خوبه که داره می گذره حتی اگر با خودش چند موی سفید با چند چروک کوچولو دور چشم بیاره...من که باکم نیست! 

    

+سه شنبه 24 مرداد1385 |

 

من الان تحت درمان هستم. نترسید! تحت درمان کتاب آیین مردمان موثر هستم. تحت درمان اینکه چگونه زندگی کنیم، عشق بورزیم، یاد بگیریم، و از خودمون اثر ارزشمندی به جا بذاریم. من دارم درمان می شم. برای اینکه تازه دارم می فهمم که من مریض بودم و سالها از این بیماری ها رنج می بردم. مریضی که فقط سرماخوردگی، سرطان و گلودرد نیست! مثلا من در برنامه ریزی روزانه ناتوانم. نمی تونم برای رسیدن به اهداف و رسالتهای مهم در زندگی ام برنامه ریزی کنم. قوه اراده ام ضعیف شده. هدف دارم اما در اولین قدم انگیزه ام را از دست می دهم. بین چند کار مهم نمی توانم مدیریت کنم و در نهایت کار کم اهمیت تر را انتخاب می کنم. در ارتقای رشد فردی ناتوان شدم. در ورزش کردن تنبل هستم. در روابط با دیگران مشکل دارم. در کار گروهی ضعف هایی دارم. هنوز استقلال مالی ندارم. هر از چند گاهی در زندگی شخصی و ذهنی ام دچار بحران می شوم. احساس گناه دارم که از کارهای مهم در زندگی ام غفلت کردم. به فوریت بیشتر اهمیت می دهم تا به کارهای مهم و ضروری. فرصت های طلایی را ارزان از دست می دهم. در قوی کردن نیروی درونم ناتوان هستم و نمی توانم از کل انرژی ام استفاده کنم. اما همه اینها هستم ولی تصمیم دارم خودم را معالجه کنم. عیب که نیست، درمان می شه.

قدم اول همینه که کلاه مبارک را از سر خودت برداری و بپذیری که مشکلاتی هست که در زندگی تو را ناراحت می کند که تنها از خودت ناشی می شود و نه از دیگران یا شرایط حاکم. من الان در همین مرحله هستم. دارم می فهمم که زندگی فعلی من حاصل من و تصمیم گیریهای من است و نه شرایط.

این کتاب را اگر مثل من هستید بخوانید. دوای درد بی درمان امثال ما خواهد بود. البته باید آدم به یه جایی برسه که دیگه این امراض امانش را بریده باشند تا درک کنه این کتاب چی می گه. به نظر من این کتاب به آدم نسخه هایی می ده که اگر به موقع و سر وقت داروهاشو بخوری حتما خوب می شی. من مدت درمانم هنوز تمام نشده ولی یه چندتایی آمپول فشار قوی زدم که داره از این رو به این روم می کنه. اولیش همینه که دارم می فهمم به خودم ظلم کردم. و دومی اش اینکه این ظلم را می شه جبران کرد. می شه روی قابلیتهای فردی در چهار جنبه اساسی زندگی یعنی جسمی و مادی، عاطفی- اجتماعی، ذهنی و معنوی سرمایه گذاری کرد. 

         

+پنجشنبه 19 مرداد1385 |
برای صد سال دوندگی در راه آزادی ... و این راه به نا کجا می رسد

آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده‌ای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی‌ماند ...
که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی ست
که حضور انسان
آبادانی ست
                                احمد شاملو

+دوشنبه 16 مرداد1385 |

 

