تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع


چیزی را که دوست داری به دست بیاور وگرنه مجبوری چیزی که به دست می آوری را دوست بداری!

این حرف دل منه که شکسپیر زده و بعد احسان رافتی تو وبلاگش گذاشته و من آن را یافتم. وقتی به یه وبلاگ گیر بدم می شینم ۲ ساعت همش رو می خونم.  الان هم این اتفاق افتاد.

 

پیوست:هوراااااا خبرهایی که تنظیم می کنم صفحه اول روزناممون چاپ می شه! اون چیزی که می خواستم رو بدست آوردم!   

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در دوشنبه 22 خرداد1385 |
رو بقیه چقدر باید حساب کرد؟ رو پای خودم  بیاستم با به دیگران هم تکیه کنم؟ تا کی ؟ تا چه سنی؟ این سوالاتی است که شاید همه بهش فکر کنن اما به نظرم باید برای آدم پیش بیاد تا با وجودش اینها رو حس کنه. من تو همین چند دقیقه پیش عمیقا احساس کردم که وابستگی به هر شکلش به ضرر آدمه. بهتره آدم رو کسی حساب نکنه و محکم و قوی خودش زندگی شو پیش ببره. بره تو عمق زندگی و منت هیچ کس رو نکشه. بذاره جریان زندگی اونو با خودش ببره. رها باشه و زیر هیچ شرطی نره. رها باشه و از این سنتهای احمقانه خودش رو بیرون بکشه. اگر  الان زندگیم از دور یه جورایی بی سر و سامان نشون می ده برای اینه که همش خواستم  بین مرزی که دیگران برام طراحی کردن و اون چیزی که دلم می خواسته زندگی کنم. ولی این دو خط موازی به جایی نمی رسه و باید یکی را انتخاب کنم.  

 

 پاورقی: تا اطلاع ثانوی به سراغ هیچ آدمی نمی رم:)

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در جمعه 19 خرداد1385 |
چقدر آدمها بهم خیانت می کنند!! زن به شوهر ! شوهر به زن! فرزند به والدین! والدین به فرزند! همکار به همکار! استاد به دانشجو! مدیر به کارمند! کارمند به مدیر!... تازه دارم می فهمم دنیا چه خبره. این چند وقت چیزهایی دیدم و شنیدم که اصلا باورم نمی شه!

دلم برای زنی به شدت می سوزه که بچه دار نمی شه و شوهر نامردش... روز قیامتی هم هست! نه؟

امشب محمد حامد یه حرف قشنگ زد: اگر آدمها تو زندگی با شهامت نباشن یا به خودشون یا به دیگران خیانت می کنن! اگر دنبال اون چیزی که دوست دارن نرن حتما با این کارشون به خودشون یا دیگران ظلم می کنن!

چند روزی است که داریم به یکی ار مهمترین و جسورانه ترین اتفاقات زندگی مون جدی فکر می کنیم. هیچی نمی گم تا موقش بشه و همه رو غافلگیر کنم!!! دیشب دیگه بابام باورش شد که مخ من و همسر گرامی یه جورایی تاب داره:))

امروز مدیرم کلی بهم ایراد گرفت. احساس خوبی نبود ولی از چرندیات استادها که در دانشکده بهم می گفتند خیلی بهتر بود. قابل توجه فاخره که می گفت درس خوندن بهتر از کاره!

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در چهارشنبه 17 خرداد1385 |
برای سالروز تولد عزیزترینم

صدا کن مرا صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در سه شنبه 9 خرداد1385 |
مثلا زندگی در یک مکالمه اینطوری:

خدا: تو باید بری روی زمین

من: با چی؟     

خدا: با این تن. با این ژن. با این هوش. با این حافظه. با این...

من: اوه.... باشه!!! می رم ولی یه شرط داره!

خدا: تو برو هر شرطی داشته باشی من قبول می کنم

من: زندگی به شرط خنده!

... و من آمدم و نفهمیدم این شرط اجرا شد یا نه... 

(به قول همکارم که الان هم من روزی صد بار می گم: هیچم این خبرا نیست! همینه که هست.)

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در چهارشنبه 3 خرداد1385 |