چقدر کار هست که دوست دارم!!! ولی مثل یه احمق ۲ سال از عمرم رو هدر دادم!!!
باید یه فکر اساسی کرد. نمی خوام ۲ سال دیگه بگم چقدر احمق بودم.
چقدر کار هست که دوست دارم!!! ولی مثل یه احمق ۲ سال از عمرم رو هدر دادم!!!
باید یه فکر اساسی کرد. نمی خوام ۲ سال دیگه بگم چقدر احمق بودم.
امان از این صدا و سیما که آبروی هر چی رسانه و فرهنگ و برده!!! حیف من که در موردش تحقیق کردم و هیچ کس قدر اونو ندونست!!!
چه مدیران نا مسلمونی این سازمان را مدیریت می کنند که نام مقدس پیامبر را سر هر مزخرفی که پخش می کنند می آورند!!!
یه موشک چطور می تونه خوش یمن باشه؟؟؟
به قول مامانم این همه به این موشک ها افتخار می کنید و کلی توضیح می دهید که چطور کار می کنن چرا در مورد بعدش چیزی نمی گید؟ اینکه وقتی پرتاب شد و رو سر مردم افتاد چی می شه؟
یه جا شنیدم آدم نباید کاری کنه که آخرین راهش فرار باشه. ولی من همیشه اهل فرار بودم. وقتی دقیق نگاه می کنم می بینم من کاری نکردم که بخوام فرار کنم این بقیه هستند که آدمو فراری می دن.
چطور می شه جایی زندگی کرد که موشک و این مزخرفات براش افتخار؟ چقدر همه چیز در هم بر همه... کیک زرد تو حرم امام رضا جشن گرفته می شه؟!
بنازم بازی ایدئولوژی رو که در کشورم بی نظیره!!!
خطاست اگر بينديشيم عشق حاصل مصاحبت درازمدت، و با هم بودنی مجدانه است. عشق ثمره خويشاوندی دو روح آشناست. و اگر اين خويشاوندی در لحظه ای تحقق نيابد، در طول ساليان هم تحقق نخواهد يافت. جبران خلیل جبران
مثلا الان بین یه دوراهی مات و مبهوت ایستاده ام و گیج می زنم که بازم درسم را ادامه بدم یا مشغول کار بشم و پول و این حرفها. واقعا سوال اصلی زندگی برام این شده و واقعا نمی دانم چه کار کنم؟ هر کسی هم یه نظر داره و خوبی ها و بدی های راه را نشانم می دهد که ای بابا چقدر درس برو کار کن برای تو الان فرصتهای شغلی زیاده و... بعضی ها هم می گن ای بابا وقت برای کار و پول درآوردن زیاده تا جوونی برو درست را کامل کن برای خودت خانم دکتری بشو...
اما من! من خسته از درس و دانشگاه خصوصا در این دو سال که ...(حالا بذار مدرکم را بگیرم بعد). خسته از جو سنگین و نسبتا بی اخلاق جامعه ایران. خسته از زرنگ بازیها و هل زدنهای مردم کشورم برای یه ذره حق و حقوق. واقعا که آدمها در ایران از مغزشون بیشتر استفاده می کنند برای اینکه راه کوتاه و راحتی پیدا کنن تا به خواسته هایشان برسند...خسته از چند سال کینه و نفرت. خسته از حماقت خودم که مرض خودآزاری ام را درمان نمی کنم و از این خستگی ها لذت می برم. خلاصه خستگی فکری ذهنم را گیج کرده و تصمیم گیری را برایم سخت. فرصت ثبت نام در چند دانشگاه خوب و چند شغل خوب را از دست دادم:(((
یه زمانی یه تصمیمی که می گرفتم اصلا باکم نبود. ولی الان اینقدر بالا و پایین می کنم که می بینم عوض این همه وقت برای بالا و پایین کردن بهتر بود تصمیم می گرفتم و می زدم به میدون. بعضی وقتها وقت آدم همش برای برنامه ریزی و هدفگذاری صرف می شه... بعد می بینی از هدفت موندی!!!
کاش زودتر خوب شوم ... کلی کار دارم که با این وضع پیش نمی رود. همیشه وقتی مریض می شوم یادم می آید که چه کارهای مهمی در زندگی دارم
برایم دعا کنید
ای آفتاب سوزان جان مرا بسوزان
کز دردهای سوزان آسایشی بیابم...
