تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
وقتی سوار هواپیما می شوم هنوز در حال و هوای ایرانم و یه جورهایی قلبم فشرده از اینکه چرا اینجایم اما وقتی به خلیج فارس می رسیم انگار آروم می شم که از آسمان کشورم رد شدم و انرژی منفی دیگر آزارم نمی دهد. دیشب هم همین طور بود اما بادیگر دقتها متفاوت. هواپیما تکانی خورد و فهمیدم که هوا ابری است. شب مهتابی قشنگی بود. از بالای ابرهای متراکم نور ماه صورتم را روشن می کرد. پایین را نگاه می کردم دنیای زیبای ابر بود. برام این جالب بود که الان از پایین هوا ابری و گرفته بود ولی برای من هوا شفاف و نورانی بود. چقدر جای فاخره منصوره و مرتضی را خالی کردم که کاش بودند و اون بالا بالای ابرها می نشستیم و از خدا و پیش از خلقت با هم می گفتیم. عظمت آن همه ابر و اینکه ماه رو توانستم بدون اینکه سرم را بالا کنم ببینم کمی مرا شرمنده کرد. شرمنده از هر چیز حقیر و کوچکی که من رو اذیت می کرد. دیشب آسمان ابری خلیج فارس دلم را از کینه و ناراحتی خلاص کرد و دوباره دلم رو که در ایران همیشه تیره و تار می شه دوباره روشن کرد. چون یاد گرفتم ممکنه ابرها از پایین هوارو دلگیر کنند ولی از بالای آنها همه چیز روشن و شفافه.    
+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در شنبه 27 اسفند1384 |
از خودم دفاع کردم و فهمیدم «...به غیر از چند تایی بقیه هیچ هستند... و هیچ هستند و فقط برای این بوجود آمده اند که زندگی آن چند تا را خراب کنند چون خودشان هیچ نمی توانند و فقط حرف می زنند...من از اینها شکایت نمی کنم چون ارزش این را ندارند که آدم وقتش را به جای کار کردن و فکر کردن با عده ای حقه باز مشغول کند. ولی تو نمی دانی. هنوز خوب نمی دانی که اینها چه هستند...هنوز که هنوز است بعضی وقتها می نشینم و گریه می کنم...»

و چه خوب شد این را از فروغ خواندم «...بگذار همه چیز در ذهنت ته نشین شود. آنقدر ته نشین شود که فکر کنی اصلا اتفاق نیفتاده. زندگی کن تا از یکنواختی بیرون بیایی. آدم وقتی خودش را در جریان زندگی بگذارد هر روز استحاله در او صورت می گیرد و این استحاله است که انسان را لحظه به لحظه روز به روز می سازد و وسعت می دهد. وقتی دیدی که داری یک ایده مشخص را تکرار می کنی اصلا قلم و کاغذ را کنار بگذار مثل من که لااقل برای یک سال کنار خواهم گذاشت. زندگی می کنم و صبر می کنم تا باز دوباره شروع کنم. اصل ریشه است که نباید گذاشت از میان برود. حالا بگذار دیگران بگویند که «دیدی این یکی هم تمام شد.»    نامه ای از فروغ فرخزاد به یکی از دوستانش    

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در جمعه 26 اسفند1384 |
باید از یک سال فعالیت یک سال کار یک سال نوشتن و خواندن یک سال وقت گذاشتنم دفاع کنم. باید از ۲۰۰ صفحه کاغذ دفاع کنم. تجربه جدیدی در انتظارم است. باید جلوی یک عده بیاستم و بگویم چه کردم... تصمیم دارم ضعفم از نقد را در این چند روز کنار بگذارم و قوی وارد میدان دفاع بشوم.   

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در دوشنبه 22 اسفند1384 |
پانزده ساله بودم که نواری با صدای احمد شاملو دست به دست میان دوستانم می چرخید: داستان شازده کوچولو. از همان موقع بود که روزهای چهل و سه غروبی ام با دیگر روزها تفاوت پیدا کرد. در داستان چنین آمده:

«آخ، شهريار کوچولو! اين جوری بود که من کم کم از زندگیِ محدود و دل‌گير تو سر درآوردم. تا مدت‌ها تنها سرگرمیِ تو تماشای زيبايیِ غروب آفتاب بوده. به اين نکته‌ تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ يعنی وقتی که به من گفتی: غروب آفتاب را خیلی دوست دارم. برویم فرو رفتن آفتاب را تماشا کنیم.

