تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
به نظر می‌رسید در خوشبختی راه می‌رفت. اینقدر خوشبختی دورش ریخته بود که حال آدم رو به هم می‌زد. آن طرف‌تر کسی در بدبختی و فلاکت دست و پا می‌زد. کسی از پول بالا می‌آورد و کسی از گرسنگی به خود می‌پیچید.

کسی از خوشبختی بدبخت بود و کسی از بدبختی خوشبخت. کسی تمنای غذایش را می‌کرد. همان موقع که در شیخ‌زاید راه می‌رفت و برج‌ها ساخته می‌شد. کارگری هم از گرما تلف می‌شد تا کسی پولدار شود.

کسی هم بیچاره شده بود از بس که خانه داشت. بی‌خانمانی حتی یک وجب جا در کره‌ی زمین نداشت. یکی میلیون میلیون متر زمین جمع می‌کرد، کسی هم در خانه‌اش جایش نمی‌شد...

چقدر همه چیز بی‌رحمانه بر بی‌عدالتی دامن می‌زند.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 |
زندگی رو از صفر شروع کردم. چند ماهی هست که کنتور زندگی‌ام رو صفر کردن، از اونها که سه تا صفر رو نمایشگر نشون می‌ده. یعنی از اول شروع کن.

خب من هم اول به دنیا اومدم. زدن در باسنم که از خواب بپرم و خون بالا بیارم و بزنم زیر گریه. اون وقت بود که تازه نفس کشیدن تو دنیا رو چشیدم. بعد حسابی گریه کردم، مثل یه نوزاد کوچولو تازه به دینا آمده.

حالا تازه زندگی رو شورع کردم، آن هم به تنهایی. آن هم از صفر. بعد از این همه زندگی و این همه آدم که دور و برم جمع کردم، سر خط قرار گرفتم، بی آنکه کسی پشتم باشه.

تنهای تنها بی آنکه کسی پشتم ایستاده باشه و بخواهد حمایتی نصیبم کند.

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در شنبه 21 اردیبهشت1387 |
اینجا کسی چیزکی می‌نویسد و گاهی کسی در این زمین می‌آید و آن را می‌خواند. به همین سادگی.

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در جمعه 20 اردیبهشت1387 |
کتاب کم می‌خونم و بسیار از این بابت ناراحتم. دوستی می‌گفت مهم نیست کتاب باشه یا نه، مهم حجم متونی‌ست که در طول روز می‌خونی. این روزها تقریبا بالای هفت هزار کلمه می‌خونم و حتی خیلی بیشتر! هرچند تصمیم‌گیرنده تنها خودم نیستم که چی بخونم و چی نه، ولی از تو این همه کلمه جمله‌هایی هستند که روز رو به خاطرشون می‌گذرونم و آخر شب می‌تونم بگم بیهوده نبود زیستنم.

اما کتاب و بوی کتاب و نوری که به کلمات می‌خوره و جنس کاغذ و سنگینی‌اش رو سینه و بودنش و حس کردنش مزه‌ای داره که هیچ وقت متن آنلاین نداره. وقتی تنها یه واژه رو صفحه کتاب، تو رو به اوج می‌بره، می‌تونی دستی به‌اش بکشی و کمی خیره بشی به کنج اتاق و خوب فکر کنی. ولی خدایی با لپ تاپ و صفحه اینترنت نمی‌شه حس اینطوری گرفت. شاید هم بشه ولی دیگه بوی کاغذ نداره.

رفتم آزمایش خون، دیدم داستان خونم، رمان خونم و شعر خونم اینقدر پایینه که دکتر سریع منو برد سی‌سی‌یو. الان دارن به هم بوی کاغذ، بوی چای تزریق می‌کنن...

دیوانگی‌ام تمامی نداره...

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 |
یه جمله‌ی بانمک که فقط از ایرانی‌ها برمی‌یاد:

"مراسم سالروز شهادت استاد مرتضی مطهری و گراميداشت مقام معلم بعد ازظهر روز پنجشنبه با حضور سفير ايران در مادريد در مدرسه امام علی (ع) سفارت برگزار شد."

منبع: خبرگزاری ایرنا

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در جمعه 13 اردیبهشت1387 |
دلم در پنج سالگی‌ام گیر کرده. وقتی پنجشنبه می‌شد، منتظر بودم حامد که ظهر از مدرسه تعطیل می‌شد، به خانه بیاید تا با مامان و بابا برای نهار به کبابی رو به روی پارک ملت بریم. البته بابا کباب با نون داغ می‌خرید و چهارتایی می‌رفتیم پارک ساعی. زیر همون سروهای اون قسمت پارک که پله‌پله‌ایه می‌نشستیم. بعداز ظهر می‌رفتیم خونه‌ی مامانجون. چقدر خوب بود که شب آنجا می‌موندیم. چقدر...  

دلم بدجوری به پنجشنبه ظهرهای پنج سالگی‌ام گره خورده. هر پنجشنبه ظهر دلم این مسیر را از کبابی پارک ملت تا پارک ساعی می‌رود. دلم شب‌های پنجشبنه به پنج سالگی‌اش در خونه‌ی مامانجونش می‌رود و شب را همانجا می‌ماند.

امروز هم من پارک ساعی‌ام و دارم با دست‌های پنج سالگی‌ام کباب می‌خوردم، بی قید...  

 

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 |
دلم خواست لاک قرمز بزنم. 
+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 |
اصرار داشت من الفبای بیزینس رو یاد بگیرم، من هم اصرار داشتم که الفبای بیزینس رو یاد نگیرم. مدت‌ها گذشت که یاد بگیره من نمی‌خوام الفبای بیزینس رو یاد بگیرم، من هم خیلی زود فهمیدم الفبای بیزینس حالم رو به هم می‌زنه.

پ.ن. اصرار داشتم با چهار تا "الفبای بیزینس" جمله بسازم.

پ.ن. پیدا کنید من چرا در دبی زندگی می‌کنم؟

پ.ن. لابد می‌خوام الفبای بیزینس رو یاد بگیرم.

پ.ن. لابد هم هیچ وقت الفبای بیزینس رو یاد نمی‌گیرم.

پ.ن. به هر حال همینه که هست.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 |
چند وقته زیاد از حد "عشق" دارم جمع می‌کنم. علتش رو نمی‌دونم. حتی نمی‌دونم این همه عشق رو می‌خوام چه کار. می‌دونم اگر کلی به خانوده‌ام، کارم و دوستانم بدم باز کلی برام می‌مونه.

حس می‌کنم دوز "عشق" داره توی من می‌زنه بالا و داره رو هم رو هم جمع می‌شه، شاید هم تلنبار می‌شه.

شاید این همه عشق می‌تونست نصیب فرزندی می‌شد. اما این فقط یه احتماله.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 |

احساسات یقه‌ام را می‌گیرد و به کنج اتاق پرتابم می‌کند. گاه چنان می‌خندم که گلویم تا مرگ فشرده می‌شود و نفس برایم نمی‌ماند و گاه تنها با بویی یا نوری یا رنگی چنان دلم می‌گیرد که نفس دیگر نمی‌تواند از مجرایش بگذرد. روزها با کار و خنده و غم می‌گذرد.

 

پ.ن. خیلی وقت پیش نوشته بودم، اما باز کاربرد دارد.

+ مریم ابریشم‌کار نوشته است در جمعه 6 اردیبهشت1387 |