۱- روزی بنده خدایی برایم کلی درد دل کرد که من می خواستم خانم مهندس بشوم سر از رشته ... در آوردم. می خواستم قبل از ازدواج با مرد زندگی ام ارتباط عاشقانه می داشتم ولی به سنتی ترین شکل ازدواج کردم. آرزو داشتم فلان شود بلان شود ولی نشد... کلی حرف زد و از آرزوهایی برایم گفت که شگفت آور بود چون به هیچکدام نرسیده بود. آرزوهایی که اصلا شاید ذره ای به آنها نزدیک هم نبود. ولی نکته جالب اینجاست که این دختر ۲۲ ساله در رویاها و آرزوهای ۱۶ سالگی اش مانده بود و حسرت رویاهای آن زمان را می خورد. آیا واقعا رویا و آرزوها باید کهنه و قدیمی شوند؟ درسته تنها به آرزوهای نوجوانی بسنده کنیم؟ چقدر باید برای رسیدن به آنها تلاش کرد؟ چه بهایی باید پرداخت کرد تا به آنها رسید؟ مثلا آیا خوب بود سالها پشت کنکور می ماند تا مهندسی قبول می شد؟ آیا خوب بود جلوی پدرش و حرفهای مردم می ایستاد و با پسری که دوستش می داشت ازدواج می کرد؟
۲- من آدم رویا پردازی هستم. این خصلت از نوجوانی با من است. یادم می آید که در آن روزها آرزوی چنین روزهایی را داشتم که خدا را شکر رسیدم. آن زمان برای دهها سال بعد خیال پردازی می کردم ولی چند سالی است که سالانه برای خودم آرزوهایی دنبال می کنم. مثلا پارسال دوست د اشتم که امسال چنین باشم که شد. دقیق که نگاه می کنم می بینم حتی به جزیی ترین رویاهایی که پارسال در ذهنم می پروراندم رسیدم اما بازهم شاد شاد، خوش خوش نیستم. چرا؟چرا؟ الان هم آرزوهایی را برای سال بعد خودم دارم و می دانم که به آنها می رسم ولی اگر سال بعد هم رضایت کامل نداشتم چی؟؟؟ جواب این مشکل را خوب می دانم برای من مقصد هیچ وقت لذت بخش تر و شورانگیز تر از راه و زمانی که برای آن صرف کردم نبوه است. این راه رسیدن به یک رویاست که من را سر پا نگه می دارد.
۳- من تئوری جدیدی برای مساله آرزو و رویای شخصی دارم. هر انسانی رویاهای خودش را دارد و حق دارد در فرصتی که خدا به او داده دنبال آنها برود. رویای شخصی از همان ابتدای تولد با انسان زاده می شود و بزرگ و پخته می شود. من به عنوان یک آدم ایده آلیست و آرمانگرا که بیش از ده سال با آرزوها و رویاهایم زندگی می کنم مطمئن شدم که رویاها چیزهای ثابت و غیر قابل انعطافی نیستند. رویا مایه عذاب انسان نیست بلکه این ما هستیم که با انعطاف کمی که داریم رویاهایمان را ابزار شکنجه خودمان می کنیم . یعنی خودمان و آرزوهایمان را به دادگاه می کشانیم و یا خودمان را متهم می کنیم که تقصیر من بود که نرفتم دنبال آرزوهایم و یا به رویایی که چیزی جدا از ما نیست حمله می کنیم که این هم شد آرزو ، این بی حرمتی به خانواده و سنت هاست و شاید هم ننگ غیر واقعی بودن به آن می زنیم که نمی شود پس ولش کن!!! و چنین است که آرزوهای شخصی که به نظرم درونی ترین بعد انسان است مورد کم لطفی طرفش قرار می گیرد. اما داستان اینجا تمام نمی شود. من هم مانند هر انسانی آرزوهایی دارم که به آنها نرسیدم اما ادعا می کنم که به این مساله سالها فکر کردم. من تلاش کردم مساله نرسیدن به آرزوها را به دادگاه نرسانم و برای تک تک رویاهایم احترام قائل باشم. اما کار دومی هم انجام می دهم که تئوری جدید من است. به روز کردن رویا ها؛ یعنی فرض کنید آرزویی دائم در ذهن شماست و تصمیم دارید برایش تلاش کنید در مسیر راه می بینید که برخی ابعاد این رویا منطقی به نظر نمی آید. رویایتان را فراموش نکنید، تحقیرش نکنید بلکه آن را به روز کنید. شکل جدیدی به آن بدهید. اصلاحش کنید. ابعاد منطقی تر و قابل دسترس آن را پررنگ تر و ابعاد مجهول و دست نیافتنی آن را تغییر دهید. برای رویاها باید تلاش کرد، باید مبارزه کرد. باید با سیاست بود و آن را برای اطرافیان درست توجیه کرد. آن بنده خدایی که آرزو داشته خانم مهندس بشود نمی دانست که کلمه مهندس آرزوی او نبوده بلکه دست یافتن به مهارتی بوده که او را در جامعه قادر سازد تا زندگی اش را مستقل اداره کند. وقتی به رویاهای شخصی سطحی نگاه شود با قبول نشدن در کنکور داستان زندگی از دست آدم خارج می شود. شاید یک سال هست که این کار را با خودم تمرین می کنم . به شما هم توصیه می کنم که لطفا Update your Dreams! وگرنه سالها می گذرد و بعد می بینید با کوهی از آرزوهای نرسیده مواجه هستید. فراموش نکنیم رویاها نرم و لطیف هستند و چیزی بیرون از ما نیستند. آنها آماده هستند در راستای رسیدن ما به آنها هر کاری بکنند و خودشان را تغییر دهند.
نمی خواهم مثل بعضی ها که هنوز سال شروع نشده برایش نامی انتخاب می کنند باشم. به نظر منطقی باشد برای سالی که گذشت نام مناسبی برگزید: سال۱۳۸۴ برای من سال عزت و افتخار پایان نامه بود. یک سال نوشتن پایان نامه برایم پر از خاطره شیرین بود. میزم کتابهام مقاله ها لپ تابم ...چقدر دوست داشتنی بود آهسته و پیوسته رفتنم. مثل مادری که بچه یکساله اش را دوست دارد پایان نامه ام را دوست دارم چون براش زحمت کشدیم.
سال۱۳۸۴ سال عزت و افتخار پایان نامه بود چون واژه عزت به من یادآوری می کرد که روح جسورم را آلوده به چاپلوسی نکنم که امروز در دانشکده علوم اجتماعی از هر چیزی بیشتر دیده می شود و افتخار از اینکه بازهم مورد قضاوت محافظه کارانه قرار گرفتم.