-هوم، حالاها بايد صبر کنی...
-واسه چی صبر کنم؟
-صبر کنی که آفتاب غروب کند.

اول سخت حيرت کردی بعد از خودت خنده‌ات گرفت و برگشتی به من گفتی:
-همه‌اش خيال می‌کنم تو اخترک خودمم!
-راستش موقعی که تو آمريکا ظهر باشد همه می‌دانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب می‌کند. کافی است آدم بتواند در يک دقيقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا اين‌جا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همين‌قدر که چند قدمی صندليت را جلو بکشی می‌توانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-يک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
-خودت که می‌دانی... وقتی آدم خيلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد.
-پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلت گرفته بوده...»

احمد شاملو بی نظیر بود. نوشته ها و ترجمه هایش حس عجیبی به آدم می دهد.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در شنبه 20 اسفند1384 |
امام علی: نادانی دردی است که درمان ندارد.

به فرآیندهای اندیشیدن زیاد فکر می کنم . اینکه مغز چگونه ادراک می کند تحلیل می کند ذخیره می کند و در مواقع ضروری به داد آدم می رسد...از طرف دیگر چه فرآیندی صورت می گیرد که آدم را نادان نگه می دارد. کجای مغز فعال نیست و شاید هم فعال می شود که آدم را نادان می کند. یادم می آید در درس مطالعات فرهنگی یه بحثی داشتیم با عنوان کلیشه های ذهنی . واقعا امان از دست کلیشه های ذهن. به نظرم همین کلیشه ها هستند که نمی گذارند مغز فعال و خلاق باشد. یه عمر به آدم فرمان می دهد این خوب است و آن بد. اینگونه عمل کن و فلان طور رفتار نکن. با این آدم ها چپ باش و با آن دسته دیگر رفیق... مغز در یک پروسه طولانی یعنی از خردسالی تا ....... شروع می کند به جمع کردن ذخیره های اطلاعاتی بعد اینها روی هم تلنبار می شوند و الگوهای ذهنی را شکل می دهند که با گذشت زمان به طرح واره ها یا کلیشه های ذهنی تبدیل می شوند که در موقعیت های مختلف توسط آدم مورد استفاده قرار بگیرد. تا اینجا را می دانم ولی چه می شود که بعضی ها روی کلیشه ها و الگوهای ذهنی اشان کاملا مسلط هستند و آنها را به روز می کنند ولی بعضی دیگر یک برده تمام عیار برای مغز یه شکل و تک بعدی اشان هستند و تا ابد باقی می مانند که به قول امام علی درمانی هم برایشان نیست. مواظب باشم به درد بی درمان دچار نشم. از مغزم استفاده کنم و چیزهای پوچ و کهنه بی خودی را بیرون بریزم چون اگر افسار مغز دست خودمون نباشد دنبال الگوهای کهنه می گردد و از آنها استفاده می کند. 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در شنبه 20 اسفند1384 |
امروز بلاگفا قاطی کرده و نمی شه نظر نوشت. مثل همیشه نظرها پیش خودتان بماند:))) 
+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در چهارشنبه 17 اسفند1384 |
از وقتی یادم می یاد همیشه تا یه ذره روحیه ام خوب می شه و یه ذره آرامش را در درونم حس می کنم یک ضد حال می یاد و خیلی ظریف به قول معروف حالم رو می گیره. این رسم همیشگی زندگی من شده. امروز هم همین شیوه بود. امروز یه نقد حالم را گرفت. نمی دانم چرا در مقابل نقد اینقدر ضعیفم؟؟؟ به قول هامون این ضعف من از کجا می یاد؟ از پدرم؟ مادرم؟ وطنم؟ یا همه اینها باهم...ولی به احتمال زیاد مدرسه و سیستم آموزشی هم باید به دیالوگ هامون اضافه می شد...

