كه از حلقوم اين صبر هزاران ساله برخيزد...»*
* شفیعی کدکنی
همه چیز بوی خون گرفته. همه جا به رنگ قرمز در آمده...
چقدر ناتوانم... چقدر غمگینم.
خنده ام مرده. رنگ ها رفته اند و سخت در جستجوی لذتی هستم که ده روز است از زندگی ام رخت بربسته است.
تحمل ندارم. طاقتم برای دیدن کم شده، من نمی توانم ادامه دهم. دیگر جان ندارم. چقدر زود از پا افتادم برای گرفتن حقم. برای اعتراض برای فریاد... من جان ندارم. چقدر غمگینم...
حال غریبی دارم و اندک امیدی.
رای من چه شد؟ هنوز جوهر سورمه ای رو انگشتمه. امون بده لامصب واس تقلب!
«سخت به تو دل بسته ام و اگر به من باشد، تمام نفت ایران را به پای تو می ریزم. تمام خاک ایران فدای تار موی تو ای دلبند. ای نازنین که چیزت* به همه عالم می ارزد.»
میان این همه رقبای چشم بادامی، به من رای بده...
* التفات تو
میرا
کریستوفر فرانک
ترجمه لیلی گلستان
نشر بازتابنگار
* «شب زده»، «همیشه پای یک زن در میان است»، «دیوار»، «انعکاس»، «کلاغ پر»...
خرده جنایت های زناشوهری
اریک امانوئل شمیت
ترجمه شهلا حائری
نشرقطره
از این به بعد می خوام نامرتب باشم. خسته شدم از این همه حرص برای مرتب بودن همه چیز.
همیشه از طلاق ترسیدم، ولی این بار این چیز خیلی مهم رو باید پس از یازده سال زندگی مشترک، ترک کنم. یک تجربه است. تا اینجایش که عالی بوده. بازم از این طلاق می نویسم؛ طلاق تک نفره.