چند هفته ای است حسابی مشغول جراحی زندگی ام هستم البته با دستیاری محمد حامد و به قولش در این روزها ما برای اولین بار به مرحله نقد از خود رسیدیم. شاید این نقد به سن بیست و شش سالگی برگردد. اما به هر حال برای من خیلی مفید بود. مراسم و آیین نقد خود باید طی روزها و شبهایی انجام شود که فرد در جریان زندگی معمولی آن هم نه در سطح بلکه در عمق آن خودش را بیرون بکشد و با نگاهی موشکافانه تمام جزئیات زندگی پیش از اینش را کالبد شکافی کند. این کاری بود که ما در این هفته ها کردیم. مثلا روی مبل نشسته ایم و بعد از چند دقیقه سکوت شروع می کنیم که یادت هست فلان روز در فلان برهه در فلان شرایط در فلان فرصتی که برایمان پیش آمد چقدر کوتاهی کردیم!! و بعد منطقی با زاویه دید یه آدم بالغ با هم شرایطمان را بررسی می کنیم. بدون هر گونه دعوا و مشاجره و حتی با قهقه های بلند من که آی وای من چقدر احمق بودم!!! نقد خود یک اشکال دارد اینکه بعد از چند روز احساس می کنید که الان چی؟ نکند الان هم مرتکب خطاهایی هستم که در آینده آن را حماقت می نامم؟ نقد چند سال دیگر به الان من چیست؟؟ و این فکر که اصلا هم خنده آور نیست باعث می شه از روی ناتوانی از اینکه آینده در دست تو نیست زار هم بزنی. توی یه کتابی خوندم که ما مسئول تصمیم گیری هایمان هستیم و نه نتیجه آنها. به هر حال نقد خود و شاید بهتر است بگم نقد پنجساله در این مدت برایم خوب بود و توانستم به خودم بقبولانم که اصولی که شاید سالها سرش اصرار داشتم را طور دیگری نگاه کنم. نقد خود باعث می شه نقشه جلوی رویت را مجددا نگاه کنی که مبادا اشتباه بری. 

 

دنیای عجیبیه! وقتی از تهران خبر جدایی دو دوستت را می شنوی در همان زمان خبر ازدواج یه دوست قدیمی را هم در آمریکا می شنوی و درست همون موقع یه دوست قدیمی تر که سه سال باهاش حرف نزدی و تنها تو خواب می دیدیش از مالزی بهت ایمیل می زنه که هنوز براش یه دوستی و دوستت داره.

 

 

+یکشنبه 15 مرداد1385 |
وقتی از تهران بهت یه خبر می رسه و حسابی دلت می گیره و دستت می لرزه و تنت سرد می شه و عرق می کنی و صدات می لرزه و بغض تو گلوت خفه ات می کنه و می دونی از دستت هیچ کاری بر نمی یاد تازه می فهمی که یه چیزی رو از دست دادی... کاش تهران بودم! 

کاش می شد آخر تابستان می رفتیم لندن و یک صبح زود راه می افتادیم برای پاریس! حتما ۹ صبح پاریس بودیم.

نمی دانم بر سر آن گلدون سفید ایکیا چه خواهد آمد! یعنی باید ۲ تا می خریدیم؟

اتاق ۲ نفره تو بهترین هتل دبی رزرو کنم؟ 

+چهارشنبه 4 مرداد1385 |
لعنت به همه ! لعنت به نظام آموزشی ایران ! چی به ما یاد دادن ؟ برای ما چه کار کردن ؟ لعنت به فرهنگ ما ! به ما چی یاد داد ؟ چه فایده ای برای ما داشت ؟ لعنت به سنت های ما ! برای ما چه داشت؟ لعنت به مدرسه ها و دانشگاه! به من چه آموخت؟ چه اهمیتی داشت آنچه که یاد گرفتیم؟ لعنت به پاسپورت ایران! در کجای این دنیا به من جا می دهند؟ در کجا احترام خواهم دید؟ در کجا حقم و حقوقم را رعایت می کنند؟ به کجا اجازه ورود خواهم داشت؟ لعنت لعنت لعنت لعنت باید از صفر شروع کنم! انگار در این بیست و شش سال اتفاقی نیفتاده. انگار نه انگار.

آدم وقتی اینجا با انگلیسی ها روبه رو می شه دلش کباب می شه! اونها کجان ما کجا! می دونستین پایه حقوق یه آدمی که تنها پاسپورت انگلیسی داره با یه ایرانی چقدر فرق داره؟ نزدیک به چهار تا پنج برابر! یعنی چی؟ باور کنید یه دختر بیست و شش ساله انگلیسی با تحصیلات من خیلی با من فرق داره....خیلی. بماند! حالا گیریم من عاشق ایرانی بودنم هستم آخه بابا جان این همه درس و دانشگاه برای من چه کرد؟ این همه سنت و فرهنگ یه ذره اش به دردم نخورد! چی یاد گرفتم؟ هیچ

چه حس غم انگیزی دارم و انگار اعتماد به نفسی در من دیگر نیست!     

+سه شنبه 3 مرداد1385 |