امروز روز جهانی زن بود. روزم مبارک:))))     

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در چهارشنبه 17 اسفند1384 |
از وقتی وبلاگ را راه انداختم و شروع به نوشتن کردم یه تغییراتی تو خودم می بینم. کسانیکه منو میشناسن خوب می دونن مغز من پر از فکر و خیال است و متاسفانه قدرت کنار گذاشتن آنها را ندارم و همیشه با منن. ولی شاید این روند ادامه نداشته باشه. چون در همین چند روزه با خودم می گم باید این فکر و نوشت و یا فلان نظرت را بنویس ولی بعد یه حس مسئولیتی به من می گه این چرندیات چیه که می خوای بنویسی!!! از این رو مجبور می شم اصلاحاتی در مغزم انجام بدم. برای همین وبلاگ برام تمرینی شد که فکر های اجق و وجقم را سر و سامانی بدم و برای همیشه با آنها خدا حافظی بکنم. این تحول چند روزه برای من لازم بود. جالب اینجاست که اگر فکری مناسب نوشتن نباشه دیگه سراغش نمی رم چون خیلی بدرد بخور نبوده ولی همیشه برای پاک کردنش نیاز به دلیل قدرتمندی داشتم که الان پیدا کردم. این پست می تونه اونهایی که از دست فکرهای من ذله شدن رو خوشحال کنه
+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در سه شنبه 16 اسفند1384 |
همیشه فکر می کنم من کجا قرار دارم. هم تو دنیا هم تو کشورم هم تو شهرم هم تو فامیل و دوستان هم تو دانشگاه هم تو خانواده....اساسا هویت فردی و جمعی به همین معناست که فرد دقیقا کجا ایستاده و دیگران او را در کجا می بینند. به قول استادم هویت یعنی «من کجای نقشه هستی ایستادم». شاید بعد از ۲۵ سال زندگی در ایران بتونم جای خودم رو  در جامعه حدس بزنم اما در طول یک سال اخیر مطمئن هستم که در دبی نمی توانم برای خانواده کوچکمان طبقه اجتماعی و فرهنگی مناسبی بیابم. هرچند آرام زندگی کردن و تمیزی و نظم را در این شهر تجربه کردم ولی هیچ وقت نتوانستم جای دقیق خودم را کشف کنم. البته تئوری های جامعه شناسی را نمی توان برای این شهر به کار برد چون واقعا عجیب و غریب است. مثلا همه اینجا مهاجرند و به نظر می یاد موقتی زندگی می کنند. فرضش را بکنید ایرانی هندی لبنانی سوریایی عرب خلیجی فیلیپینی و مقدار قابل توجهی انگلیسی کنار هم زندگی می کنند ولی تنهایی. البته شاید بساط تفریح و گردش برپا باشه و در نگاه سطحی همه چیز عالی ولی در عمق همه اینجا یه جورایی به جای دیگری وصل هستند و تنها قوانین را رعایت می کنند و دل نمی سوزانند. پیوند عمیق بین ساکنین دبی وجود نداره و انگار همه می دونن که برای هم موقتی هستند. البته قضاوت نمی کنم شاید سالها این مهاجرین کنار هم بمانند و باهم یکی تر بشوند. تو پرانتز بگم ایرانی جماعت با هندی و عرب احساس یکی بودن نمی کنه تا ابد       

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در دوشنبه 15 اسفند1384 |
پارسال در همین روزها من سخت ترین روزهای زندگی ام را به لحاظ روحی گذراندم. واقعا سخت بود. واقعا روزهای چهل و سه غروبی داشتم بلکه بیشتر. احساس می کردم سر جای خودم نیستم و می خواستم شرایط را عوض کنم ولی نمی شد. احساس می کردم توی یه زندان بزرگ به وسعت ایران هستم که اگر می خواستم فرار کنم باید کلی راه می رفتم تا تنها به دیوار بلند و سخت زندان می رسیدم. احساس خاص و عجیبی داشتم و انگار دلم داشت می ترکید. خستگی به معنای واقعی را لمس می کردم ولی از دستم کاری ساخته نبود و شاید مجالی فراهم نمی شد. ولی حضور گرم ستوده عزیز و محمد عطایی برایمان تسکین بود. مهربانی هایشان را فراموش نمی کنم.   
+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در یکشنبه 14 اسفند1384 |
من هم به جمع وب لاگ داران پیوستم و دوست دارم از این طریق با دوستان و آشنایان ارتباط داشته باشم. البته این وب لاگ محصول اصرارهای دوستان خوبم منصوره و مرتضی توکلی است که نزدیک به یک ماه پیش شبهای قشنگ و پر خنده ای را کنار هم گذراندیم. البته نوشته های نسیم عزیز هم به من این امیدواری را داد تا من هم بنویسم و از روزهای چهل و سه غروبی ام برایتان بگویم. این چند روز تو ذهنم خیلی حرفها داشتم که شاید در آینده آنها را در این وب لاگ بنویسم. خوشحال می شم برام بنویسید.
+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در یکشنبه 14 اسفند1384 |