تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
اگر می خواهید کمی به خودتان بیایید این را حتما بخوانید: گیتی برایمان هدیه گرانبهایی گذاشته.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385 |
سکوت خیلی خوبه... اینکه آدم کم حرف بزنه یا در برابر دیگران سکوت کنه. صبر هم خیلی خوبه... اینکه آدم آروم باشه و به زمان فرصت بده تا بگذره. زمان به آدم خیلی چیزها رو نشون می ده... فقط باید بهش اعتماد کرد و بهش اجازه بدی بگذره. ممکنه اولش بد پیش بره ولی همین که فکر کنی داری صبر می کنی به تمام هستی انرژی ای می دی که کم کم مقابل تو تسلیم می شه. صبر و به قول معروف دندون رو جیگر گذاشتن یه قدرتی به آدم می ده که طبیعت می تونه اون رو دریافت کنه و به نظر من تاب مقابله باهاش رو نداره.

من به ذکر معتقدم. اینکه آدم یه چیزی رو با خودش تکرار کنه. هزاران بار تا زبان قلب به صدا در بیاد. اما ذکرهای من از نوع عرفا نیست. مثلا وقتی از کنار مغازه لباسهای مارک دار که اینجا زیاده رد می شم با خودم صد بار تکرار می کنم:

          تن آدمی شریف است به جان آدمیت           نه همین لباس زیباست نشان آدمیت                  

بعد یک احساس خوب از آدمیت و لباس پیدا می کنم. یا وقتی احساس می کنم که نباید از کسی کمک بگیرم. یا شرایط جوریه که نمی تونم رو به کسی بندازم هزار بار با خودم می گم:

هر که نان از عمل خویش خورد منت حاتم طایی نبرد. اون وقت یه معجزه رخ می ده!!! قوی می شی و می تونی از پس کارت بر بیایی. از تکرار همین کلمات نیرویی را می تونید حس کنید که منجی شما خواهند بود... تجربه اش ضرر نداره. 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در یکشنبه 24 اردیبهشت1385 |
یک هفته ای هست که سر کار می رم. از ۹ صبح تا ۶ بعد از ظهر تو یه دفتر روزنامه به عنوان روزنامه نگار و خبرنگار. کار برای کار نه برای غایت و نهایتش. وقتی می رسم خونه دیگه رمقی برای نوشتن ندارم. چون از صبحش کلی خبر مصاحبه و گزارش تنظیم کردم! رفتن به نمایشگاهها و کنفرانسهای خبری هم نتیجه ۷ روز کارم بود. خوشحالم که یه جورایی وارد جامعه دبی شدم. به دبی ایمان آوردم. خصوصا از وقتی مدیران ژاپنی شرکت پاناسونیک در خاورمیانه رو از نزدیک دیدم و باهاشون مصاحبه کردم یا وقتی با پروژه دبی اسپورت سیتی آشنا شدم که قرار است برای المپیک ۲۰۲۰ میزبان بشه!!! چقدر پول و سرمایه اینجا زیاده!!! چیزی که تو ایران اصلا دیده نمی شه و اگر کسی یه کوچولوشو داشته باشه همه بهش چپ چپ نگاه می کنن!؟! از کارم راضی ام چون منو وادار می کنه از تو لاکم دربیام:) 

ده روز دیگه یه کنفرانس بزرگ در مورد دولت الکترونیک اینجا برگزار می شه. اگه بشه حتما شرکت می کنم.

...

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم

مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن

مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم

...                              سهراب سپهری 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در پنجشنبه 21 اردیبهشت1385 |
دوستان حقیقی اگر از دیده بروند از دل نخواهند رفت.      سیسرون

دیشب خواب دوستی را دیدم که خیلی ارزان و ساده از دست دادمش. دوستی که صمیمت را اولین بار با او درک کردم. دوستی که همیشه مطمئن بودم از دست نمی دهمش و سالها با هم دوست می مانیم. ولی انگار مثل هر چیز دیگر که ادعا می کنی و نمی شود این هم ادامه نداشت و در یک شب تابستانی سر یک مساله بی خود برای همیشه خدا حافظی کردیم. باورم نمی شه!!!  چه شبها که تا نیمه شب با هم تلفنی حرف نمی زدیم!!! یادم می یاد که درونی ترین لایه های درونم را برایش می گفتم!!!

این دوست عزیز دوستی از دست داده را از من هم جدی تر گرفته و گویا اصلا یادی از من نمی کنه ولی هر از چند گاهی به خوابم می یاد. چند روز پیش داشتم به این فکر می کردم  که چقدر حرفهای خوبی بهم می زد و من تازه آنها را می فهمم. خدایی دوست خوب و بالا برنده ای برایم بود. دیشب هم تو خوابم بهش گفتم. بهش گفتم که برای من همیشه عزیز و قابل احترامه... بهش گفتم از من به دل نگیره که هر چی بوده از ترس از دست دادن دوستیمون بوده... بعد از نزدیک به ۳ سال بازهم می شه این دوستی را احیا کرد؟؟؟

شما اگر جای من بودید چکار می کردید؟ بهتر نیست به همین خوابها اکتفا کنم؟  

    

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در جمعه 15 اردیبهشت1385 |
...

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در سه شنبه 12 اردیبهشت1385 |
دیگه از نمره بد گرفتن نمی ترسم. دیگه از اینکه فلان استاد باهام لج کرده نمی ترسم. از اینکه بشینم و مقاله بنویسم بعدش بهمان استاد کلی عیب و ایراد بگیره نمی ترسم. من از چراغ قرمز نمی ترسم. از ترافیک و دیر رسیدن نمی ترسم. از اینکه کارمند آموزش دانشکده با خنده بهم بگه خانم دکتر نامه ات را امضا نمی کنه نمی ترسم. از خشم بابام و قهر مامانم نمی ترسم. از تیکه های مردم نمی ترسم. از بی پولی و کمی درآمد نمی ترسم. از اجاره نشینی نمی ترسم. از اینکه محمد حامد بازم بره سربازی نمی ترسم. از دوست و دشمن نمی ترسم. از حماقت آدمها نمی ترسم. از زلزله و باد تند نمی ترسم. من دیگه از آدمهایی که به چند تا رخت و لباس و چند تیکه جواهر می نازن نمی ترسم. از جور نشدن برنامه هام نمی ترسم. نمی ترسم از نشدن. از نگرفتن ویزای آمریکا ترسی ندارم. ترس از دست دادن ندارم. ولی هنوز کلی ترس هست که دارم!

    

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در دوشنبه 11 اردیبهشت1385 |
ده روز مرخصی در تهران و گذروندن وقت با دوستان و گپ مفصل با تک تک آنها برای یه کسی مثل من که حسابی خسته بودم خیلی خوب و به موقع بود. خصوصا هوای بهاری تهران و سبز شدن درختان طراوت دیگری بهم داد. در کل ایران غیر از چند تا آدم دیگه چیزی برام ارزش نداره. و خدا را شکر همون چند نفر باقی مونده هم حسابی منو تحویل می گیرن و از اومدنم خوشحال می شن. البته اگر من عرضه داشتم الان این تعداد انگشت شمار شاید بیشتر بودن!!!

گپهای شبانه با دوستان اهل دل و رد و بدل کردن چند تا شعر و گفته های امام علی و پیغمبر برای من کافیه که نگاه کپک زده ام رو به زندگی شستشو بدم و کمی به اصل ماجرا نگاه کنم. برای من همین کافیه که مرتضی نهج البلاغه اش را بگیره دستش و برام چند جمله ناب بخونه. برام این کافیه که منصوره پای درد دلام می شینه. برام این کافیه که شب تا صبح با ستوده حرف بزنم و براش اعتراف کنم که دیگه احکام برام ارزش ندارن و لی احساسم به خدا بیشتر شده! برام این کافیه که فاخره تحویلم می گیره و شب پیشم می مونه... برای من همین ها کافیه که احساس خوشبختی بکنم. برای من این کافیه که هر کدوم از این نازنینها حرف منو می فهمن و من دیگه احتیاجی ندارم که براشون کلی توضیح بدم.

بعد از سالها یک کتاب شعر خریدم. شاید آخرین کتابی که خریدم کتاب فروغ بود . حدودا سال سوم دبیرستان بودم! شعر روح آدمو لطیف می کنه و شاید هم لطیف نگه می داره. وای بر من که این دو سه سال از شعر غافل بودم.

خوشحالم که درس ندارم. خوشحالم که دیگه بهم نمی گن چی بخونم!!! دلم می خواد رمان بخونم. شعر بخونم. نقاشی بکشم. ورزش کنم. فیلم ببینم. برم سر کار . پول دربیارم. دوربین بخرم. عکس بگیرم. خوشحالم ... خوشحالم....

اوایل سال چند باری دریا رفتم و دویدم. کنار دریا موقع غروب وقتی که می دویدم با هر نفسی که بیرون می دادم کینه و نفرتی که شاید محصول ذهنم بود را بیرون می دادم. به دریا می گفتم : من دیگه حوصله این کینه ها رو ندارم ... تو بگیرشون... " کینه ها رو بیرون دادم و الحق که از درونم بیرون رفتن. خیلی ساده! تجربه اش ضرر نداره.

روح روح روح...حیف که با دست خودم خسته اش کردم. ولی وقتم که تموم نشده ؟!  دیگه نمی خوام اذیتش کنم... مطمئن شدم که این ما هستیم که خودمون رو اذیت می کنیم و نه بقیه؟! گیرم بقیه به تو صدمه بزنن که می زنن تو چرا باید صدمه ببینی؟؟ می شه طور دیگه ای به قضیه نگاه کرد. من دقت کردم دیدم می شه! تجربه اش ضرر نداره.

هر چند که ذاتا همیشه در من غمی وجود داره که همیشه حسش می کنم ولی برای یافتن همون نمی دونم چیه باید طور دیگری نگاه کنم. دیگه وقت اون رسیده کمی به طلوع نگاه کنم!!!

پیوست: خونه تکانی همچنان ادامه داره...    

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در یکشنبه 10 اردیبهشت1385 |

 

روشن تر از خاموشی، چراغی ندیدم،

و سخنی ، به از بی سخنی، نشنیدم.

 

ساکن سرای سکوت شدم،

 و صدره صابری در پوشیدم.

 

مرغی گشتم؛

چشم او از یگانگی،

پر او از همیشگی،

در هوای بی چگونگی، می پریدم.

 

کاسه ای بیاشامیدم که هرگز، تا ابد،

از تشنگی او سیراب نشدم.

بایزید بسطامی

این شعری بود که در کتابی که به همیشه استادم دکتر منتظرقائم  هدیه دادم نوشتم. شعری که عمیقا احساس این روزهایم را می دهد.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385 |